تبليغاتX
قالپاق
 
شنبه سی ام دی 1385
 چندی قبل مقاله ای تحت عنوان "خودکشی  اقدامی هنری ست که منشا آن نوعی نارضایتی زیبایی شناسانه است" در یکی از روزنامه های محلی چاپ کردم و این مقاله بهانه ای شد که در یک نشست دوستانه بحث در باب خودکشی و مرگ بالا بگیرد . نهایتا کار به  بحث پیرامون ریخت شناسی و ماهیت مرگ انجامید در راستای گفتمان آن شب قرار دادن مقاله فوق را در وبلاگ خالی از لطف نمی بینم .    کارل اس گوتک پرفسور آلمانی رشته ی هنر و ادبیات دانشگاه هاروارد می گوید :" تصویر ساختن از چیزی  که وجود ندارد چه سودی دارد ؟ ما هرگز نمی توانیم تصویری از مرگ بدهیم و درست به همین خاطر باید به تصویرپردازی بپردازیم . ما با نام بخشیدن به بی نام ها و فرم دادن به بی فرم ها – یعنی آنچه که فنای ".ماست – بی نام ها و بی فرم ها را ملموس و حس شدنی می کنیم  .در فرهنگ ها و تمدن های مختلف مرگ به صورت های مختلف و با مفاهیم متضاد با هم آشکار می شود در بعضی از کشورها مرگ زن است و در کشورهای دیگر و ادبیاتی دیگر مرد می شود . به این معنی که با توجه به جغرافیای خاص هر منطقه و منطقی که  آن ملت دارد مرگ جنسیت متفاوتی از خود نشان می دهد . مثلا مرگ در حواشی مدیترانه  و یا ایتالیای قدیم چهره ای زنانه داردو در برخی زبان ها ، فاقد جنسیت می شود . از دلایل متفاوت بودن جنسیت مرگ در فرهنگ های مختل می توان به شکل و ساخت هر جامعه اشاره کرد . در بعضی از اساطیر مرگ با تن و بدن و گاه با عریانی کامل نشان داده می شود . اتورنک در این باره می گوید : فرهنگ بشر در ارتباط با ترس از مرگ به وجود می آید . یعنی او بر پایه ی این ترس تلاش می کند چیزهایی را به وجود بیاورد که در طبیعت نیست و آن چیزها .اور را در برابر نیستی حفاظت می کنند 


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
دوستم مهران مرتضایی  از راه لطف ،ترجمه ای  را که از یکی از شعرهای ناظم حکمت انجام داده ، به یکی از دوستانش به نام محسن فرجی تقدیم کرده. این توضیح را هم درمورد شعر نوشته است :این شعر را ناظم حکمت در سال 1932 سروده است. دلتنگی عجیبی دارد.

خوش آمدی

خوش آمدی!
چون دست بریده شده
جای خالی ات بر شانه هایمان بود...

خوش آمدی!
فراق دیر زمانی پایید.
دلتنگ شدیم.
چشم به راه ماندیم...

خوش آمدی!
ما
همانطوریم که ترکمان کردی
فقط کمی ماهرتر شده ایم
در خرد کردن سنگ ها،
در تمیز دادن دوست از دشمن...

خوش آمدی!
جایت حاضر است.

خوش آمدی.
گفتنی ها و شنیدنی ها بسیارند.
فقط زمانی برای حرف های طولانی نداریم.
برویم ...


لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

سه شنبه بیست و ششم دی 1385

(مقدمه و مؤخره)

تکه های سوخته اعلان ها را             باد

با        خود              به                هر               سو              می برد

دردایره های بزرگ

دردایره های کوچک

 

این جا خیابانی است که صدای هیچ رئیس جمهوری در آن به گوش نمی رسد

و برق کفش هیچ سیاستمداری گربه ها را به اشتباه نمی اندازد

 

خیابانی خالی از آدم

خالی از هر چیز که مرا به یاد:               دریدن هم نوع

                                                          برادر بزرگتر

                                                          برادر کوچکتر

                                                          نفت

و هر فکر انسانی می اندازد.

 

 


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

سه شنبه بیست و ششم دی 1385

سیامک مهاجری

 

پرنده‌های غروب روی بال‌شان آن‌قدر سرخی دارند که گلوله ندارند. آدم‌ها غروب‌ها بیشتر انقلابی می‌شوند. وقتی پرنده‌هایی را می‌بینند که توی خونی غروب همین‌طور پرواز می‌کنند و بعد روی لبه دیوار یا سیاهی سیمهای بلند برق ردیف صف می‌کشند و نگاهشان را از کفترهای چاهی روی گنبد امامزاده می‌دزدند.

حالا غروب‌ها همیشه خودم را در هیئت یک چریک انقلابی فرض می‌کنم که ریش‌های انبوه‌اش را به باد سپرده ، نگاهش توی افق مانده و سیگار برگش لای انگشتانش در حال سوختن است مثل چه گوارا!


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط محمدعلی خامه پرست  | 

دوشنبه بیست و پنجم دی 1385

جلسات پخش و نقد فیلم قالپاق چندی است تشکیل شده تا کنون فیلم‌های Underground   اثر Emir Kusturica  (برنده جایزه بهترین فیلم در فستیوال کن سال 1995) و فیلمMulholland Drive  اثر David Lynch (برنده جایزه بهترین کارگردانی در فستیوال کن سال 2001) پخش و نقد شده‌اند.

این هفته پنجشنبه در تاریخ 28/9/85 فیلم The Sacrifice  اثر Andrei Tarkovsky  پخش خواهد شد.

 بدینوسیله قالپاق از دوستانی که تمایل به شرکت در این جلسات دارند دعوت به عمل می‌آورد باشد که مورد توجه دوستان قرار گیرد.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

جمعه بیست و دوم دی 1385

چندی قبل در یک گفتگو راجع به سینما با دو تن از دوستانم بحث به فیلم

"بولوار مولهلند" کشید ؛ مطالب فوق در راستای حرف های آن روز و بررسی روانشناختی در مورد فیلم "بولوار مولهلند" است.امید است مقاله ی مذکور بتواند پاسخ گوی سوالات دوستان در مورد این فیلم باشد.

 

نقد و بررسی کلی

فیلم "بولوار مولهلند" آخرین اثر کارگردان مشهور "دیوید لینچ" است که به قول منتقدین و طرفداران وی بهترین کار او تلقی می شود ، لینچ جایزه بهترین کارگردان را برای این فیلم در جشنواره فیلم کن را به صورت مشارکتی دریافت کرد ، در جشنواره آکادمی سال 2001 نامزد جایزه اسکار برای بهترین کارگردان بود ، در جشنواره منتقدین لس آنجلس جایزه بهترین کارگردان و بهترین فیلم را برد و همچنین بسیاری از جشنواره های معتبر دیگر نامزد یا برنده بود.

فیلم برگرفته از افکار سورئالیسم ، به پردازش سرکوب عذاب وجدان در بشر می پردازد و کما اینکه در طرف دیگر داستان فساد موجود در هالیوود را نشانه می رود و وضع بازیگر و کارگردان و کلا هنرمندان در ستیز با سرمایه داران و صاحبان کمپانی های بزرگ و بی عدالتی موجود را نیز نمایان می کند.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

شنبه شانزدهم دی 1385

 

در تاریکی کوچه

پاکت پرتقال ها

دهان گشادش را باز کرد

پرتقال ها زمین ریختند.

یعنی مردی زمین خورده است؟!

چون زمستان بود!

                                     و زنی در خانه حالش خوب نیست.

 

چرا که مرد

بی اختیار البته

به مادر زمستان فحش داد

اما

از شکل سر خوردنش

                                    خنده اش گرفت.

 

 

پرتقال درشتی

در انحنای کوچکی غلتید

و در تاریکی شامگاه

                                    گم شد.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

شنبه شانزدهم دی 1385

- خانم محترم لطفن جایِ دیگری برای نشستن انتخاب کنید.

زن وانمود کرد صدایِ پیشخدمت را نشنیده است.

- خانم این صندلی با بقیه فرق دارد.

زن در حالی که از کیف دستی اش پاکتِ سیگار را در می آورد گفت :

- می دانم فرق می کند ، در بهترین جایِ کافه ، پشت تنها میزی که گل های تَر و تازه دارد.

پیشخدمت گلویش را صاف کرد و با دستی که قوری قهوه جوش را گرفته بود به میز کنار پنجره اشاره کرد.

- خانم عزیز من می توانم جای بهتری را به شما پیشنهاد بدهم، کنار پنجره دیدِ زیبایی از خیابانِ پر درخت دارد.

مشتری های کافه به مناظره ی پیشخدمت و زن نگاه می کردند. پیرمردی که پشت پیشخوان ایستاده بود دست هایش را به صورت 8 روی پیشخوان ستون بدنش کرد و به آرامی گفت :

- خانم احساساتشان را تحریک نکنید ؛ این ها منتظر هستند.

پیشخدمتِ جوان قوری قهوه جوش را روی میز کوفت و تقریبا فریاد کشید :

- خانم این صندلی جایِ خالیِ کسِ دیگری است.

با چشمانِ خواب آلود به خیابانِ پر درخت خیره شد و آرام تر ادامه داد:

- این صندلی متعلق به اوست.

زن دیگر نمی توانست لحن آمرانه اش را حفظ کند ، کمی صدایش می لرزید :

- چه کسی ؛ این صندلی مالِ کیست ؛ یک آدم مهم ؟

پیشخدمت بدون این که چشم از خیابان بر دارد گفت :

- کدام آدم مهم در این کافه میز رزو می کند؟!

لبخند کوچکی زد و ادامه داد :

- علاوه بر این شما می توانید سر همین میز بنشینید اما روی این صندلی هرگز!

مردی که در میز مجاور نشسته بود سرش را از روزنامه بلند کرد و رو به زن فریاد کشید :

- برو بیرون!

دیگران دنبال حرف او را گرفتند :

- گمشو بیرون!

- صندلی او ؟!

اشک در چشم های زن حلقه زد و با صدای لرزانی در گلو گفت :

- متوجه منظورتان نمی شوم آقا.

پیشخدمت دستش را روی دست زن گذاشت و به آرامی فشار داد . زن سعی کرد لرزش دستش را مهار کند.

- منظور آقا واضح است خانم ؛ این صندلی مالِ شخص دیگری است و شما نمی توانید روی این صندلی بنشینید.

پیر مردی که پشت پیشخوان ایستاده بود ساتورِ آشپزخانه ی دسته مشکی را از کارد دان ها بیرون کشید و به طرف زن راه افتاد. مشتری ها از صندلی ها بر خواستند. پیشخدمت با چشم های خواب آلود به خیابانِ پر درخت که در تاریکی شامگاه فرو می رفت نگاه

می کرد. روی شیشه لامپ نئونی کلمه COFFEE   روشن و خاموش می شد و نور قرمز کف خیابان پهن می کرد.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

سه شنبه دوازدهم دی 1385

چراغپشتِ هيچ چراغ‌قرمزی نايستاده بود. آن روز هوا سرد بود و هاله‌ی مه دور چراغ راهنمايی را گرفته بود. به سرعت به تقاطع نزديک شد. هيکل زرد ماشين زباله از دوردست، در سمت مقابل ديده می‌شد. پيکان قرمز رنگی هم اريب در گوشه‌ی آينه‌ی بالای سرش می‌لرزيد.

هر روز صبح زود، زمانی که هنوز خيابان‌ها از رفت وآمد کارمندان و کارگران و بچه مدرسه‌ای‌ها شلوغ نشده بود و حتی سوپرمارکت سرِ نبش تقاطع هم کرکره‌اش را بالا نزده بود، از خانه خارج می‌شد. شب‌ها هم دير وقت برمی‌گشت؛ خيلی دير، درست زمانی که دوباره خيابان، سوت و کور می‌شد.

عبور پرچ‌های کنار خطوط عابررو را از زير چرخ‌های اتومبيل حس کرد. کمتر از دو سه متر به تقاطع مانده بود. هيچ وقت پشت چراغ‌قرمز نايستاده بود و حتا نيازی نديده بود تا اندکی از سرعتش کم کند.

صدای سوت مانندی که کم‌کم بدل به نعره و غرش هيولايی می‌شد، تنها اتفاق تازه‌ای بود که باعث شد سرش را به طرف راست تقاطع بچرخاند. ابتدا فکر کرد چيزی مانند يک زمين لرزه است يا شايد عبور يک هواپيما از ارتفاعِ کم. سايه‌ی دراز و سياه يک تريلی افکار او را قطع کرد.

 

قطعات تکه‌تکه شده‌ی اتومبيل هم‌چنان تا دير وقت همان روز که سر و کله‌ی ماشين زباله‌کشِ زرد پيدا شد، در اطرف تقاطع پخش بود.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط محمدعلی خامه پرست  | 

جمعه یکم دی 1385

دیگر زبان باران بند آمد

و سیاهی از نفس افتاد

 

باران حضورت را می‌نوشت

و صورت رفتن

نهایت هیچ آمدنی از خودم نبود

 

در سکوتی کاغذی

نفس‌ام خشکید

تا ضربان

به زانو درآید و لحظه‌ی آخر

در قلبم مچاله شود

 

باران که ایستاد

صورتم از صراحت رفتن ریخت

 

تلخی از زبانم بند نیامد

و سیاهی از چشم تو نرفت

لينک ثابت
   نوشته شده توسط محمدعلی خامه پرست  |