تبليغاتX
قالپاق
 
دوشنبه پانزدهم مهر 1387

رود سرما از میان شکاف تپه ها به سوی شهر جاری شده بود.یقه ی پالتوی بارانی اش را روی گردنش فشرد.پشت سر ش انبوه ابرها ی درهم، تپه ها را در بر گرفته بودند. روبرویش خیابان درختی کشدار و ساکت بود. دم پر شالگردنش از روی شانه اش لغزید و به آرامی در باد تاب برداشت.درخت های  پای   تپه ها در مه روان ناپیدا می شدند. از تپه ها روگرداند و در سراشیب خیابان پا تند کرد.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387

وقتی کمکش کرد تا به پشتی صندلی تکیه دهد، شناختش. خود خودش بود: غلامی!

وارد مطب که می‌شد دستش روی لپ چپش بود و از دندان درد به خود می‌پیچید. اما زیر نورافکن صورتش واضح و بی‌گناه بود.

یکی دو ثانیه خشکش زد.

همان پسرک تـُخصی بود که پشت دبیرستان امیرکبیر، باهاش دست به یقه می‌شد. بهش می‌گفتند غلومی مخ گچ؛ یکی از معلم‌ها این لقب را بهش داده بود از بس خنگ بود.

گذر سی سال، قیافه‌ی کودکانه و ابله‌اش را تغییر نداده بود. بار آخر که گلاویز شده بودند با ضربه‌ی سر مخ گچ، دو تا از دندان‌هاش شکسته بود. همان روز وحشتناک، باعث شد تا بعد در دانشگاه رشته‌ی دندان‌پزشکی را دنبال کند.

بیمار از درد ناله‌ای کرد.

عینکش را بالاتر برد و روی صندلی متحرک، خودش را جلوتر کشید:

- دهنتو باز کن! ...بیشتر باز کن!

وضع دندان‌هایش خراب بود:

-          این دوتا رو که باید بکشی!

-          آخ آخ آقای دکتر یواش‌تر!

-          دهنتو باز نیگردار بزار کارمو بکنم.

دو دستی صندلی را محکم گرفت. انبرک که توی سیاهی دندان فشرده شد، اشک از گوشه‌ی چشم‌هاش سرازیر شد.

-          این یکی هم کشیدنی یه!

صدای نامفهومی از گلویش خارج شد. دهان بازش نگذاشت کلماتش را ادا کند. انگار می‌خواست بگوید: همه‌شو نکش دکتر، بی‌دندون می‌شم!

انبر نازکتر را برداشت و با آینه، دو مشتی توی دهن غلومی رفت. زیر لب لندید و توی دلش گفت: یک دهنی از تو سرویس کنم، حظ کنی!

سراسر این سی و چند سال هیچ وقت آن روزی را که در شونزده سالگی با پیرهن خونی و جای خالی دو دندان به خانه رفت، فراموش نکرده بود: بالاخره با پای خودت اومدی!

دوز بی‌حس کننده را کمتر کرد. هوای سرنگ را گرفت.

-          سوزن برای چی دکتر جون؟

-          دهنت رو باز کن! بی‌حس کننده‌ست.

انبرک را که قفل کرد و چرخاند، داد غلومی بلند شد.

-          این اولیش، حالا دو تای دیگه‌اش مونده.

-          مُردم دکتر!

-          یه بی‌حس کننده‌ی دیگه می‌زنم.

دوز دومی را بیشتر گرفت. کل دهانش بی‌حس شد. زبانش را توی دهان چرخاند؛ انگار با دسته‌ی آتاری می‌خواست چیزی را توی مانیتور جا به جا کند. خواست چیزی بگوید اما حرف‌هایش مفهوم نبود.

دکتر دوباره با انبرک، دو مشتی رفت توی دهانش.

از لابه‌لای اشک‌هایش دندان‌های سفید و نقره‌ای دکتر را ‌دید که بالای سرش داشتند برق می‌زدند.

دکتر، دندان‌های سیاه و کرم خورده را یکی یکی روی سینی کنار صندلی انداخت. از این که غلومی داشت زیر دست‌هایش به خود می‌پیچید احساس لذت و رهایی می‌کرد. انبرک را دور یکی از دندان‌های سالم قفل کرد. دندان‌هایش را روی هم فشار داد. توی دلش گفت: دوست داری این یکی را هم بکشم؟ آره؟ همه‌ی دندان‌هایت را بکشم؟ بکشم؟

یک لحظه حس کرد انگار انبرک و دست‌هایش دارند از اختیارش خارج می‌شوند. صندلی متحرکش را عقب کشید و انبرک را روی سینی پرت کرد.

بیمار به سرفه افتاد. آب دهان به گلویش پرید بود. خم شد دهانش را توی چاهک کنار دستش، تف کرد. دور چاهک از خون قرمز شد.

دستکش‌هایش را کند و دفترچه‌ی بیمار را برداشت:

-          مثل این که اشتباهی شده.

بیمار، در حالی که هنوز داشت با دست، جای خالی دندان‌هایش را لمس می‌کرد از کنار آینه برگشت:

-          چه اشتباهی!

-          دفترچه مال خودتون نیست؟ روش نوشته احمدی!

هاج و واج دو قدم جلوتر آمد.

-          من احمدی هستم. چه طور مگه؟

-          آخه، خیلی شبیه یکی از همکلاسی‌های قدیمی من...آه!

-          پیش می‌آد!

سرش گیج رفت و دفترچه از دستش افتاد.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط محمدعلی خامه پرست  | 

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
بهانه اي براي مقايسه مسخ و بوف كور

داستان يلند مسخ فرانس كافكا داستاني بغايت هولناك است.شايد اين ساده ترين توصيفي باشد كه بتوان از اين داستان به دست داد هرچند گزاره هاي تكراري بسياري در مورد اين داستان مسئله انگيز در پنجاه سال اخير بر زبان يا قلم رانده شده  اما اگر مسخ كافكا را  بر مبناي آن قرائت تكراري مسخ انسان معاصر در بوركراسي حاكم بر غرب صنعتي شده بدانيم بهتر است در بازخواني اين متن علاوه بر اين نگره واضح بر داستان از زاويه ديگر به اين شاهكار ادبي نگاه كنيم .من در اين نوشته كوتاه سعي دارم به فاصله اين اثر با اثري مشابه در ادبيات داستاني خودمان يعني بوف كور هدايت زوايايي ديگر از اين اثر درخشان را بكاوم و از كاويدن استفاده مي كنم نه روشن كردن كه اساسا به عنوان منتقد بر وظيفه روشن كردن و واضح كردن بخش مغفولي از اثري هنري بي اعتمادم و اگر هم چنين چيزي وجود داشته باشد نه من چنين چراغي را دارم! ونه در اين روشنايي فضيلتي مي بينم!!


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط سیامک مهاجری  | 

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
پسرک خیلی خوب تار نمی‌زد. هی! یک صدایی درمی‌‌آورد؛ اما حرکات اغراق‌آمیز سر و بدنش، کارش را تماشایی کرده بود. یکی از پشت سری‌ها با صدای دورگه و کلفتی، زیر لب گفت: عین انتر ورجه وورجه می‌کنه!

آخرهای کار زیادی کش‌دار شده بود و خم و راست شدن پسرک و تاب دادن به سر، دیگر تکراری و توی ذوق می‌زد. پنجه‌ی پای راستش راهم با خشونت روی سن می‌کوبید. مثل این بود که پشت فرمان ماشینی خیالی نشسته، سرش را روی فرمان گذاشته و چپ و راست تی‌ک‌آف می‌کشد، پدال گاز را هم همین‌طور عشقی فشار می‌دهد و ول می‌کند. شاید اگر سرش را بالا می‌گرفت و کمی به جمعیتی که تو گوش هم پچ‌پچ می‌کردند و با کاغذ تاشده‌ی بروشور، خودشان را باد می‌زدند، نگاه می‌کرد تغییر رویه‌ای می‌داد.

حال ِ پیدا کردن نام نوازنده از توی بروشور و مدت زمان اجرا را نداشتم؛ هر چه بود مجری جشنواره حساب وقت را داشت و موقع اعلام نفر بعدی، نام پسرک را برای تشکر، دوباره تکرار می‌کرد. می‌خواستم اسمش را به یاد داشته باشم چون کارش متفاوت بود. مخاطبین عوام عاشق جنگولک بازی‌های این طوری‌اند.

سر و صدای حاضران کم‌کم بالا گرفت. پشت‌سری‌ام با صدای دورگه‌اش که مثل بـِمُل تار ناکوک بود حسابی شاکی بود و از نوازنده گرفته تا برگزارکننده و داوران جشنواره را به فحش بسته بود.

دو نفر روی سن رفتند. یکی‌شان نزدیک پسرک رفت و دست روی شانه‌اش گذاشت و تو گوشش چیزی گفت. صدای تار قطع شد. پسرک خودش را جمع و جور کرد. سرش را به طرف جمعیت بالا گرفت. با چشم‌های آبی و معصومش طوری متعجب و گیج نگاه می‌کرد انگار تازه از خواب بیدار شده. از گوشه و کنار بین هیاهو و پچ‌پچ سالن، صدای خنده، روشن و خاموش می‌شد.

مجری برنامه نام نفر بعدی را اعلام کرد. پشت‌سری ِ صدا کلفت‌ام قاب سه تارش را به بغل‌دستی‌اش سپرد و راهی سن شد.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط محمدعلی خامه پرست  | 

سه شنبه پانزدهم آبان 1386

دوست هاش يكي يكي بيرون مي رفتند.

- خدا بيامرزه... آخرين غمتون باشه... .

سرش را بالا و پايين تكان مي داد. آدم ها كه از روبروش رد مي شدند، سايه مي انداختند روش. دوست داشت يكي همين طور ثابت بايستد روبروش تا شايد از شر اين آفتاب لعنتي... سعي كرد لرزش صورتش را ثابت نگه دارد. به برادرش نگاه كرد. هنوز شبيه مادرشان بود. سرش را پايين انداخت. جوراب پاي راستش سوراخ بود. آن يكي پاش را گذاشت روي سوراخ.

علی جباری

لينک ثابت
   نوشته شده توسط محمدعلی خامه پرست  | 

دوشنبه پنجم شهریور 1386

به ياد گلشيري و مردي با كراوات سرخش

 

« سي‌دي, عكس, پاسور. سي‌دي, عكس, پاسور» اين‌ها را پسر جواني كه  باد صورتش را سرخ كرده بود, آرام توي گوش آدم‌هايي كه پشت چراغ قرمز ايستاده بودند , گفت و از كنارشان رد شد. كسي توجه نكرد. مرد كيف چرمي سياه‌ش را دست چپش داد و با انگشت‌هاي سرمازده‌اش ته‌ريش چانه‌اش را به آهستگي خاراند و گفت:« اين احمقانه‌ترين چراغ دنياست. يك ساعت بايد وايستي بعد هنوز سبز نشده قرمز ميشه. خيال كردن مردم قهرمان دو هستن. تازه بن‌جانسون هم كه باشي تا وسط خيابون بيشتر نمي‌رسي. » و سرش را به سمت زن كناردستي‌اش چرخاند. زن نيم‌نگاهي انداخت و همان‌طور كه  ني شيرموزش بين لب‌هايش بود, لبخند زد و  بعد دوباره رو كرد به آدمك قرمز توي چراغ كه دستش را زده بود به كمرش ايستاده بود بالاي سر چراغي كه يكي ژست راه رفتن تويش گرفته بود.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مهران مرتضایی  | 

دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386

( تقدیم به محمد شریف بی خوف)

دستم با نوشتن فاصله می گیرد.ایمان دارم به خدای نوشتن که آدمی را می نویساند. وقتی قطره های باران مثل کلمه های بی انتها از خیالهای ابری آسمان به سطح آسفالت خیابان مان نازل می شود.همینطوری می شوم . دستم با نوشتن فاصله می گیرد.و چشمهایم کلمات حقیر کتابها رافراموش هجوم جمله های نازل شده از ناودان می کند.


پشت پنجره می نشینم وزل می زنم به سپید ترین نقطه های کاغذ جایی که آنجا نامیرا ترین کلمات را می شود نوشت.ذهنم کلافهای بافته ای است که روی همین کاغذ شکافته می شود.یکیش از رو یکی از زیر.همیشه دوست داشتم یک دفتر از حرفهایی ببافم.که نه کلاه باشد ونه کت کلاه یک دفتر حرفهایی که مثل باران نازل بشود روی سپیدی کاغذ و بعد بافته شود یک کلاه و یک کت کلاه!


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط سیامک مهاجری  | 

سه شنبه پانزدهم خرداد 1386

(تقدیم به مهدی حیدری به اردیبهشت ملال انگیزش)

 

گنجشک مثل لکه ی سیاهی در میان سبز تیره ی برگ های باران خورده بود.زوم کردم ، گنجشک نزدیکتر آمد ، اما خطوط محیطی اش میان برگ ها به صورت پیکسل های چهار خانه محو شدند. دست چپم را چتر لنز دوربین گوشی گرفتم و دست راستم را باز کردم تا دوربین را به گنجشک نزدیکتر بگیرم. گوشی زیر باران خیس شد.دستم را پس کشیدم و چند قدم عقب رفتم ، تا زیر طاق سردر اورژانش بیاستم. قطره های روی صفحه ی گوشی را با سر آستین پیراهنم خشک کردم. به تصویر گنجشک میان برگ ها ، دیوارهای باران خورده ی حیاط بیمارستان و قسمتی از آسمان خاکستری بعد از ظهر که روی صفحه ثابت مانده بود ، نگاه کردم. گنجشک توده ی بی شکلی بود . واضح نبود آن طور که می دیدمش.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386
stoneپیرمرد گفت: این پشت یک اتاق هست، یک تخت فنری هم داره. می‌تونی راحت بخوابی!

گفت: تو اتوبوس خیالم راحت‌تره.

پیرمرد چایی ریخت: توی اتوبوس گرمه!

پشت پیشخوان را نگاه کرد، لبه‌ی یک تخت زوار در رفته از بین توری پرده، که پر از مگس بود، دیده می‌شد. گفت: گرم‌تر از اتاق خواب شما که نیست. من چایی نمی‌خورم!

پیرمرد گفت: چه جوری اون‌جا خوابت می‌بره؟ چایی بخور! بخور!


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط محمدعلی خامه پرست  | 

یکشنبه پنجم فروردین 1386

نمی دانم بیرون برف می بارد یا نه. نمی دانم کدام فصل از سال است.حتی نمی دانم روز است یا شب. آن شب که مرا آوردی اینجا برف می بارید.برای خودم چای ریخته بودم.لیوان چای را روی دسته ی کاغذ های سفید گذاشته بودم.دراز کشیده بودم وسط اتاقم و بالش را زیر سینه ام گذاشته بودم و فصل آخر داستان تو را می نوشتم. یک سلول برایت می ساختم یک شکنجه گاه برای همیشه.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

سه شنبه پانزدهم اسفند 1385

هر كوچه سيگار خاص خودش را دارد. اين را مصطفي مي گويد. ما آدم ها، خاطرات را، مثل دود سيگار توي كوچه ها جا مي گذاريم. توي كوچه مي شود آزادانه سيگار را لاي دو انگشت گرفت، جوري كه مجبور نباشي از كسي پنهانش كني. دودش را خوب توي سينه ات نگه داري و وقتي آن را بيرون ميدهي گوشه چشم هايت را جمع كني؛ اگر باد باشد از بوي گندش هم خلاص ميشوي. مصطفي سرفه اش گرفت. دود از ميان سرفه هايش بيرون ميپريد.


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط علی جباری  | 

سه شنبه بیست و ششم دی 1385

سیامک مهاجری

 

پرنده‌های غروب روی بال‌شان آن‌قدر سرخی دارند که گلوله ندارند. آدم‌ها غروب‌ها بیشتر انقلابی می‌شوند. وقتی پرنده‌هایی را می‌بینند که توی خونی غروب همین‌طور پرواز می‌کنند و بعد روی لبه دیوار یا سیاهی سیمهای بلند برق ردیف صف می‌کشند و نگاهشان را از کفترهای چاهی روی گنبد امامزاده می‌دزدند.

حالا غروب‌ها همیشه خودم را در هیئت یک چریک انقلابی فرض می‌کنم که ریش‌های انبوه‌اش را به باد سپرده ، نگاهش توی افق مانده و سیگار برگش لای انگشتانش در حال سوختن است مثل چه گوارا!


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط محمدعلی خامه پرست  | 

شنبه شانزدهم دی 1385

- خانم محترم لطفن جایِ دیگری برای نشستن انتخاب کنید.

زن وانمود کرد صدایِ پیشخدمت را نشنیده است.

- خانم این صندلی با بقیه فرق دارد.

زن در حالی که از کیف دستی اش پاکتِ سیگار را در می آورد گفت :

- می دانم فرق می کند ، در بهترین جایِ کافه ، پشت تنها میزی که گل های تَر و تازه دارد.

پیشخدمت گلویش را صاف کرد و با دستی که قوری قهوه جوش را گرفته بود به میز کنار پنجره اشاره کرد.

- خانم عزیز من می توانم جای بهتری را به شما پیشنهاد بدهم، کنار پنجره دیدِ زیبایی از خیابانِ پر درخت دارد.

مشتری های کافه به مناظره ی پیشخدمت و زن نگاه می کردند. پیرمردی که پشت پیشخوان ایستاده بود دست هایش را به صورت 8 روی پیشخوان ستون بدنش کرد و به آرامی گفت :

- خانم احساساتشان را تحریک نکنید ؛ این ها منتظر هستند.

پیشخدمتِ جوان قوری قهوه جوش را روی میز کوفت و تقریبا فریاد کشید :

- خانم این صندلی جایِ خالیِ کسِ دیگری است.

با چشمانِ خواب آلود به خیابانِ پر درخت خیره شد و آرام تر ادامه داد:

- این صندلی متعلق به اوست.

زن دیگر نمی توانست لحن آمرانه اش را حفظ کند ، کمی صدایش می لرزید :

- چه کسی ؛ این صندلی مالِ کیست ؛ یک آدم مهم ؟

پیشخدمت بدون این که چشم از خیابان بر دارد گفت :

- کدام آدم مهم در این کافه میز رزو می کند؟!

لبخند کوچکی زد و ادامه داد :

- علاوه بر این شما می توانید سر همین میز بنشینید اما روی این صندلی هرگز!

مردی که در میز مجاور نشسته بود سرش را از روزنامه بلند کرد و رو به زن فریاد کشید :

- برو بیرون!

دیگران دنبال حرف او را گرفتند :

- گمشو بیرون!

- صندلی او ؟!

اشک در چشم های زن حلقه زد و با صدای لرزانی در گلو گفت :

- متوجه منظورتان نمی شوم آقا.

پیشخدمت دستش را روی دست زن گذاشت و به آرامی فشار داد . زن سعی کرد لرزش دستش را مهار کند.

- منظور آقا واضح است خانم ؛ این صندلی مالِ شخص دیگری است و شما نمی توانید روی این صندلی بنشینید.

پیر مردی که پشت پیشخوان ایستاده بود ساتورِ آشپزخانه ی دسته مشکی را از کارد دان ها بیرون کشید و به طرف زن راه افتاد. مشتری ها از صندلی ها بر خواستند. پیشخدمت با چشم های خواب آلود به خیابانِ پر درخت که در تاریکی شامگاه فرو می رفت نگاه

می کرد. روی شیشه لامپ نئونی کلمه COFFEE   روشن و خاموش می شد و نور قرمز کف خیابان پهن می کرد.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

سه شنبه دوازدهم دی 1385

چراغپشتِ هيچ چراغ‌قرمزی نايستاده بود. آن روز هوا سرد بود و هاله‌ی مه دور چراغ راهنمايی را گرفته بود. به سرعت به تقاطع نزديک شد. هيکل زرد ماشين زباله از دوردست، در سمت مقابل ديده می‌شد. پيکان قرمز رنگی هم اريب در گوشه‌ی آينه‌ی بالای سرش می‌لرزيد.

هر روز صبح زود، زمانی که هنوز خيابان‌ها از رفت وآمد کارمندان و کارگران و بچه مدرسه‌ای‌ها شلوغ نشده بود و حتی سوپرمارکت سرِ نبش تقاطع هم کرکره‌اش را بالا نزده بود، از خانه خارج می‌شد. شب‌ها هم دير وقت برمی‌گشت؛ خيلی دير، درست زمانی که دوباره خيابان، سوت و کور می‌شد.

عبور پرچ‌های کنار خطوط عابررو را از زير چرخ‌های اتومبيل حس کرد. کمتر از دو سه متر به تقاطع مانده بود. هيچ وقت پشت چراغ‌قرمز نايستاده بود و حتا نيازی نديده بود تا اندکی از سرعتش کم کند.

صدای سوت مانندی که کم‌کم بدل به نعره و غرش هيولايی می‌شد، تنها اتفاق تازه‌ای بود که باعث شد سرش را به طرف راست تقاطع بچرخاند. ابتدا فکر کرد چيزی مانند يک زمين لرزه است يا شايد عبور يک هواپيما از ارتفاعِ کم. سايه‌ی دراز و سياه يک تريلی افکار او را قطع کرد.

 

قطعات تکه‌تکه شده‌ی اتومبيل هم‌چنان تا دير وقت همان روز که سر و کله‌ی ماشين زباله‌کشِ زرد پيدا شد، در اطرف تقاطع پخش بود.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط محمدعلی خامه پرست  | 

یکشنبه پنجم آذر 1385

 جای خالی سیامک مثل دهان مرگ بود. جلسات هفتگی‌مان تازه داشت روبه راه می‌شد و نظم و ترتیبی پيدا می‌كرد كه يكی از ما خواست اين قدر دور تر برود.

سیامک مثل خارپشتی كه تازه از خواب بيدار شده نگاه سریعی به من كرد و بعد چشمان شفافش را رو به علی گرداند: جلسات ما كجا داشت رو به راه می‌شد. من دو روز رفتم شاهرود برگشتم ديدم جلسات تعطيل شده.

علی گفت: تقصير خودمونه خداييش ديگه. يه هفته قبلش...

احسان دويد تو حرفش كه : تازه اون كه دورتر رفته بود تو اون داستان دونالد بارتلمي بود فكر كنم آ...

علي گفت: دارم حرف مي‌زنم آ...


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط محمدعلی خامه پرست  |