شروع رمان سرزمین گوجه های سبز اثر هرتا مولر : "ادگار گفت : وقتی لب فرو می بندیم و سخنی نمی گوییم غیر قابل تحمل می شویم و آنگاه که زبان می گشاییم از خود دلقکی می سازیم"
از من پرسیده بودید چرا وبلاگ به روز نمی شود یاد ادگار افتادم و تصمیم گرفتم از خود دلقکی بسازم.
این شعر را تقدیم کرده بودم به حسین محمدی که در گذار یا بهتر بگویم گزار از استرالیا به اگر اشتباه نکنم فرانسه در هواپیما از خلبان شنیده بود: لیدیز اند جنتلمن اند نا وی آر گوئینگ تو از بالای دریاچه ی ارومیه عبور کنیم...پس بسیار اشک در چشم هایش دویده بود.این شعر را برایش کامنت گذاشتم که گریه زیاد نکند. ولی هر چه بگوییم دچار بلاهتیم و نگوییم هم دچار بلاهتیم مثل مهدی حیدری که فکر می کند سازمان مدیریت احیا می شود روزی پس اگر بشود دچار بلاهت است و نشود هم دچار بلاهت است مگر آن روزها می دانست که سازمان مدیریت منحل می شود؟ما اساسا نوستالژی بلاهت داریم. مثل حالا که داستانی برای قالپاق تمام کردم ولی خوشم نیامد ازش چون می دانستم که در آینده بهترش را می نویسم و ترسیدم به داستانی که حالا تمامش کردم پوزخندم بیاید در آن آینده که نمی دانم می نویسم آن بهتر را یا نه. مثل سیامک مهاجری که همیشه فکر می کند روزی داستانهایش را آتش خواهد زد ولی هر روز بیشتر دنبال داکیومنترایز کردن دست نوشته هایش است. به قول خودش کارگاه مجازی پوپولیستی راه انداخته و روزی می خواهد کارگاهش را آتش بزند.کاش می شد در وبلاگها آه آپلود کرد.
سرزمین را نمی شود مثل بنفشه ها با خود به هر سو برد!
کدام سرزمین؟
چشم تنهایی شهر را می گویم؛
عصر ها که پسر ها را گرد می آورد با نشئه های هشیش تابستان،
و دختر هایی که دیگر یاد گرفته اند فارسی را مثل غربتی ها اطوار کنند
کدام بنفشه...
نمی دانم پدر حسین محمدی که بازنشسته ی سازمان مدیریت است یا مادرش چیزی مثل این شعر را نصیحتش کرده اند یا نه، ولی چون ما دهه ی شصتی ها از نصیحت بدمان می آید :
"هر کسی در هر چنگه ابر، دوستی داشت
هم از آن روست جهان،در جوار دوستان،آکنده از هول و پلشت
مادرم نیز می گفت چنین
دل به دوستان مسپار
و در اندیشه چیزهایی جدی تر باش "
گلو نائوم
و در حسن خطام این ژانگولری ها هم سه هایکو از امی لاول می آورم که مدتی نپرسند چرا چنین شده است :
۱
در گرگ و میش
کلماتی جدید می نگارم برای گوش های تو
حتا حالا هم خوابیده ای
۲
دیشب باران بارید
حالا در سپیده دم
زاغچه ها غمگین می خوانند
۳
حتا لبخند که می زنی
اندوه پشت چشمان توست
پس، بیچاره من
