بهانه اي براي مقايسه مسخ و بوف كور
داستان يلند مسخ فرانس كافكا داستاني بغايت هولناك است.شايد اين ساده ترين توصيفي باشد كه بتوان از اين داستان به دست داد هرچند گزاره هاي تكراري بسياري در مورد اين داستان مسئله انگيز در پنجاه سال اخير بر زبان يا قلم رانده شده اما اگر مسخ كافكا را بر مبناي آن قرائت تكراري مسخ انسان معاصر در بوركراسي حاكم بر غرب صنعتي شده بدانيم بهتر است در بازخواني اين متن علاوه بر اين نگره واضح بر داستان از زاويه ديگر به اين شاهكار ادبي نگاه كنيم .من در اين نوشته كوتاه سعي دارم به فاصله اين اثر با اثري مشابه در ادبيات داستاني خودمان يعني بوف كور هدايت زوايايي ديگر از اين اثر درخشان را بكاوم و از كاويدن استفاده مي كنم نه روشن كردن كه اساسا به عنوان منتقد بر وظيفه روشن كردن و واضح كردن بخش مغفولي از اثري هنري بي اعتمادم و اگر هم چنين چيزي وجود داشته باشد نه من چنين چراغي را دارم! ونه در اين روشنايي فضيلتي مي بينم!!
مسخ چون هر اثر مدرن داستاني متكي است بر كنش يعني قصه از كنش شخصيت با ديگري / جامعه متولد مي شود و از اين رو استوار است بر ديالكتيك كه من نامش را" ديالكتيك خنثي" مي گذارم يعني هيچ يك از نيروها از پيش بر ديگري برتري داده نشده و اين كنش در عمل داستاني اتفاق مي افتد نه در واكنش راوي از اين رو داستان با ايجاد اين كنش به جلو مي رود وچون متكي است بر كنش در طول خود امتداد ميابد درنتيجه داوريي نيز اگر صورت پذيرد باز از دل اين كنش است واين ديالكتيك خنثي نه از نقش راوي كه در ادبيات كلاسيك كاملا مشهود بود بلكه از عمل داستاني زاده مي شود.راوي در داستان كلاسيك مدام موازنه اين كنش را به نفع يكي برمي گرداند و در نتيجه داستان را بيش از آنكه بر كنش استوار كند بررواي استوار مي كرد درنتيجه ديالكتيكي هم اگر اتقاق مي افتاد مسلما محصول قضاوت راوي وكنش مصنوعي بود كه راوي ايجاد مي كرد.از اين رو بود كه داستان بيش از آنكه در طول حركت كند در عرض گسترش ميافت و از جهتي ديگر اتفاقي اساسي تر به وقوع مي پيوست حضور رواي حضور ايدئولوژي را پرنگ مي كرد وبقول معروف همچون سنت نقالي برشاخ چربزباني و خوش مشربي رواي پيش مي رفت .وخواننده را باخود مي كشيد. مي خنداند. مي گرياند وبه تبع به تفكري وا مي داشت كه خود حاصل آن را مشخص مي كرد در نتيجه ادبيات اين چنيني كه من نامش را ادبيات "تك محصولي" مي گذارم بيشتر گفتمان هاي قدرت را باز تكرار مي كند واز اين رو بيشتر در خطر ايدئولوژي زدگي است .و اين شق دوم از دير باز سنت ادبي ما بوده سنتي كه همواره فكر كردن را به دوش ديگري انداخته و روايتي را طلبيده كه بر مثال كشتي باشد و اورا به هر سو كه خواست ببرد سوييه اي كه هميشه متمايل به خواست هاي گفتمان هاي قدرت بود.از اين روست كه قصه در ذهن انسان ايراني سرگرمي ومضامين اخلاقي بوده واين همان قصه محوري است كه تقريبا بر همه ادبيات داستاني ما سايه افكنده
اما شاهكار ادبيات داستاني ما بوف كور بي شك از دل همين سنت جوانه زده و اگرچه گنجينه بسيار با ارزش است اما ما دراين اثر مدرن داستاني خود مي بينيم كه اين راوي است كه حرف مي زند سايه اش را مورد خطاب قرار مي دهد و از هر دري سخن مي گويد و همه چيز را با چوب قدرتش مي زند راوي حراف ادبيات داستاني ما هرگز نخواسته از گفتن وهرآنچه را گفتن ونقض گفتن دست بشويد اگرچه در بوف كور در عاليترين شكلش اتفاق بيفتد اما اتفاقي است كه مي افتد راوي تفسير گر بوف كور نيز به هيچ كس رحم نمي كند از پيرمرد خنز پنزري تا زن لكاته تا زن اثيري و آن رجاله ها ما تنها صداي نفرت يك نفر را مي شنويم راوي!
اگرچه اين راوي سخناني باب طبع ما و وضعيت اسف بار ما به زبان جاري ميكند و اگرچه بقول معروف حرف حق را مي زند اما بايد پزيرفت تنها اين راويست كه حرف مي زند. در بوف كور كنشي اتفاق نمي افتد بلكه كنش ساخته مي شود از ذهن بيمار راوي .راوي اگر بادنياي نفرت انگيز رجاله ها نيز در كنش است اين كنش محصول داستان نيست محصول راوي است!
واين سنت در گلشيري به شدت تشديد مي شود وبلاخص در شاگردانش سر از نوعي رمانتيكي گري در مي آورد از اين رو مدعي ام داستان بعد از گلشيري داستاني فاقد آزادي است كه آرمان هراثر هنري است كه چون خارج از موضوع اين مقاله است از كنار آن مي گذريم
اما در آن سو در مسخ. گرگور زامزا شخصيت منفعلي است .اگر سخني هم از او مي شنويم تنها تشريح وضعيت خود است با جهان خارج و اين خود ايجاد كنش مي كند و متن را گشوده مي كند گرگور نه از وضعيت ذهني خود سخن مي گويد و نه چون يك سوپر من روشنفكر! به تفسير و نقد وهجو جامعه و اطرافيان خود مي پردازد اگر جايي هم معترض است اين اعتراض تنها به تشريح وضعيتش خلاصه مي شود كه طبيعت يك كاركتر ساده داستاني است :
"...آيا واقعا فرستادن يك پادو براي در آوردن ته توي قضيه كافي نبود-البته اگر در اصل لزومي داشت- آيا لازم بود شخص سرپرست بيايد و بدين ترتيب به تمام اعضاي خانواده بي خبر از همه جا نشان دهد كه تحقق درباب اين وضع مشكوك فقط از مقام مهم ومطلعي چون او بر ميآيد وبس؟..."(مسخ صفحه 18)
اساسا انتخاب راوي سوم شخص هوشمند(مي گويم چرا هوشمند!) بجاي راوي اول شخص(برخلاف بوف كور) نوعي آزاد سازي در روايت بشمار مي آيدتا بار حمالي روايت وبيهوده گويي از قهرمان داستان برداشته شود و قهرمان با مواجه با جهان خارج كنش داستاني را كه نه محصول نويسند/راوي كه محصول عمل داستاني است به وجود بياورد وكنشي كه از اين عمل متولدمي شود بي شك حامل تنها يك ديدگاه ويك ايدئولوزي نيست واين داستان را به سمت بستاري باز سوق مي دهد .البته اين مقايسه به معناي برتري دادن يك زاويه ديد بر ديگري نيست اما در داستان هايي با چنين پتانسيل اي انتخاب زاويه ديد به تنهايي مي تواند سرنوشت داستان را تغيير دهد حتي در فاينال داستان زماني كه گرگور به اتاق خود مي خزد تا آخرين دقايق عمرش را سپري كند در حالي كه همگان حتي خانواده اش او را ترد كرده اند هرگز سخني نمي گويد داوري نمي كند و از وضعيتي كه او را بدين روز درآورده داد سخن نمي دهد همه چيز در عمل داستاني اتفاق مي افتد وفاجعه گرگور برخلاف ياس حاكم بر بوف كور در نوعي روايت هجو به پايان مي رسد جايي كه پدر مادر و خواهرش مرخصي مي گيرند تا در روز مرگ گرگور كه حالا هويتي نيز به اين نام نداردو به نظرشان جزئي از اين خانه هم نيست استراحت كنند وتفريح كنند
كافكا تا بخش سوم داستان رواي را داخل اتاق گرگور نگاه مي دارد و ما همان چيزي را از بيرون مي بينيم و مي فهميم كه گرگور مي فهمد راوي در دو بخش ابتداي داستان چون گرگور در داخل اتاق محبوس است و ما را نيز به عنوان خواننده در حبس نگاه مي دارد همه چيز از شنيده ها و حدس ها به ما مي رسد در فصل آخر كه فصل تنهايي مطلق گرگور است راوي به ميان مهمان ها مي آيد تا چون شخصيت هاي داستان او هم گرگور را تنها بگذارد و ما هم به عنوان خواننده طبيعتا با خروج از اتاق همگي گرگور را تنها مي گزاريم. هيچ سخني از تنهايي گرگور به ميان نمي آيد همه ما فقط خونسردانه تماشا مي كنيم و همه چيز در اين كنش به وقوع مي پيوندد اگر در دوبخش اول به واسطه زيست در اتاق گرگور دچار هول و وحشت مي شويم در فصل پاياني تنها به تنهايي رغت بار گرگور و انسان معاصر پي مي بريم از اين روست كه راوي داستان كافكا هوشمند است
اما در بوف كور اين تنهايي از روايت راوي (همان قهرمان داستان) به ما منتقل مي شود .راوي مدام از تنهايي مي نالد و آن را جار ميزند و زمين و زمان را در اين تنهايي و انزوا سهيم مي داند از اين رو راوي بوف كور هميشه گلايه مند است چون راوي هدايت مي خواهد روشنفكر باشد اما قهرمان كافكا تنها يك انسان عادي است مثل همه انسانهايي كه در اطرافمان هستند از اين رو به شدت هولناك است زيرا اتفاقي كه براي گرگور مي افتد مي تواند براي تك تك ما به وقوع بپوندد از اين رو راوي هدايت يك راوي تك افتاده مجزا و غير از اجتماع است حتي جايي كه او زندگي مي كند به نوعي در لامكان مي گذرد وهمه چيز در انتزاع جريان دارد .راوي بوف كور همان خدا فيلسوف اقلاطوني ماست كسي كه صاحب نظر است وصاحب راي واحساس مي كند حق حرف زدن و تحول و يا حتي به ريشخند گرفتن موجودات حقير ودون را دارد كه بعضا زيستنشان هيچ ارزشي ندارد آنها تنها براي اميال نفساني شان مي زيند و هيچ هدف عميقي در زندگي ندارند .راوي خدا فيلسوف داستان ايراني همه جا اين حق را براي خود قائل است كه اول شخص باشد همانطور كه براي روشنفكر ايراني هميشه دره اي عميق بين عامي وخاص بودن وجود داشته واين تقابل دوتايي همواره روشنفكر ايراني را از اجتماع دور كرده وبه خلوت تنهايي خود رانده است وبراي ذهن نيمه فرهيخته ايراني اين تنهايي همواره يك فضيلت بشمار مي آمده هرچند اگر اين تنهايي محصول انتزاع باشد از اين روست كه قهرمان بوف كور قهرمان نهان روشنفكر ايراني است بي آنكه درك كرده باشد فروكاستن تنهايي به تنها يك تجربه شايد خطا باشد از اين روست كه هدايت هرگز تكرار نشد هرچند هدايت گونه بودن به شدت بازتوليد شد!!
حال مي توان از اين منظر از زاويه ديگر نيز به مسخ نگريست:" تنهايي!"مسخ خوانشي دگرونه از تنهايي ارائه ميدهد و اين تنهايي به شدت نزديك به ماست و اين تنها گرگور نيست كه تنهاست گرته خواهرش .پدر ومادرش هم تنهايند و اساسا هيچ ارتباط خاصي بين آنها نيست تنها يك همزيستي است گرته مي تواند هر كس ديگري باشد او هيچ هويت متمايزي با ديگران و با ما ندارد گرگور نيز اين گونه است و طبيعا اين تنهايي فضاي هولناكي خلق مي كند كه در سرتاسر داستان جاريست مسخ رماني به شدت رئاليستي است.وتنهايي حاكم بر شخصيت هايش برخلاف بوف كور كه خاص اند فراگير وعمومي است .تنهايي يك محصول است كه توليد مي شود و مصرف همگاني دارد نه زائده يك تفكر خاص وانتزاعي كه تنها در شرايط و با لوازم خاص اتفاق مي افتد!
واين رئاليست حاكم بر اثر است كه به شدت در ما همذات پنداري همگاني ايجاد مي كند. هولناك نيز هست وطنز تلخ قضيه آنجاست كه همه چيز عادي مي شود داستان بلند مسخ هر چه به پيش مي رود عادي بودن همه چيز را به رخ مي كشد گرگور بعد مدتي بي آنكه كنجكاوي يا ترس گرته خواهرش را بر انگيزد در كنار خانواده زيست مي كند و حتي مادرش از ديدن او دچار وحشت نمي شود ساعاتي بعد از مرگ گرگور نيز همه چيز عادي است بي هيچ اثري از فاجعه ومرگ همه چيز آنقدر عادي وبي اهميت مي شود كه اعضاي خانواده سعي مي كنند حتي به راحتي بپذيرند كه آن حشره عظيم گرگور نيست. و هيچ كس از خود نمي پرسد گرگور كجاست و حتي هيچكدامشان حاضر نمي شوند تا جسد جمع شده آن حشره را تا درب خانه همراهي كنند خدمتكار مي آيد و مي گويد:
"((خوب لازم نيست نگران باشيد كه چطور بايد آن چيز را از اتاق بغلي بيرون ببريد ترتيبش داداه شده)) خانم زامزا و گرته گويي مي خواهند به نوشتن ادامه دهند دوباره سر را به كاغذ هايشان خم كردند آقاي زامزا كه متوجه شد مستخدمه الان مي خواهد به تشريح جزئيات بپردازد قاطعانه دستش را بلند كرد و مانع او شد..."
واين عادي شدن هر چيز كم كم در مسخ از يك چيز ساده تبديل به يك كنش اساسي مي شود.كه بسيار هولناك تر از تبديل شدن گرگور به يك حشره عظيم الجثه است.
اما مي بينيم كه در بوف كور هر چه پيش مي رويم بيشتر همه چيز از حالت عادي خارج مي شود و در نتيجه روايت با فربه كردن خود هولناكي وقايع وفضا را كاملا عيان مي كند و مدام تاكيد مي شود هيچ چيز عادي نيست وفاجعه در سطح داستان در جريان است شايد از اين رو باشد كه بوف كور را به تيره نمايي وياس آوري متهم مي كنند تيرگي وياسي كه در سرتاسر داستان جريان دارد وخود را عرضه مي كند .با اينهمه بايد اذعان كرد كه شاهكار هدايت در ژانر خود اثري ستايش بر انگيز است و در مقايسه با مسخ كافكا _كه چنين تمايلي همواره بوده_ تضادها و تفاوت هاي خود را عيان مي كند.
