تبليغاتX
قالپاق
 
شنبه نهم آبان 1388

من از تمام نیل

به سیب های خراسان پناه بردم

به سیب های خراسان

دلی که با گنبد طلا  قهر است

معجزه هایت کجاست

اُتاق خیس کبوتر ؟

                                                                                        " پگاه احمدی "

این شعر در ویژه نامه مجله ی پیاده رو که به احترام علی مسعود هزارجریبی منتشر شده چاپ شد...هشت هشت هشتاد و هشت!! به قول عزت الله انتظامی در آقای هالو : عجب عجب...می دونی چیه احساس می کنم خیلی...ولش کن...هوای بارانی به وقت اداره نشستم پشت میز و احساس می کنم که احساس می کنم.وقتی زن های محل در دیگ شعله زرد باز می کنن و به تاویل و تفسیر ابر و بادهای روی غذای نزری اهتمام می فلسفن! کانسپتوئل آرت میره روی قله ی گاو چر می شینه به گریه. مخصوصا اگر امام غریب هم موضوعیت پیدا کنه.می خواستم کمی از فروید و دلیل این جور اجتماعات شعله زرد پزون بگم، گریه(عریضه نویسی های بی پایان دولت فخیمه...) مجال نداد.فقط می تونم بگم ما خیلی کم گریه می کنیم.خیلی کم. چند روز دیگه تولدمه ای مرد بی اساس.

دیروز از صبح چشم انتظار تو بودم
می گفتند نمی آید چنین می پنداشتند
چه روز زیبایی بود یادت هست
روز فراغت ومن ،بی نیاز به تن پوش

امروز آمدی پایان روزی عبوس
روزی به رنگ سرب
باران می آمد
شاخه ها وچشم انداز در انجماد قطره ها

واژه که تسکین نمی دهد
دستمال که اشک را نمی زداید

                                                                                    " آرسنی تارکوفسکی"

این شعر رو قبلا از آرسنی تارکوفسکی ترجمه کرده بودم و در والس منتشر شده بود اما وقتی ترجمه ی بابک احمدی رو خوندم تصمیم گرفتم کاش ترجمه نمی کردم.کاش می شد وبلاگا ، مجله ها ،  اوراق هویت ، دست نوشته ها رو ریخت تو آتیش و کت انداخت رو دوش و نشست به تماشا.باران هم بیاید کمی بد نیست.کنیاک قوی هم کمی...

 

 

 

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

دوشنبه پانزدهم تیر 1388

این Lyric آهنگ XYZ را از آلبوم Bad Blood and Blasphemey گروه Tiger lillies که در سال 1999 ساخته شده انتخاب کردم آخر سر هم لینک دانلود آهنگ گذاشتم.


A is for the Anger
B is for the Bile
C is for the Caustic nature of my smile
D, E and F are Dread, Envy and Fear
G and H - the Greed and Hatred I feel through the years
I is for my Ignorance
J- my jaundiced views
K is for the Knowledge that I refuse to use
L is for the Loathing
And M for Maliciousness
And N is for the Nihilistic views that I do express
And O is for Opportunities
That P - I Pissed away
And Q is for the Questions from which I've run away
And R is for, R is for, R is for my Rage
And S is for the Sarcasm that I use from day to day
T and U are Treachery and Underhandedness
And V is for the Violent nature that I do express
And W, W, X, Y and Z - I'm very, very, very, very nasty

لینک دانلود آهنگ

 

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387

شروع رمان سرزمین گوجه های سبز اثر هرتا مولر : "ادگار گفت : وقتی لب فرو می بندیم و سخنی نمی گوییم غیر قابل تحمل می شویم و آنگاه که زبان می گشاییم از خود دلقکی می سازیم"

از من پرسیده بودید چرا وبلاگ به روز نمی شود یاد ادگار افتادم و تصمیم گرفتم از خود دلقکی بسازم.

این شعر را تقدیم کرده بودم به حسین محمدی که در گذار یا بهتر بگویم گزار از استرالیا به اگر اشتباه نکنم فرانسه در هواپیما از خلبان شنیده بود: لیدیز اند جنتلمن اند نا وی آر گوئینگ تو از بالای دریاچه ی ارومیه عبور کنیم...پس بسیار اشک در چشم هایش دویده بود.این شعر را برایش کامنت گذاشتم که گریه زیاد نکند. ولی هر چه بگوییم دچار بلاهتیم و نگوییم هم دچار بلاهتیم مثل مهدی حیدری که فکر می کند سازمان مدیریت احیا می شود روزی پس اگر بشود دچار بلاهت است و نشود هم دچار بلاهت است مگر آن روزها می دانست که سازمان مدیریت منحل می شود؟ما اساسا نوستالژی بلاهت داریم. مثل حالا که داستانی برای قالپاق تمام کردم ولی خوشم نیامد ازش چون می دانستم که در آینده بهترش را می نویسم و ترسیدم به داستانی که حالا تمامش کردم پوزخندم بیاید در آن آینده که نمی دانم می نویسم آن بهتر را یا نه. مثل سیامک مهاجری که همیشه فکر می کند روزی داستانهایش را آتش خواهد زد ولی هر روز بیشتر دنبال داکیومنترایز کردن دست نوشته هایش است. به قول خودش کارگاه مجازی پوپولیستی راه انداخته و روزی می خواهد کارگاهش را آتش بزند.کاش می شد در وبلاگها آه آپلود کرد.

 

سرزمین را نمی شود مثل بنفشه ها با خود به هر سو برد!

کدام سرزمین؟

چشم تنهایی شهر را می گویم؛

 عصر ها که پسر ها را گرد می آورد با نشئه های هشیش تابستان،

و دختر هایی که دیگر یاد گرفته اند فارسی را مثل غربتی ها اطوار کنند

کدام بنفشه...

 

نمی دانم پدر حسین محمدی که بازنشسته ی سازمان مدیریت است یا مادرش چیزی مثل این شعر را نصیحتش کرده اند یا نه، ولی چون ما دهه ی شصتی ها از نصیحت بدمان می آید :

"هر کسی در هر چنگه ابر، دوستی داشت

هم از آن روست جهان،در جوار دوستان،آکنده از هول و پلشت

مادرم نیز می گفت چنین

دل به دوستان مسپار

و در اندیشه چیزهایی جدی تر باش " 

                                                                          گلو نائوم

 

و در حسن خطام این ژانگولری ها هم سه هایکو  از امی لاول می آورم که مدتی نپرسند چرا چنین شده است :

 

 ۱

در گرگ و میش

کلماتی جدید می نگارم برای گوش های تو

حتا حالا هم خوابیده ای

 

۲

دیشب باران بارید

حالا در سپیده دم

زاغچه ها غمگین می خوانند

 

۳

حتا لبخند که می زنی

اندوه پشت چشمان توست

پس، بیچاره من

 

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

یکشنبه پانزدهم دی 1387

 

سپیده که در افق دریا دوید هنوز از تو می نوشتم.

بیدار که شدی روی ماسه ها دراز کشیده ام،

از پشت پنجره دست تکان بده تا مرغ دریایی شوم.

 


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

دوشنبه پانزدهم مهر 1387

رود سرما از میان شکاف تپه ها به سوی شهر جاری شده بود.یقه ی پالتوی بارانی اش را روی گردنش فشرد.پشت سر ش انبوه ابرها ی درهم، تپه ها را در بر گرفته بودند. روبرویش خیابان درختی کشدار و ساکت بود. دم پر شالگردنش از روی شانه اش لغزید و به آرامی در باد تاب برداشت.درخت های  پای   تپه ها در مه روان ناپیدا می شدند. از تپه ها روگرداند و در سراشیب خیابان پا تند کرد.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

جمعه پانزدهم شهریور 1387

اشکال زیستن رو به سادگی بی وقفه ای دارند.فکرها و لبه های پیچیده ی زندگی تراش می خورند و زیستن ساده ای به جا می ماند مثل سنگ های رودخانه که گرد و بی گوشه اند مثل آنچه خارج از هنر اتفاق می افتد.اشکال پیچیده مثل برخورد تصادفی قلمو با بوم خلق می شوند مثل دیدار اسپرمازوتوئیدهای پدر با عقول زن مثل دیداری از پیش برنامه ریزی شده که با تصادف معشوقه ی ماجرا به… می رود.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

شنبه پانزدهم تیر 1387

دسته ی طبل ها به آرامی پیشاپیش سیاه پوش ها حرکت می کردند.حوله ی حمام روی شانه های مهتابی هما لغزید؛ روبروی آینه نشست.عبدالله مانند جانوری در تاریکی گلوگاه چاه فرو رفت...

هما روی پوست برفی باسنش احساس سرما می کرد.رعشه ی آرامی در تنش جاری شده بود.دور نرمای قهوه ای پستانهایش دانه های کوچکی برآمده شد. در کوچه های گور آب صدایی نبود،گرما ی ساکتِ معلق در میان دیوار و درخت ها  مانده بود. کوچه ها و درخت ها رنگ خاک گرفته بودند.زبان آویزان سگ ها رنگ خاک گرفته بود.

صدای کلنگ در بیابان می آمد. عبدالله در عوالم هما در تاریکی چاه کلنگ می زد و آواز می خواند.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

نمی دانم می شناسیدم یا نه

در روزگاری که سگ صاحبش را نمی شناسد

روزگاری که خزینه ها کافه شدند

حرمت حرم ما هم...

بوی پیاز اجنه را حشری(کلافه)می کند

گرد می گرداند هوا که چرخ دوران ها که نچرخیده بود لزگی می شود حالا:

ژولیده منم روییده منم رقص منم جا منم حول مکان را که منم :

در دالان های تاریک سخت تلاش می کندم

تا با ثم هایم خود را راحت کند

به هر جان کندنی

ای

خوابمان

 آشفته

 

 

هی در تاس ها کافه می آوردند...به جان خودم.

جان جلال الدین با دوست دختر هایتان به حمام(کافه سنتی)نروید.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

یکشنبه پانزدهم مهر 1386

اخیرا مشاهده شده است که ده روز به روزانه ی قالپاق الکترونیک(این هم از آن قمپز های پست پست مدرنی ؛ که یعنی ما هم کتاب "موج سوم" تافلر را خوانده ایم و در فرا پست مدرن می چریم و قالپاق الکترونی را به جهت بی نصیب نماندن این نهاد از  گهه خوری های جهان سومی راه انداختیم...)اضمحلال تاریخی خودش را آغاز کرده(البته لیوتار علیه قرائت تاریخی از این پست پست پست ها که دنبال هم می آیند استدلال کرده و تجدد را همیشه در بر گیرنده ی لحظات پسا مدرن می دانند).

حالا این اضمحلال چه در قالب عدم توجه اعضا به قالپاق(به هر دلیل) و چه در قالب افول تب الکترونیک گوزیدن(به خیل غم کده های کرکره کشیده در سرویس های وبلاگهای ایرانی نگاه کنید) علت شکایاتی در جهت عدم باروری(جزم اندیشی در مقوله ی لذت قبل از اختراع البسه ی پیشگیری) و عدم پویایی(نیازی به گفتن نمی بینم که چرخیدن چرخ به چرخیدن قالپاق می انجامد اما چرخیدن چرخ هم سببی است لامصب ؛ ما خیلی بدانیم تا دیفراسیل و میل گاردان می فهمیم اما یک چیزی آن بالا ها نمی چرخد پس ما نمی چرخیم هر چند که از نچرخیدن او به ما یا حتی ما به او نمی شود استدلال کرد...خطای نظام مند یا مرقوم بفرمایید همون منفی در منفی مثبت خودمون...جهان را همچون متنی دیدم که شاید معنایی داشته باشد و نه حقیقت...به جان فاطی 2000 یک بار دیگر بیایید جلوی تارانتاش بگویید مدرن غسل به دهانتان واجب است خیلی در اخیرا دنبال اندیشه ی نهادینه  می گردید تا سبک اصفهان صفویه بلغور کنید نه حتی طهران قدیم!)شده است.

هر چند هیچ چیز دلیل هیچ چیز نمی شود اما یاد آوری نکاتی خالی از لطف نیست : این سیامک خان مهاجری در پریود چرا نمی نویسم است و قرار است فعلن نقش ابی گلستان را در این نهاد ایفا کند(به شباهت نام زیستگاه ها توجه کنید : همپشایر ؛ شاهرود).مهران خان مرتضایی(جمال میرصادقی) سوار بر سرسره ی بورژوازی(تعبیر مهاجری) در سیدنی اردو کرده اند و مثل این که دارند حقوق اولیه خودشان را که سی سال آزگار از آن ها محروم بودند را احقاق می کنند(به کتابخانه می روند و به سینما و از آنجا به خانه و لاغیر).جباری(احسان طبری) هم که مجبور در بند پرولتاریا در روزنامه های اصلاح طلب فخیم این خراب آباد قلم فرسایی(درد دردمندان را می فرسایند مثل رنده کیشدن رخت چرک ها) می کنند(آخه فلان فلان شده تو کجات به پرولتاریا می خوره سه تا ماشین تو حیاط زدن تنگ هم اونوقت واسه ماهی 200 هزار تومن؟برو ، برو ما خودمون علی خر رنگ کنیم) خامه پرست اما این وسط تخمه ی تخم دار این ماجراست(آرنولد).پس از گذشت دومین فروپاشی داستان شهر(دوره ی گود بای مهرانیسم) خامه پرست هنوز جلسه را سر پا نگاه داشته.ما هم که حمل بر خودستایی نباشد 2 بار در این مدت خیر اموتمان سر زدیم.اما قالپاق با تمام آدم هایش خوب می چرخید.

رفرمیه اولیه در الکترون کلون قالپاق مبنی بر به روز کردن در پانزدهم هر ماه به جای هر ده روز یکبار است تا اجالتا هم از کرکره کشیدن اجتناب شود و هم از قاقا لی لی فروشی و نوار چسب دارا و سارا در ویترین نمایش دادن اجتناب شود.تا بعد ببینیم چگونه گهی خوردن مد می شود تا با هم بخوریم.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386
 

وارتان! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجۀ مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است!

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

دوشنبه پانزدهم مرداد 1386

 صبحست و ژاله میچکد از ابر بهمنی                             برگ صبوح ساز و بده جام یک منی

 در بحر مایی و منی افتاده ام ، بیار                               می تا خلاص بخشدم از مایی و منی

 خون پیاله خور که حلالست خون او                              در کار یار باش که کاریست کردنی

 

امروز باید وبلاگم را به روز کنم.قالپاق،بچه ی ناقص الخلقه ی بی دست و پایم را.کاش می شد وبلاگ را مثل تل کتاب ها و دست نوشته ها و چرک نویس ها وسط حیاط ریخت و سوزاند.کاغذ نیم سوخته ها در هوا بچرخد، کتت را روی دوش بیاندازی و سوختن را تماشا کنی.باران هم بیاید کم کم ، ای بد نیست.گریه کنی های های.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

جمعه پانزدهم تیر 1386

چه کسی دوباره خواهد رقصید

جایی که کسی نمی رقصد...؟


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

سه شنبه پنجم تیر 1386

من    پل    هستم.

پلی که کفش های تردیدش را کنده است.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

سه شنبه پانزدهم خرداد 1386

(تقدیم به مهدی حیدری به اردیبهشت ملال انگیزش)

 

گنجشک مثل لکه ی سیاهی در میان سبز تیره ی برگ های باران خورده بود.زوم کردم ، گنجشک نزدیکتر آمد ، اما خطوط محیطی اش میان برگ ها به صورت پیکسل های چهار خانه محو شدند. دست چپم را چتر لنز دوربین گوشی گرفتم و دست راستم را باز کردم تا دوربین را به گنجشک نزدیکتر بگیرم. گوشی زیر باران خیس شد.دستم را پس کشیدم و چند قدم عقب رفتم ، تا زیر طاق سردر اورژانش بیاستم. قطره های روی صفحه ی گوشی را با سر آستین پیراهنم خشک کردم. به تصویر گنجشک میان برگ ها ، دیوارهای باران خورده ی حیاط بیمارستان و قسمتی از آسمان خاکستری بعد از ظهر که روی صفحه ثابت مانده بود ، نگاه کردم. گنجشک توده ی بی شکلی بود . واضح نبود آن طور که می دیدمش.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

شنبه پنجم خرداد 1386

ساعت دیدار تو نزدیک است

نه باران می بارد

نه کتم را پوشیده ام.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386

(از اون بالا کفتر میایه)

نجف دریا بندری در مورد کتاب دستور آشپزی سیر تا پیاز ادعا می کند یکی از اهداف وی از تالیف این مجموعه خدمت به جامعه روشن فکری ایران است زیرا روشن فکر ایرانی عموما مجرد زندگی می کند.(به اشکال گوناگون اعم از مجرد ماهوی،مجرد شده،متاهل همسر در مسافرت های کاری، مجرد آخر هفته متاهل، متاهل نقشه ی قتل همسر در سر پروران و از این دست تجردها)

در این میان افرادی هستند که زندگی آن ها ظرفیت بیشتری برای تبدیل شدن به نقل(به فتح یا ضم نون) مجالس نخودچی گری(البته نعوذباالله از نوع به هم خندی بل از نوع با هم خندی)دارد.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386

"هنگام آهنگسازی شور و احساس چنان مرا می گدازد و در ذهنم شعله می کشد که تمام کسانی که موسیقی ام را می شنوند بازتابی از آنچه بر من گذشته است را تجربه خواهند کرد"

چایکوفسکی 

 

پیتر ایلیچ چایکوفسکی در 7 مه 1840 در شهر کامسکو وتسک متولد شد.زمانی که فقط 6 سال داشت قادر به خواندن زبان های فرانسه و آلمانی بود و در هفت سالگی علاوه بر سرودن شعرهایی به زبان فرانسه تعلیمات پیانوی خود را آغاز کرد. این هشت سال دلپذیر از زندگی چایکوفسکی بود که بارها در خاطراتش از آن به نیکی یاد می کند : "در جنگل های دور افتاده بزرگ شده ام و از همان کودکی درونم را از زیبایی توصیف ناپذیر و خاص موسیقی بومی روسیه می انباشتم".


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

یکشنبه پنجم فروردین 1386

نمی دانم بیرون برف می بارد یا نه. نمی دانم کدام فصل از سال است.حتی نمی دانم روز است یا شب. آن شب که مرا آوردی اینجا برف می بارید.برای خودم چای ریخته بودم.لیوان چای را روی دسته ی کاغذ های سفید گذاشته بودم.دراز کشیده بودم وسط اتاقم و بالش را زیر سینه ام گذاشته بودم و فصل آخر داستان تو را می نوشتم. یک سلول برایت می ساختم یک شکنجه گاه برای همیشه.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

یکشنبه پانزدهم بهمن 1385

این جا سه روز است که با کسی حرف نزده ام. خاموش بودن در واقع چیز خوبی است. کلمات نمی توانند احساسات آدم را بیان کنند...

 

 

چندی پیش در جلسه ی پخش و نقد فیلم قالپاق فیلم "آینه" اثر به یاد ماندنی "آندره تارکوفسکی" محصول سال 1974 به نمایش در آمد. این جلسه بعد از ظهر دوشنبه در تاریخ 9/11/85 برگزار شد. دیدن دوباره ی این فیلم برایم لذت بخش بود.حسادت هایم سر بر آورند و از طرفی وقتی به حدود ادراک هنری انسان می اندیشیدم برایم بسیار خوشایند بود.این جریان باعث شد تا تصمیم گرفتم  راجع به آینه فکر کنم و مطالبی برای وبلاگ جمع آوری و ترجمه کنم شاید کمی از کرختی این شاهکار در رگ هایم بکاهد نمی دانم چرا این روزها حتی در آینه هم صورتی ندارم(باید راهی بیابم تا بتوانم اصلاح کنم)

 

پلات:   کارگردان (آندره تارکوفسکی) با در هم آمیختن فلاش بک ها و رویداد هایی تاریخی ( نمایه هایی حقیقی ) و اشعاری در خلال روایت (اشعار فوق متعلق به آرسنی تارکوفسکی-پدر آندره-می باشند) سعی در نمایش باز آفرینی تصاویری از زندگی مردی که در حال مرگ است دارد. این تصاویر روایت هایی از دوران کودکی او که مقارن با جنگ جهانی دوم است و دوران نو جوانی و  روشن گری هایی دردناک در باب خانواده و گذشته ی اوست. داستان افکار ی در هم تنیده و بازتابی از تاریخ اجتماعی روسیه است.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

شنبه هفتم بهمن 1385

غروب ها که در خیابان های شهر قدم میزنم اگر تنها باشم معمولا هد ست موبایلم را در گوش هایم می چپانم و موزیک گوش می کنم . اکثر آهنگ ها روایت هایی اکالیپتیکی و گاهی گروتسک از دنیای امروز و وضعیت آدم های امروز است که مفاهیمی مانند درد مشترک ؛ تنهایی ؛ جدایی و پارانویا  پیکره ی اصلی بسیاری از این روایت ها را تشکیل می دهند.توجه به اسامی بعضی از این آهنگ ها مثالی راه گشا در اثبات این مدعا است : Divided (به معنای تکه تکه شده یا جدا افتاده)  ؛ Devision Bell ( به معنای ناقوس های جدایی) ؛ Motion Sickness ( به معنای بیماری آهستگی)  و بسیاری مثال های دیگر از این دست. شعری که ترجمه ی آن را در این پست قرار داده ام کاری از Tom York است که نام او را با گروه Radiohead به خاطر می آوریم ، اما نکته ی قابل توجه این که او شاعر کما بیش شناخته شده ای هم هست و حتی نامزد جایزه ی نهاد الیوت شده... شعر فوق را Tom York به عنوان مؤخره ای برای اورتور های رمئو و ژولیت سروده و یاد آور صحنه ای است که رمئو ، ژولیت را در آغوش گرفته و می پندارد که او مرده است و در حقیقت منولوگی از زبان رمئو است.اگر نارسایی در ترجمه وجود دارد با نظرات خود یا پیشنهاد جایگزین های بهتر به صراحت و رسایی ترجمه کمک کنید. از این رو متن اصلی شعر را نیز در این پست قرار می دهم...

 

 

 

اما قسمت عمده ای از لذت های من در این جریان (موزیک ؛ تنهایی ؛ غروب گردی) مربوط به سرمای سگ کش هوا ی زنجان (There's such a chill )  و اشک هایی که از چشم هایم جاری می شود(احتمالا به خاطر سرما و نه تراژدی رمئو و ژولیت) و لذت های اپیکوری که از تصاویر می برم ، است که نمی توانم آن ها را بازگو کنم در انتها  لینک دانلود Exit Music را قرار دادم تا حداقل در درک شنیداری روایت با هم شریک باشیم ولی ای کاش می توانستم لینک باقالا فروش میدانگاهی مقدم  و دکه ی روزنامه فروشی بلوار آزادی با شیشه های عرق کرده را در این پست برای دانلود بگذارم.    

 


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

سه شنبه سوم بهمن 1385
از آن جا که صحبت در مورد جویس و ادعای جویس شناسی در بین داستان نویس ها یک تم روشن فکری و شیک می باشد و از جهتی ما خود را روشن فکری جهان دیده می دانیم و بارها یک نفس و در حالت  یک لنگه پا ایستاده ؛ اولیس را خوانده ایم (البته به زبان اصلی به استثنای فصل هفدهم که خانم طاهری زحمتش را...)خالی از فایده نیست که پستی را به ایشان اختصاص دهیم...باشد که روحش شاد شود. اگر می دانست به چنین افتخاری نائل شده اشک پشت شیشه های گرد عینکش حلقه می زد و می گفت : شما را هرگز چنین زیبا تصور نمی کردم(مردگان-ص ۳۸ - نشر اشاره)

Image and video hosting by TinyPic 

بعد از نیم قرن جر و بحث که جیمز جویس را گاه هرزه ‌دهان می‌خواندند و گاه مغلق‌گو ، وی اکنون یکی از غولهای ادبیات عصر جدید به شمار می‌رود. کمیت کار وی اندک بود : دو دفتر شعر ، یک نمایشنامه ، پانزده داستان کوتاه ، سه رمان ، چند نقد . ولی دستاورد وی بی‌مانند است و از نظر تأثیر در تکامل داستان نویسی امروز شاید بی همتاست.

 


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

شنبه سی ام دی 1385
 چندی قبل مقاله ای تحت عنوان "خودکشی  اقدامی هنری ست که منشا آن نوعی نارضایتی زیبایی شناسانه است" در یکی از روزنامه های محلی چاپ کردم و این مقاله بهانه ای شد که در یک نشست دوستانه بحث در باب خودکشی و مرگ بالا بگیرد . نهایتا کار به  بحث پیرامون ریخت شناسی و ماهیت مرگ انجامید در راستای گفتمان آن شب قرار دادن مقاله فوق را در وبلاگ خالی از لطف نمی بینم .    کارل اس گوتک پرفسور آلمانی رشته ی هنر و ادبیات دانشگاه هاروارد می گوید :" تصویر ساختن از چیزی  که وجود ندارد چه سودی دارد ؟ ما هرگز نمی توانیم تصویری از مرگ بدهیم و درست به همین خاطر باید به تصویرپردازی بپردازیم . ما با نام بخشیدن به بی نام ها و فرم دادن به بی فرم ها – یعنی آنچه که فنای ".ماست – بی نام ها و بی فرم ها را ملموس و حس شدنی می کنیم  .در فرهنگ ها و تمدن های مختلف مرگ به صورت های مختلف و با مفاهیم متضاد با هم آشکار می شود در بعضی از کشورها مرگ زن است و در کشورهای دیگر و ادبیاتی دیگر مرد می شود . به این معنی که با توجه به جغرافیای خاص هر منطقه و منطقی که  آن ملت دارد مرگ جنسیت متفاوتی از خود نشان می دهد . مثلا مرگ در حواشی مدیترانه  و یا ایتالیای قدیم چهره ای زنانه داردو در برخی زبان ها ، فاقد جنسیت می شود . از دلایل متفاوت بودن جنسیت مرگ در فرهنگ های مختل می توان به شکل و ساخت هر جامعه اشاره کرد . در بعضی از اساطیر مرگ با تن و بدن و گاه با عریانی کامل نشان داده می شود . اتورنک در این باره می گوید : فرهنگ بشر در ارتباط با ترس از مرگ به وجود می آید . یعنی او بر پایه ی این ترس تلاش می کند چیزهایی را به وجود بیاورد که در طبیعت نیست و آن چیزها .اور را در برابر نیستی حفاظت می کنند 


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
دوستم مهران مرتضایی  از راه لطف ،ترجمه ای  را که از یکی از شعرهای ناظم حکمت انجام داده ، به یکی از دوستانش به نام محسن فرجی تقدیم کرده. این توضیح را هم درمورد شعر نوشته است :این شعر را ناظم حکمت در سال 1932 سروده است. دلتنگی عجیبی دارد.

خوش آمدی

خوش آمدی!
چون دست بریده شده
جای خالی ات بر شانه هایمان بود...

خوش آمدی!
فراق دیر زمانی پایید.
دلتنگ شدیم.
چشم به راه ماندیم...

خوش آمدی!
ما
همانطوریم که ترکمان کردی
فقط کمی ماهرتر شده ایم
در خرد کردن سنگ ها،
در تمیز دادن دوست از دشمن...

خوش آمدی!
جایت حاضر است.

خوش آمدی.
گفتنی ها و شنیدنی ها بسیارند.
فقط زمانی برای حرف های طولانی نداریم.
برویم ...


لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

سه شنبه بیست و ششم دی 1385

(مقدمه و مؤخره)

تکه های سوخته اعلان ها را             باد

با        خود              به                هر               سو              می برد

دردایره های بزرگ

دردایره های کوچک

 

این جا خیابانی است که صدای هیچ رئیس جمهوری در آن به گوش نمی رسد

و برق کفش هیچ سیاستمداری گربه ها را به اشتباه نمی اندازد

 

خیابانی خالی از آدم

خالی از هر چیز که مرا به یاد:               دریدن هم نوع

                                                          برادر بزرگتر

                                                          برادر کوچکتر

                                                          نفت

و هر فکر انسانی می اندازد.

 

 


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

دوشنبه بیست و پنجم دی 1385

جلسات پخش و نقد فیلم قالپاق چندی است تشکیل شده تا کنون فیلم‌های Underground   اثر Emir Kusturica  (برنده جایزه بهترین فیلم در فستیوال کن سال 1995) و فیلمMulholland Drive  اثر David Lynch (برنده جایزه بهترین کارگردانی در فستیوال کن سال 2001) پخش و نقد شده‌اند.

این هفته پنجشنبه در تاریخ 28/9/85 فیلم The Sacrifice  اثر Andrei Tarkovsky  پخش خواهد شد.

 بدینوسیله قالپاق از دوستانی که تمایل به شرکت در این جلسات دارند دعوت به عمل می‌آورد باشد که مورد توجه دوستان قرار گیرد.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

جمعه بیست و دوم دی 1385

چندی قبل در یک گفتگو راجع به سینما با دو تن از دوستانم بحث به فیلم

"بولوار مولهلند" کشید ؛ مطالب فوق در راستای حرف های آن روز و بررسی روانشناختی در مورد فیلم "بولوار مولهلند" است.امید است مقاله ی مذکور بتواند پاسخ گوی سوالات دوستان در مورد این فیلم باشد.

 

نقد و بررسی کلی

فیلم "بولوار مولهلند" آخرین اثر کارگردان مشهور "دیوید لینچ" است که به قول منتقدین و طرفداران وی بهترین کار او تلقی می شود ، لینچ جایزه بهترین کارگردان را برای این فیلم در جشنواره فیلم کن را به صورت مشارکتی دریافت کرد ، در جشنواره آکادمی سال 2001 نامزد جایزه اسکار برای بهترین کارگردان بود ، در جشنواره منتقدین لس آنجلس جایزه بهترین کارگردان و بهترین فیلم را برد و همچنین بسیاری از جشنواره های معتبر دیگر نامزد یا برنده بود.

فیلم برگرفته از افکار سورئالیسم ، به پردازش سرکوب عذاب وجدان در بشر می پردازد و کما اینکه در طرف دیگر داستان فساد موجود در هالیوود را نشانه می رود و وضع بازیگر و کارگردان و کلا هنرمندان در ستیز با سرمایه داران و صاحبان کمپانی های بزرگ و بی عدالتی موجود را نیز نمایان می کند.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

شنبه شانزدهم دی 1385

 

در تاریکی کوچه

پاکت پرتقال ها

دهان گشادش را باز کرد

پرتقال ها زمین ریختند.

یعنی مردی زمین خورده است؟!

چون زمستان بود!

                                     و زنی در خانه حالش خوب نیست.

 

چرا که مرد

بی اختیار البته

به مادر زمستان فحش داد

اما

از شکل سر خوردنش

                                    خنده اش گرفت.

 

 

پرتقال درشتی

در انحنای کوچکی غلتید

و در تاریکی شامگاه

                                    گم شد.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

شنبه شانزدهم دی 1385

- خانم محترم لطفن جایِ دیگری برای نشستن انتخاب کنید.

زن وانمود کرد صدایِ پیشخدمت را نشنیده است.

- خانم این صندلی با بقیه فرق دارد.

زن در حالی که از کیف دستی اش پاکتِ سیگار را در می آورد گفت :

- می دانم فرق می کند ، در بهترین جایِ کافه ، پشت تنها میزی که گل های تَر و تازه دارد.

پیشخدمت گلویش را صاف کرد و با دستی که قوری قهوه جوش را گرفته بود به میز کنار پنجره اشاره کرد.

- خانم عزیز من می توانم جای بهتری را به شما پیشنهاد بدهم، کنار پنجره دیدِ زیبایی از خیابانِ پر درخت دارد.

مشتری های کافه به مناظره ی پیشخدمت و زن نگاه می کردند. پیرمردی که پشت پیشخوان ایستاده بود دست هایش را به صورت 8 روی پیشخوان ستون بدنش کرد و به آرامی گفت :

- خانم احساساتشان را تحریک نکنید ؛ این ها منتظر هستند.

پیشخدمتِ جوان قوری قهوه جوش را روی میز کوفت و تقریبا فریاد کشید :

- خانم این صندلی جایِ خالیِ کسِ دیگری است.

با چشمانِ خواب آلود به خیابانِ پر درخت خیره شد و آرام تر ادامه داد:

- این صندلی متعلق به اوست.

زن دیگر نمی توانست لحن آمرانه اش را حفظ کند ، کمی صدایش می لرزید :

- چه کسی ؛ این صندلی مالِ کیست ؛ یک آدم مهم ؟

پیشخدمت بدون این که چشم از خیابان بر دارد گفت :

- کدام آدم مهم در این کافه میز رزو می کند؟!

لبخند کوچکی زد و ادامه داد :

- علاوه بر این شما می توانید سر همین میز بنشینید اما روی این صندلی هرگز!

مردی که در میز مجاور نشسته بود سرش را از روزنامه بلند کرد و رو به زن فریاد کشید :

- برو بیرون!

دیگران دنبال حرف او را گرفتند :

- گمشو بیرون!

- صندلی او ؟!

اشک در چشم های زن حلقه زد و با صدای لرزانی در گلو گفت :

- متوجه منظورتان نمی شوم آقا.

پیشخدمت دستش را روی دست زن گذاشت و به آرامی فشار داد . زن سعی کرد لرزش دستش را مهار کند.

- منظور آقا واضح است خانم ؛ این صندلی مالِ شخص دیگری است و شما نمی توانید روی این صندلی بنشینید.

پیر مردی که پشت پیشخوان ایستاده بود ساتورِ آشپزخانه ی دسته مشکی را از کارد دان ها بیرون کشید و به طرف زن راه افتاد. مشتری ها از صندلی ها بر خواستند. پیشخدمت با چشم های خواب آلود به خیابانِ پر درخت که در تاریکی شامگاه فرو می رفت نگاه

می کرد. روی شیشه لامپ نئونی کلمه COFFEE   روشن و خاموش می شد و نور قرمز کف خیابان پهن می کرد.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

سه شنبه چهاردهم آذر 1385

 

دانه ها اتوبوس مي شوند       

   در باز شدن دکمه هاي تن تو

  این همه :

  نشانه هايي ممکن است

  در خطوط بین من و تو

جاده هايي خلوت              نيم روز

 

کویر مسی شکم تو

و ممکن ترين بارانه هاي ريز روي گردن تو (روی جم و جور دهنت   روی قشنگ پیراهنت )

 

خورشيد خيس تو را     ابرها        پوشيده اند

و من که حالا اتوبوسم به سمت تن تو:      

  با مسافران       تنم

 

  (با دکمه هایی شورشی )

ابري شديم که مي بارد ، من و تو

هزار   

تا

 شبيه

 من

هزار

 تا

 شبيه تو

 

ابري از تن من...

ابري !

 در تن تو...؟                                                    

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

سه شنبه سی ام آبان 1385

1

ببخشید احتمالا صدای من شبیه کسی نیست

که پشت پیغام گیرتان سکوت می کند

 

این روزها        شعر      تازه ای ندارم

 

قدرت نشستن رو به روی تو را

 نمی خواهم

قرار است بیافتد از سر و کولم           بالا

می پرد

دستم نمی رسد.

اصرار می می رد شدم.

 

 

2

فیلتر قرار را برای سرفه ی آخر هجی می کند:

زیرِ

لبِ

کف

شه

آدم ها ها ها ها

 قرص ها در جیبش جا می ماند

سر قرار کسی این را نمی داند         دستش یخ می کند.

 

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

چهارشنبه هفدهم آبان 1385

" این واژه در زبان سرخ پوست ها به کسی گفته می شود که بلند سخن می گوید اما چیزی نمی گوید"


- فندک
مکزیکی فندک گرفت؛ بوی بنزینِ زیپو در بینی ام پیچید، پک اول را رها کردم،دود بی شکل پیچید رفت در آفتاب،بویِ خوش آیند بنزین رقیق شد.مکزیکی فندک را در جیب شلوار جینِ سیاهش فرو کرد.فندکِ مکزیکی اصل بود، اِل کلاسِ 1990 ، در زمینه ی چهار خانه یِ نقره ای فندک دو ردیفِ موازیِ سیم خاردار بر جسته بودند.گاهی که روی خنکایِ سطحِ فلزیِ فندک دست می کشیدم طرحِ برجسته ی سیم خاردار ها را با لامسه یِ نوک انگشتانم دنبال می کردم ، دوست داشتم ساعت ها روی سیم خاردار ها اضلاعِ فندک را دور بزنم. به برجستگی فندک در جیبِ تنگِ شلوارِ مکزیکی نگاه می کردم

گفته بود" از یک کلکسیونرِ فندک خریدم"


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  |