تبليغاتX
قالپاق
 
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387

شروع رمان سرزمین گوجه های سبز اثر هرتا مولر : "ادگار گفت : وقتی لب فرو می بندیم و سخنی نمی گوییم غیر قابل تحمل می شویم و آنگاه که زبان می گشاییم از خود دلقکی می سازیم"

از من پرسیده بودید چرا وبلاگ به روز نمی شود یاد ادگار افتادم و تصمیم گرفتم از خود دلقکی بسازم.

این شعر را تقدیم کرده بودم به حسین محمدی که در گذار یا بهتر بگویم گزار از استرالیا به اگر اشتباه نکنم فرانسه در هواپیما از خلبان شنیده بود: لیدیز اند جنتلمن اند نا وی آر گوئینگ تو از بالای دریاچه ی ارومیه عبور کنیم...پس بسیار اشک در چشم هایش دویده بود.این شعر را برایش کامنت گذاشتم که گریه زیاد نکند. ولی هر چه بگوییم دچار بلاهتیم و نگوییم هم دچار بلاهتیم مثل مهدی حیدری که فکر می کند سازمان مدیریت احیا می شود روزی پس اگر بشود دچار بلاهت است و نشود هم دچار بلاهت است مگر آن روزها می دانست که سازمان مدیریت منحل می شود؟ما اساسا نوستالژی بلاهت داریم. مثل حالا که داستانی برای قالپاق تمام کردم ولی خوشم نیامد ازش چون می دانستم که در آینده بهترش را می نویسم و ترسیدم به داستانی که حالا تمامش کردم پوزخندم بیاید در آن آینده که نمی دانم می نویسم آن بهتر را یا نه. مثل سیامک مهاجری که همیشه فکر می کند روزی داستانهایش را آتش خواهد زد ولی هر روز بیشتر دنبال داکیومنترایز کردن دست نوشته هایش است. به قول خودش کارگاه مجازی پوپولیستی راه انداخته و روزی می خواهد کارگاهش را آتش بزند.کاش می شد در وبلاگها آه آپلود کرد.

 

سرزمین را نمی شود مثل بنفشه ها با خود به هر سو برد!

کدام سرزمین؟

چشم تنهایی شهر را می گویم؛

 عصر ها که پسر ها را گرد می آورد با نشئه های هشیش تابستان،

و دختر هایی که دیگر یاد گرفته اند فارسی را مثل غربتی ها اطوار کنند

کدام بنفشه...

 

نمی دانم پدر حسین محمدی که بازنشسته ی سازمان مدیریت است یا مادرش چیزی مثل این شعر را نصیحتش کرده اند یا نه، ولی چون ما دهه ی شصتی ها از نصیحت بدمان می آید :

"هر کسی در هر چنگه ابر، دوستی داشت

هم از آن روست جهان،در جوار دوستان،آکنده از هول و پلشت

مادرم نیز می گفت چنین

دل به دوستان مسپار

و در اندیشه چیزهایی جدی تر باش " 

                                                                          گلو نائوم

 

و در حسن خطام این ژانگولری ها هم سه هایکو  از امی لاول می آورم که مدتی نپرسند چرا چنین شده است :

 

 ۱

در گرگ و میش

کلماتی جدید می نگارم برای گوش های تو

حتا حالا هم خوابیده ای

 

۲

دیشب باران بارید

حالا در سپیده دم

زاغچه ها غمگین می خوانند

 

۳

حتا لبخند که می زنی

اندوه پشت چشمان توست

پس، بیچاره من

 

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

یکشنبه پانزدهم دی 1387

 

سپیده که در افق دریا دوید هنوز از تو می نوشتم.

بیدار که شدی روی ماسه ها دراز کشیده ام،

از پشت پنجره دست تکان بده تا مرغ دریایی شوم.

 


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

دوشنبه پانزدهم مهر 1387

رود سرما از میان شکاف تپه ها به سوی شهر جاری شده بود.یقه ی پالتوی بارانی اش را روی گردنش فشرد.پشت سر ش انبوه ابرها ی درهم، تپه ها را در بر گرفته بودند. روبرویش خیابان درختی کشدار و ساکت بود. دم پر شالگردنش از روی شانه اش لغزید و به آرامی در باد تاب برداشت.درخت های  پای   تپه ها در مه روان ناپیدا می شدند. از تپه ها روگرداند و در سراشیب خیابان پا تند کرد.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

جمعه پانزدهم شهریور 1387

اشکال زیستن رو به سادگی بی وقفه ای دارند.فکرها و لبه های پیچیده ی زندگی تراش می خورند و زیستن ساده ای به جا می ماند مثل سنگ های رودخانه که گرد و بی گوشه اند مثل آنچه خارج از هنر اتفاق می افتد.اشکال پیچیده مثل برخورد تصادفی قلمو با بوم خلق می شوند مثل دیدار اسپرمازوتوئیدهای پدر با عقول زن مثل دیداری از پیش برنامه ریزی شده که با تصادف معشوقه ی ماجرا به… می رود.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387

وقتی کمکش کرد تا به پشتی صندلی تکیه دهد، شناختش. خود خودش بود: غلامی!

وارد مطب که می‌شد دستش روی لپ چپش بود و از دندان درد به خود می‌پیچید. اما زیر نورافکن صورتش واضح و بی‌گناه بود.

یکی دو ثانیه خشکش زد.

همان پسرک تـُخصی بود که پشت دبیرستان امیرکبیر، باهاش دست به یقه می‌شد. بهش می‌گفتند غلومی مخ گچ؛ یکی از معلم‌ها این لقب را بهش داده بود از بس خنگ بود.

گذر سی سال، قیافه‌ی کودکانه و ابله‌اش را تغییر نداده بود. بار آخر که گلاویز شده بودند با ضربه‌ی سر مخ گچ، دو تا از دندان‌هاش شکسته بود. همان روز وحشتناک، باعث شد تا بعد در دانشگاه رشته‌ی دندان‌پزشکی را دنبال کند.

بیمار از درد ناله‌ای کرد.

عینکش را بالاتر برد و روی صندلی متحرک، خودش را جلوتر کشید:

- دهنتو باز کن! ...بیشتر باز کن!

وضع دندان‌هایش خراب بود:

-          این دوتا رو که باید بکشی!

-          آخ آخ آقای دکتر یواش‌تر!

-          دهنتو باز نیگردار بزار کارمو بکنم.

دو دستی صندلی را محکم گرفت. انبرک که توی سیاهی دندان فشرده شد، اشک از گوشه‌ی چشم‌هاش سرازیر شد.

-          این یکی هم کشیدنی یه!

صدای نامفهومی از گلویش خارج شد. دهان بازش نگذاشت کلماتش را ادا کند. انگار می‌خواست بگوید: همه‌شو نکش دکتر، بی‌دندون می‌شم!

انبر نازکتر را برداشت و با آینه، دو مشتی توی دهن غلومی رفت. زیر لب لندید و توی دلش گفت: یک دهنی از تو سرویس کنم، حظ کنی!

سراسر این سی و چند سال هیچ وقت آن روزی را که در شونزده سالگی با پیرهن خونی و جای خالی دو دندان به خانه رفت، فراموش نکرده بود: بالاخره با پای خودت اومدی!

دوز بی‌حس کننده را کمتر کرد. هوای سرنگ را گرفت.

-          سوزن برای چی دکتر جون؟

-          دهنت رو باز کن! بی‌حس کننده‌ست.

انبرک را که قفل کرد و چرخاند، داد غلومی بلند شد.

-          این اولیش، حالا دو تای دیگه‌اش مونده.

-          مُردم دکتر!

-          یه بی‌حس کننده‌ی دیگه می‌زنم.

دوز دومی را بیشتر گرفت. کل دهانش بی‌حس شد. زبانش را توی دهان چرخاند؛ انگار با دسته‌ی آتاری می‌خواست چیزی را توی مانیتور جا به جا کند. خواست چیزی بگوید اما حرف‌هایش مفهوم نبود.

دکتر دوباره با انبرک، دو مشتی رفت توی دهانش.

از لابه‌لای اشک‌هایش دندان‌های سفید و نقره‌ای دکتر را ‌دید که بالای سرش داشتند برق می‌زدند.

دکتر، دندان‌های سیاه و کرم خورده را یکی یکی روی سینی کنار صندلی انداخت. از این که غلومی داشت زیر دست‌هایش به خود می‌پیچید احساس لذت و رهایی می‌کرد. انبرک را دور یکی از دندان‌های سالم قفل کرد. دندان‌هایش را روی هم فشار داد. توی دلش گفت: دوست داری این یکی را هم بکشم؟ آره؟ همه‌ی دندان‌هایت را بکشم؟ بکشم؟

یک لحظه حس کرد انگار انبرک و دست‌هایش دارند از اختیارش خارج می‌شوند. صندلی متحرکش را عقب کشید و انبرک را روی سینی پرت کرد.

بیمار به سرفه افتاد. آب دهان به گلویش پرید بود. خم شد دهانش را توی چاهک کنار دستش، تف کرد. دور چاهک از خون قرمز شد.

دستکش‌هایش را کند و دفترچه‌ی بیمار را برداشت:

-          مثل این که اشتباهی شده.

بیمار، در حالی که هنوز داشت با دست، جای خالی دندان‌هایش را لمس می‌کرد از کنار آینه برگشت:

-          چه اشتباهی!

-          دفترچه مال خودتون نیست؟ روش نوشته احمدی!

هاج و واج دو قدم جلوتر آمد.

-          من احمدی هستم. چه طور مگه؟

-          آخه، خیلی شبیه یکی از همکلاسی‌های قدیمی من...آه!

-          پیش می‌آد!

سرش گیج رفت و دفترچه از دستش افتاد.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط محمدعلی خامه پرست  | 

شنبه پانزدهم تیر 1387

دسته ی طبل ها به آرامی پیشاپیش سیاه پوش ها حرکت می کردند.حوله ی حمام روی شانه های مهتابی هما لغزید؛ روبروی آینه نشست.عبدالله مانند جانوری در تاریکی گلوگاه چاه فرو رفت...

هما روی پوست برفی باسنش احساس سرما می کرد.رعشه ی آرامی در تنش جاری شده بود.دور نرمای قهوه ای پستانهایش دانه های کوچکی برآمده شد. در کوچه های گور آب صدایی نبود،گرما ی ساکتِ معلق در میان دیوار و درخت ها  مانده بود. کوچه ها و درخت ها رنگ خاک گرفته بودند.زبان آویزان سگ ها رنگ خاک گرفته بود.

صدای کلنگ در بیابان می آمد. عبدالله در عوالم هما در تاریکی چاه کلنگ می زد و آواز می خواند.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387

امیلی دیکنسون
(ترجمه برای قالپاق)


خورشید همچنان غروب می کند، غروب می کند هنوز؛
بی هیچ منظری از بعد از ظهر
بر فراز دهکده ای که من می نگرم،--
خانه تا خانه ظهر است.

تاریکی گرگ و میش همچنان فرو می آید، فرو می آید هنوز؛
شبنمی بر چمنی نیست،
اما تنها بر پیشانی من ایستاده،
و بر چهره ام پرسه می زند.

پاهایم همچنان خواب می روند، خواب می روند هنوز؛
انگشتانم بیدارند؛
اما چرا اندک تر از آن است که مرا
به خویشتنم آگاه کند؟

چه خوب نور را می شناختم پیشترها!
اکنون نمی توانم ببینمش.
دارد می میرد، من می میرانمش؛ اما
از دانستنش ناراحت نیستم.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مهران مرتضایی  | 

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

بررسي ساختار روايت 80:

 

با توجه به آنچه در مقدمه آورده شد اگر بخواهيم حكايت فوق را با نگاهي ساختارگرايانه مورد تحليل قرار دهيم علاوه بر توجه به ساختار زبان مي بايست جز نگرانه تر در اجزاي حكايت مداقه كنيم.

آغاز حكايت همچون اغلب حكايت هاي زبان فارسي با فعل "آوردند"آغاز مي شود.اين از آن روست كه ساختار روايت در حكايات ادبيات پارسي ميتني است بر خطابه وروايت شفاهي از اين رو لحن روايات لحني است مبتني بر منطق گفتارو به نوعي درحال ديالوگ با تاريخ شفاهي فرهنگ.سنت وآيين ايراني واسلامي.به عقيده نگارنده لحن حكايت در ادبيات فارسي بسيار شفاهي است و شايد اوج اين شفاهي بودگي را ما به وضوح بتوانيم در مقامات نويسي ببينيم.همين كه اغلب حكايات با "آورده اند" گفته اند" "نقل كرده اند " آغاز مي شود. دو نكته بسيار مهم را در ساختارروايت اين نوع حكايات به ذهن متبادر مي كند:

1-حكايت يك سنت شفاهي است.كه دهان به دهان چرخيده تا به ما رسيده است

2-ريشه در سنت فرهنگ و آيين هاي گذشته دارد...

 


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط سیامک مهاجری  | 

پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387

بررسي ساختار روايت در حكايات فيه ما فيه

قبل از آغاز مقاله وبررسي ساختار روايت در حكايات فيه ما فيه بهتر است يكي از حكايات فيه ما فيه را باز خواني كنيم در ادامه به بررسي ساختمان روايت و عناصر آن خواهيم پرداخت لازم است متذكر شوم در شماره اول ابتدا با يك مقدمه به بازشناسي ساختار روايت خواهيم پرداخت و در شماره بعد ساختمان اين حكايات را بررسي مي كنيم:

حکایت ص 80

آورده اند که پادشاهی بود عالمی، عادلی، خدای ترسی، رعیت پرسی –خداوندا! پادشاه عهد ما را بر داد و عدل و انصاف ثابت دار- و آن پادشاه را امیران بودند. بعضی اهل قلم که تدبیر ملک را از مدبّرات امر تعلیم کرده بودند. قلمشان چون قلم فرشته در دست راست، نرفتی الّا به خیرات. مکر و تزویر و مظلوم شکنی را زهره نبودی که گرد دفتر و قلمشان گشتی. دفتر های ایشان، در دیوان روشنایی دادی، همچون نامه ی مؤمنان در دیوان قیامت و بعضی بندگان، اهل شمشیر و عَلَم بودند، جانباز...

 


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط سیامک مهاجری  | 

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
بهانه اي براي مقايسه مسخ و بوف كور

داستان يلند مسخ فرانس كافكا داستاني بغايت هولناك است.شايد اين ساده ترين توصيفي باشد كه بتوان از اين داستان به دست داد هرچند گزاره هاي تكراري بسياري در مورد اين داستان مسئله انگيز در پنجاه سال اخير بر زبان يا قلم رانده شده  اما اگر مسخ كافكا را  بر مبناي آن قرائت تكراري مسخ انسان معاصر در بوركراسي حاكم بر غرب صنعتي شده بدانيم بهتر است در بازخواني اين متن علاوه بر اين نگره واضح بر داستان از زاويه ديگر به اين شاهكار ادبي نگاه كنيم .من در اين نوشته كوتاه سعي دارم به فاصله اين اثر با اثري مشابه در ادبيات داستاني خودمان يعني بوف كور هدايت زوايايي ديگر از اين اثر درخشان را بكاوم و از كاويدن استفاده مي كنم نه روشن كردن كه اساسا به عنوان منتقد بر وظيفه روشن كردن و واضح كردن بخش مغفولي از اثري هنري بي اعتمادم و اگر هم چنين چيزي وجود داشته باشد نه من چنين چراغي را دارم! ونه در اين روشنايي فضيلتي مي بينم!!


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط سیامک مهاجری  |