تبليغاتX
قالپاق
 
شنبه نهم آبان 1388

من از تمام نیل

به سیب های خراسان پناه بردم

به سیب های خراسان

دلی که با گنبد طلا  قهر است

معجزه هایت کجاست

اُتاق خیس کبوتر ؟

                                                                                        " پگاه احمدی "

این شعر در ویژه نامه مجله ی پیاده رو که به احترام علی مسعود هزارجریبی منتشر شده چاپ شد...هشت هشت هشتاد و هشت!! به قول عزت الله انتظامی در آقای هالو : عجب عجب...می دونی چیه احساس می کنم خیلی...ولش کن...هوای بارانی به وقت اداره نشستم پشت میز و احساس می کنم که احساس می کنم.وقتی زن های محل در دیگ شعله زرد باز می کنن و به تاویل و تفسیر ابر و بادهای روی غذای نزری اهتمام می فلسفن! کانسپتوئل آرت میره روی قله ی گاو چر می شینه به گریه. مخصوصا اگر امام غریب هم موضوعیت پیدا کنه.می خواستم کمی از فروید و دلیل این جور اجتماعات شعله زرد پزون بگم، گریه(عریضه نویسی های بی پایان دولت فخیمه...) مجال نداد.فقط می تونم بگم ما خیلی کم گریه می کنیم.خیلی کم. چند روز دیگه تولدمه ای مرد بی اساس.

دیروز از صبح چشم انتظار تو بودم
می گفتند نمی آید چنین می پنداشتند
چه روز زیبایی بود یادت هست
روز فراغت ومن ،بی نیاز به تن پوش

امروز آمدی پایان روزی عبوس
روزی به رنگ سرب
باران می آمد
شاخه ها وچشم انداز در انجماد قطره ها

واژه که تسکین نمی دهد
دستمال که اشک را نمی زداید

                                                                                    " آرسنی تارکوفسکی"

این شعر رو قبلا از آرسنی تارکوفسکی ترجمه کرده بودم و در والس منتشر شده بود اما وقتی ترجمه ی بابک احمدی رو خوندم تصمیم گرفتم کاش ترجمه نمی کردم.کاش می شد وبلاگا ، مجله ها ،  اوراق هویت ، دست نوشته ها رو ریخت تو آتیش و کت انداخت رو دوش و نشست به تماشا.باران هم بیاید کمی بد نیست.کنیاک قوی هم کمی...

 

 

 

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

دوشنبه پانزدهم تیر 1388

این Lyric آهنگ XYZ را از آلبوم Bad Blood and Blasphemey گروه Tiger lillies که در سال 1999 ساخته شده انتخاب کردم آخر سر هم لینک دانلود آهنگ گذاشتم.


A is for the Anger
B is for the Bile
C is for the Caustic nature of my smile
D, E and F are Dread, Envy and Fear
G and H - the Greed and Hatred I feel through the years
I is for my Ignorance
J- my jaundiced views
K is for the Knowledge that I refuse to use
L is for the Loathing
And M for Maliciousness
And N is for the Nihilistic views that I do express
And O is for Opportunities
That P - I Pissed away
And Q is for the Questions from which I've run away
And R is for, R is for, R is for my Rage
And S is for the Sarcasm that I use from day to day
T and U are Treachery and Underhandedness
And V is for the Violent nature that I do express
And W, W, X, Y and Z - I'm very, very, very, very nasty

لینک دانلود آهنگ

 

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387

شروع رمان سرزمین گوجه های سبز اثر هرتا مولر : "ادگار گفت : وقتی لب فرو می بندیم و سخنی نمی گوییم غیر قابل تحمل می شویم و آنگاه که زبان می گشاییم از خود دلقکی می سازیم"

از من پرسیده بودید چرا وبلاگ به روز نمی شود یاد ادگار افتادم و تصمیم گرفتم از خود دلقکی بسازم.

این شعر را تقدیم کرده بودم به حسین محمدی که در گذار یا بهتر بگویم گزار از استرالیا به اگر اشتباه نکنم فرانسه در هواپیما از خلبان شنیده بود: لیدیز اند جنتلمن اند نا وی آر گوئینگ تو از بالای دریاچه ی ارومیه عبور کنیم...پس بسیار اشک در چشم هایش دویده بود.این شعر را برایش کامنت گذاشتم که گریه زیاد نکند. ولی هر چه بگوییم دچار بلاهتیم و نگوییم هم دچار بلاهتیم مثل مهدی حیدری که فکر می کند سازمان مدیریت احیا می شود روزی پس اگر بشود دچار بلاهت است و نشود هم دچار بلاهت است مگر آن روزها می دانست که سازمان مدیریت منحل می شود؟ما اساسا نوستالژی بلاهت داریم. مثل حالا که داستانی برای قالپاق تمام کردم ولی خوشم نیامد ازش چون می دانستم که در آینده بهترش را می نویسم و ترسیدم به داستانی که حالا تمامش کردم پوزخندم بیاید در آن آینده که نمی دانم می نویسم آن بهتر را یا نه. مثل سیامک مهاجری که همیشه فکر می کند روزی داستانهایش را آتش خواهد زد ولی هر روز بیشتر دنبال داکیومنترایز کردن دست نوشته هایش است. به قول خودش کارگاه مجازی پوپولیستی راه انداخته و روزی می خواهد کارگاهش را آتش بزند.کاش می شد در وبلاگها آه آپلود کرد.

 

سرزمین را نمی شود مثل بنفشه ها با خود به هر سو برد!

کدام سرزمین؟

چشم تنهایی شهر را می گویم؛

 عصر ها که پسر ها را گرد می آورد با نشئه های هشیش تابستان،

و دختر هایی که دیگر یاد گرفته اند فارسی را مثل غربتی ها اطوار کنند

کدام بنفشه...

 

نمی دانم پدر حسین محمدی که بازنشسته ی سازمان مدیریت است یا مادرش چیزی مثل این شعر را نصیحتش کرده اند یا نه، ولی چون ما دهه ی شصتی ها از نصیحت بدمان می آید :

"هر کسی در هر چنگه ابر، دوستی داشت

هم از آن روست جهان،در جوار دوستان،آکنده از هول و پلشت

مادرم نیز می گفت چنین

دل به دوستان مسپار

و در اندیشه چیزهایی جدی تر باش " 

                                                                          گلو نائوم

 

و در حسن خطام این ژانگولری ها هم سه هایکو  از امی لاول می آورم که مدتی نپرسند چرا چنین شده است :

 

 ۱

در گرگ و میش

کلماتی جدید می نگارم برای گوش های تو

حتا حالا هم خوابیده ای

 

۲

دیشب باران بارید

حالا در سپیده دم

زاغچه ها غمگین می خوانند

 

۳

حتا لبخند که می زنی

اندوه پشت چشمان توست

پس، بیچاره من

 

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

یکشنبه پانزدهم دی 1387

 

سپیده که در افق دریا دوید هنوز از تو می نوشتم.

بیدار که شدی روی ماسه ها دراز کشیده ام،

از پشت پنجره دست تکان بده تا مرغ دریایی شوم.

 


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

دوشنبه پانزدهم مهر 1387

رود سرما از میان شکاف تپه ها به سوی شهر جاری شده بود.یقه ی پالتوی بارانی اش را روی گردنش فشرد.پشت سر ش انبوه ابرها ی درهم، تپه ها را در بر گرفته بودند. روبرویش خیابان درختی کشدار و ساکت بود. دم پر شالگردنش از روی شانه اش لغزید و به آرامی در باد تاب برداشت.درخت های  پای   تپه ها در مه روان ناپیدا می شدند. از تپه ها روگرداند و در سراشیب خیابان پا تند کرد.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

جمعه پانزدهم شهریور 1387

اشکال زیستن رو به سادگی بی وقفه ای دارند.فکرها و لبه های پیچیده ی زندگی تراش می خورند و زیستن ساده ای به جا می ماند مثل سنگ های رودخانه که گرد و بی گوشه اند مثل آنچه خارج از هنر اتفاق می افتد.اشکال پیچیده مثل برخورد تصادفی قلمو با بوم خلق می شوند مثل دیدار اسپرمازوتوئیدهای پدر با عقول زن مثل دیداری از پیش برنامه ریزی شده که با تصادف معشوقه ی ماجرا به… می رود.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387

وقتی کمکش کرد تا به پشتی صندلی تکیه دهد، شناختش. خود خودش بود: غلامی!

وارد مطب که می‌شد دستش روی لپ چپش بود و از دندان درد به خود می‌پیچید. اما زیر نورافکن صورتش واضح و بی‌گناه بود.

یکی دو ثانیه خشکش زد.

همان پسرک تـُخصی بود که پشت دبیرستان امیرکبیر، باهاش دست به یقه می‌شد. بهش می‌گفتند غلومی مخ گچ؛ یکی از معلم‌ها این لقب را بهش داده بود از بس خنگ بود.

گذر سی سال، قیافه‌ی کودکانه و ابله‌اش را تغییر نداده بود. بار آخر که گلاویز شده بودند با ضربه‌ی سر مخ گچ، دو تا از دندان‌هاش شکسته بود. همان روز وحشتناک، باعث شد تا بعد در دانشگاه رشته‌ی دندان‌پزشکی را دنبال کند.

بیمار از درد ناله‌ای کرد.

عینکش را بالاتر برد و روی صندلی متحرک، خودش را جلوتر کشید:

- دهنتو باز کن! ...بیشتر باز کن!

وضع دندان‌هایش خراب بود:

-          این دوتا رو که باید بکشی!

-          آخ آخ آقای دکتر یواش‌تر!

-          دهنتو باز نیگردار بزار کارمو بکنم.

دو دستی صندلی را محکم گرفت. انبرک که توی سیاهی دندان فشرده شد، اشک از گوشه‌ی چشم‌هاش سرازیر شد.

-          این یکی هم کشیدنی یه!

صدای نامفهومی از گلویش خارج شد. دهان بازش نگذاشت کلماتش را ادا کند. انگار می‌خواست بگوید: همه‌شو نکش دکتر، بی‌دندون می‌شم!

انبر نازکتر را برداشت و با آینه، دو مشتی توی دهن غلومی رفت. زیر لب لندید و توی دلش گفت: یک دهنی از تو سرویس کنم، حظ کنی!

سراسر این سی و چند سال هیچ وقت آن روزی را که در شونزده سالگی با پیرهن خونی و جای خالی دو دندان به خانه رفت، فراموش نکرده بود: بالاخره با پای خودت اومدی!

دوز بی‌حس کننده را کمتر کرد. هوای سرنگ را گرفت.

-          سوزن برای چی دکتر جون؟

-          دهنت رو باز کن! بی‌حس کننده‌ست.

انبرک را که قفل کرد و چرخاند، داد غلومی بلند شد.

-          این اولیش، حالا دو تای دیگه‌اش مونده.

-          مُردم دکتر!

-          یه بی‌حس کننده‌ی دیگه می‌زنم.

دوز دومی را بیشتر گرفت. کل دهانش بی‌حس شد. زبانش را توی دهان چرخاند؛ انگار با دسته‌ی آتاری می‌خواست چیزی را توی مانیتور جا به جا کند. خواست چیزی بگوید اما حرف‌هایش مفهوم نبود.

دکتر دوباره با انبرک، دو مشتی رفت توی دهانش.

از لابه‌لای اشک‌هایش دندان‌های سفید و نقره‌ای دکتر را ‌دید که بالای سرش داشتند برق می‌زدند.

دکتر، دندان‌های سیاه و کرم خورده را یکی یکی روی سینی کنار صندلی انداخت. از این که غلومی داشت زیر دست‌هایش به خود می‌پیچید احساس لذت و رهایی می‌کرد. انبرک را دور یکی از دندان‌های سالم قفل کرد. دندان‌هایش را روی هم فشار داد. توی دلش گفت: دوست داری این یکی را هم بکشم؟ آره؟ همه‌ی دندان‌هایت را بکشم؟ بکشم؟

یک لحظه حس کرد انگار انبرک و دست‌هایش دارند از اختیارش خارج می‌شوند. صندلی متحرکش را عقب کشید و انبرک را روی سینی پرت کرد.

بیمار به سرفه افتاد. آب دهان به گلویش پرید بود. خم شد دهانش را توی چاهک کنار دستش، تف کرد. دور چاهک از خون قرمز شد.

دستکش‌هایش را کند و دفترچه‌ی بیمار را برداشت:

-          مثل این که اشتباهی شده.

بیمار، در حالی که هنوز داشت با دست، جای خالی دندان‌هایش را لمس می‌کرد از کنار آینه برگشت:

-          چه اشتباهی!

-          دفترچه مال خودتون نیست؟ روش نوشته احمدی!

هاج و واج دو قدم جلوتر آمد.

-          من احمدی هستم. چه طور مگه؟

-          آخه، خیلی شبیه یکی از همکلاسی‌های قدیمی من...آه!

-          پیش می‌آد!

سرش گیج رفت و دفترچه از دستش افتاد.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط محمدعلی خامه پرست  | 

شنبه پانزدهم تیر 1387

دسته ی طبل ها به آرامی پیشاپیش سیاه پوش ها حرکت می کردند.حوله ی حمام روی شانه های مهتابی هما لغزید؛ روبروی آینه نشست.عبدالله مانند جانوری در تاریکی گلوگاه چاه فرو رفت...

هما روی پوست برفی باسنش احساس سرما می کرد.رعشه ی آرامی در تنش جاری شده بود.دور نرمای قهوه ای پستانهایش دانه های کوچکی برآمده شد. در کوچه های گور آب صدایی نبود،گرما ی ساکتِ معلق در میان دیوار و درخت ها  مانده بود. کوچه ها و درخت ها رنگ خاک گرفته بودند.زبان آویزان سگ ها رنگ خاک گرفته بود.

صدای کلنگ در بیابان می آمد. عبدالله در عوالم هما در تاریکی چاه کلنگ می زد و آواز می خواند.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387

امیلی دیکنسون
(ترجمه برای قالپاق)


خورشید همچنان غروب می کند، غروب می کند هنوز؛
بی هیچ منظری از بعد از ظهر
بر فراز دهکده ای که من می نگرم،--
خانه تا خانه ظهر است.

تاریکی گرگ و میش همچنان فرو می آید، فرو می آید هنوز؛
شبنمی بر چمنی نیست،
اما تنها بر پیشانی من ایستاده،
و بر چهره ام پرسه می زند.

پاهایم همچنان خواب می روند، خواب می روند هنوز؛
انگشتانم بیدارند؛
اما چرا اندک تر از آن است که مرا
به خویشتنم آگاه کند؟

چه خوب نور را می شناختم پیشترها!
اکنون نمی توانم ببینمش.
دارد می میرد، من می میرانمش؛ اما
از دانستنش ناراحت نیستم.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مهران مرتضایی  | 

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

بررسي ساختار روايت 80:

 

با توجه به آنچه در مقدمه آورده شد اگر بخواهيم حكايت فوق را با نگاهي ساختارگرايانه مورد تحليل قرار دهيم علاوه بر توجه به ساختار زبان مي بايست جز نگرانه تر در اجزاي حكايت مداقه كنيم.

آغاز حكايت همچون اغلب حكايت هاي زبان فارسي با فعل "آوردند"آغاز مي شود.اين از آن روست كه ساختار روايت در حكايات ادبيات پارسي ميتني است بر خطابه وروايت شفاهي از اين رو لحن روايات لحني است مبتني بر منطق گفتارو به نوعي درحال ديالوگ با تاريخ شفاهي فرهنگ.سنت وآيين ايراني واسلامي.به عقيده نگارنده لحن حكايت در ادبيات فارسي بسيار شفاهي است و شايد اوج اين شفاهي بودگي را ما به وضوح بتوانيم در مقامات نويسي ببينيم.همين كه اغلب حكايات با "آورده اند" گفته اند" "نقل كرده اند " آغاز مي شود. دو نكته بسيار مهم را در ساختارروايت اين نوع حكايات به ذهن متبادر مي كند:

1-حكايت يك سنت شفاهي است.كه دهان به دهان چرخيده تا به ما رسيده است

2-ريشه در سنت فرهنگ و آيين هاي گذشته دارد...

 


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط سیامک مهاجری  |