من از تمام نیل
به سیب های خراسان پناه بردم
به سیب های خراسان
دلی که با گنبد طلا قهر است
معجزه هایت کجاست
اُتاق خیس کبوتر ؟
" پگاه احمدی "این شعر در ویژه نامه مجله ی پیاده رو که به احترام علی مسعود هزارجریبی منتشر شده چاپ شد...هشت هشت هشتاد و هشت!! به قول عزت الله انتظامی در آقای هالو : عجب عجب...می دونی چیه احساس می کنم خیلی...ولش کن...هوای بارانی به وقت اداره نشستم پشت میز و احساس می کنم که احساس می کنم.وقتی زن های محل در دیگ شعله زرد باز می کنن و به تاویل و تفسیر ابر و بادهای روی غذای نزری اهتمام می فلسفن! کانسپتوئل آرت میره روی قله ی گاو چر می شینه به گریه. مخصوصا اگر امام غریب هم موضوعیت پیدا کنه.می خواستم کمی از فروید و دلیل این جور اجتماعات شعله زرد پزون بگم، گریه(عریضه نویسی های بی پایان دولت فخیمه...) مجال نداد.فقط می تونم بگم ما خیلی کم گریه می کنیم.خیلی کم. چند روز دیگه تولدمه ای مرد بی اساس.
دیروز از صبح چشم انتظار تو بودم
می گفتند نمی آید چنین می پنداشتند
چه روز زیبایی بود یادت هست
روز فراغت ومن ،بی نیاز به تن پوش
امروز آمدی پایان روزی عبوس
روزی به رنگ سرب
باران می آمد
شاخه ها وچشم انداز در انجماد قطره ها
واژه که تسکین نمی دهد
دستمال که اشک را نمی زداید
" آرسنی تارکوفسکی"
این شعر رو قبلا از آرسنی تارکوفسکی ترجمه کرده بودم و در والس منتشر شده بود اما وقتی ترجمه ی بابک احمدی رو خوندم تصمیم گرفتم کاش ترجمه نمی کردم.کاش می شد وبلاگا ، مجله ها ، اوراق هویت ، دست نوشته ها رو ریخت تو آتیش و کت انداخت رو دوش و نشست به تماشا.باران هم بیاید کمی بد نیست.کنیاک قوی هم کمی...
