تبليغاتX
قالپاق
 
سه شنبه سی ام آبان 1385

1

ببخشید احتمالا صدای من شبیه کسی نیست

که پشت پیغام گیرتان سکوت می کند

 

این روزها        شعر      تازه ای ندارم

 

قدرت نشستن رو به روی تو را

 نمی خواهم

قرار است بیافتد از سر و کولم           بالا

می پرد

دستم نمی رسد.

اصرار می می رد شدم.

 

 

2

فیلتر قرار را برای سرفه ی آخر هجی می کند:

زیرِ

لبِ

کف

شه

آدم ها ها ها ها

 قرص ها در جیبش جا می ماند

سر قرار کسی این را نمی داند         دستش یخ می کند.

 

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

سه شنبه سی ام آبان 1385

«قـالـپـاق» انجمنی است مستقل و صرفا ادبی، هنری، فرهنگی. هسته‌ی اولیه‌ی قالپال تابستان 83 خورشیدی در اتاق کوچکی (شرکت افق‌رایانه) در شهر زنجان، با کارگاه داستان‌نویسی، هستی یافت. اعضای اولیه‌ی آن مسعود تارانتاش و علی جباری بودند که بعد سیامک مهاجری و بعدترمحمدعلی خامه‌پرست نیز به آن پیوستند. جلسات اولیه در قهوه‌خانه و منزل و پارک تشکیل می‌شد تا این که با الحاق محمود مرادی و سلمان کریمی، جلسات منظم در دفتر شرکت افق برگزار شد و سپس احسان مبینی و محمد خلخالی به قـالـپـاق پیوستند. جدیدترین عضو قـالـپـاق مهران مرتضایی است که به دلیل مشغولیت درسی کمی دیر به گرد قـالـپـاق رسیده و به آن پیوسته است. چندین ماه از تشکیل قـالـپـاق نگذشته بود که مهاجری، و بعد مرادی، به سربازی رفتند و کریمی، عروسی کرد و شرکت افق تعطیل شد و جلسات قـالـپـاق در منزل تارانتاش و مبینی و قهوه‌خانه و پارک ادامه یافت.

فلسفه‌ی نام‌گذاری قـالـپـاق و خط مشی آن که ریشه در عصیان اعضایش نسبت به ادبیات کلیشه‌ای و ذهنیت عوام‌زده و مبتذل محیط، نسبت به فرهنگ و هنر و ادبیات پویای دوران و نگرشی جدّی به شوخیّت ادبیات بود، در مقاطع مختلف، موجب پرهیز متولیان فرهنگی از حمایت از این گروه کوچک اما تأثیرگذار شد. اکنون با فراگیر شدن وبلاگ‌نویسی و با توجه به پخش و پلا شدن اعضای قـالـپـاق به نظر می‌رسد وبلاگ قـالـپـاق، بتواند دوباره بهانه‌ای باشد برای به حرکت در آمدن مجدد قـالـپـاق و ارائه‌ی آثار و نوشته‌ها و اشعار و داستان‌های اعضا، که به صورت فردی یا کارگاهی پدید آمده‌اند. قـالـپـاق، با تجربه‌ی جدید خود در قالب یک مجله‌ی الکترونیکی، قصد دارد تا کمی دورتر و عمیق‌تر به غلتیدن خود ادامه دهد؛ در حالی که مبدا حرکت خود را فراموش نمی‌کند.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط محمدعلی خامه پرست  | 

دوشنبه بیست و نهم آبان 1385

در مدت اقامت يك ساله من در شهر آفتاب‌هاي اريب وكوه‌هاي سفيد كه چونان دندان اژدهايي تنهايي هاي‌ام را مي جويد. در آن غروب هاي ممتد وپايان ناپذير جمعه به دفتر قالپاق مي رفتم همان قالپاقي كه طي راه رفتن ها. سرو كله زدن ها وخنديدن هاي از سر بي‌خيالي  به وجود آمده بود درآن هفته هايي كه برزخ مرگ آور جمعه اي تا جمعه ي ديگر را با داستان نوشتن. پيچ ومهره فروختن ودر خانه عتيق آن عتيقه دار قهوه نوشيدن وحرف زدن مي گذراندم

قالپاق فرزند همه آن روزهاي بي‌خيالي و عسرت بود. تمام سيگارهاي بهمن گازوئيلي بود كه پشت به پشت هم دود كرديم و در كوچه‌ها بار كرديم و خالي آن مرگجاي روحمان را بر دوش برديم  و اينك بعد آن سالها هنوز آن بار بر دوشمان است و راه مسير طولاني مان با زهر خندي تلخ ما را مي‌نگرد.

اين را نوشتم كه بگوم هنوزام من يك قالپاقي هستم زيرا هنوز هم ادبيات را از ويرانه‌هاي خرابه‌ي دل‌ام بيرون مي‌كشم با آن بوي متعفن و خنده‌بي خيالش

سلام به قالپاق!

من آن گرگ سفيدم كه كوههايي را درنورديده كه تنها مسير رفتن دارد وبازگشتي در آن نيست .اما در اين آوراگي‌هاي سال‌هاي عمرم آموخته‌ام راه‌ها در تصور بسي بيشتر از تصوير در من مي‌زيد .من بي‌شك در تصوير شما نيستم اما تصويري از شما را باخود دارم كه هر رهگذري آن را در چشم‌هايم مي‌خواند و آن تصور پير كه درمن پيرتر مي‌شود  پس درود بر شما برتو:

قالپاق.تارانتاش.جباري و خامه‌پرست

لينک ثابت
   نوشته شده توسط سیامک مهاجری  | 

یکشنبه بیست و یکم آبان 1385

درست لحظه‌اي كه پا گذاشتم توي خيابان فهميدم كه يك جاي كار خراب است . اول فقط يك حس بود؛ حسي كه مي‌گفت : به طرف اتومبيل نرو. سوئيچ را بگذار توي جيبت. پياده‌رو را بگير و تا چهار‌راه برو! آن‌جا بود كه در شيشه‌هاي عينكِ‌ دستفروشِ‌ سر چهارراه ديدمش. توي پياده رويِ مقابل از همه بلند‌قدّتر بود و كلاهِ تيره‌اي داشت. به راهم ادامه دادم.

 

نمي‌خواستم صدمه‌اي بهش بزنم. نمي‌خواستم كار از اين خراب‌تر شود. نقشه‌ام اين بود كه تا كوچه‌ي بغلِ بانك بروم و از آن‌جا بپيچم و توي كوچه پس‌كوچه‌هاي محله‌ي قديمي قالش بگذارم. ولي اون زرنگ‌تر از اين حرف‌ها بود. بعضي وقت‌ها زرنگي زياد كار دست آدم مي‌دهد. و بعضي چيزها اصلا ً شوخي بردار نيست. يك كارد بلند نقره‌اي تيز با شيارهاي خون، مي‌تواند غير از اصلاحِ صورت، قاچ كردن هندوانه و پنچركردن تايرِ اتومبيل، كارايي ديگري هم داشته باشد، به خصوص در كوچه پسكوچه‌هاي خلوتِ قديمي.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط محمدعلی خامه پرست  | 

چهارشنبه هفدهم آبان 1385

" این واژه در زبان سرخ پوست ها به کسی گفته می شود که بلند سخن می گوید اما چیزی نمی گوید"


- فندک
مکزیکی فندک گرفت؛ بوی بنزینِ زیپو در بینی ام پیچید، پک اول را رها کردم،دود بی شکل پیچید رفت در آفتاب،بویِ خوش آیند بنزین رقیق شد.مکزیکی فندک را در جیب شلوار جینِ سیاهش فرو کرد.فندکِ مکزیکی اصل بود، اِل کلاسِ 1990 ، در زمینه ی چهار خانه یِ نقره ای فندک دو ردیفِ موازیِ سیم خاردار بر جسته بودند.گاهی که روی خنکایِ سطحِ فلزیِ فندک دست می کشیدم طرحِ برجسته ی سیم خاردار ها را با لامسه یِ نوک انگشتانم دنبال می کردم ، دوست داشتم ساعت ها روی سیم خاردار ها اضلاعِ فندک را دور بزنم. به برجستگی فندک در جیبِ تنگِ شلوارِ مکزیکی نگاه می کردم

گفته بود" از یک کلکسیونرِ فندک خریدم"


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

دوشنبه هشتم آبان 1385

از ميمون مانده لای يک کتاب چيز عجيبی است

آينه‌ای باز کند رو به چيزهای عجيبی 

که نه تا می‌شود، نه دُم دارد.

 

نگاه قلم‌خورده چيزی را گم کرده‌است

کتاب بسته، دُم درآورده

و آينه، حتما،ً کاری از پيکاسوست.

:«چشم از نگاه حوصله سر رفته

خط از بغل زانو شکسته

تا ا ا ا ا ا ا رسيده زير چانه‌ی خواب

تا ا ا ا ا ا ا ا چشم‌های پُف کرده‌ی جنگل.»

 

دو جلد چشم گم شده با قاب جنگلی

با دو قلم‌‌خوردگی‌

که يکی، حتماً، کاری از پيکاسوست

باز می‌شود

رو به چيزهای عجيبی

که فقط آينه ‌می‌داند.

 

از ميمون مانده لای يک کتاب چيز عجيبی است

در چيزهای عجيبی گم شود

که نه تا می‌شود، نه دُم دارد.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط محمدعلی خامه پرست  |