تبليغاتX
قالپاق
 
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
 

بررسي ساختار روايت در حكايات فيه ما فيه

قبل از آغاز مقاله وبررسي ساختار روايت در حكايات فيه ما فيه بهتر است يكي از حكايات فيه ما فيه را باز خواني كنيم در ادامه به بررسي ساختمان روايت و عناصر آن خواهيم پرداخت لازم است متذكر شوم در شماره اول ابتدا با يك مقدمه به بازشناسي ساختار روايت خواهيم پرداخت و در شماره بعد ساختمان اين حكايات را بررسي مي كنيم:

حکایت ص 80

آورده اند که پادشاهی بود عالمی، عادلی، خدای ترسی، رعیت پرسی –خداوندا! پادشاه عهد ما را بر داد و عدل و انصاف ثابت دار- و آن پادشاه را امیران بودند. بعضی اهل قلم که تدبیر ملک را از مدبّرات امر تعلیم کرده بودند. قلمشان چون قلم فرشته در دست راست، نرفتی الّا به خیرات. مکر و تزویر و مظلوم شکنی را زهره نبودی که گرد دفتر و قلمشان گشتی. دفتر های ایشان، در دیوان روشنایی دادی، همچون نامه ی مؤمنان در دیوان قیامت و بعضی بندگان، اهل شمشیر و عَلَم بودند، جانباز.

«در رزم چو آهنیم در بزم چو موم بر دوست مبارکیم و با دشمن شوم»

یک غلامی بود بی دست و پا تر از همه. در قلم او را هنری نی، در علم او را قدرتی نی. پادشاه او را از همه دوست تر داشتی و مقرب تر از ایشان بود و راز ایشان با او گفتی و راز او با ایشان نگفتی و خلعت ها و جامگی های او از ایشان افزون بودی، وسوسه سرمه ی حسد در دیده ی ایشان می کشید، چنان که در قصه ی یوسف و برادران، عنایت پدر با یوسف بود. و برادران پنهان دست می خاییدند از غضب و حمیّت که «إذ قال لیوسف و اخوه احب إلی أبینا منا». با هم به خلوت می گفتند: آخر به چه هنر، به چه خدمت، به چه صورت او را بر ما چندین فضیلت نماید؟ و چون کسی بد کسی گوید در غیبت، بر دل و رخ او داغ عداوت بنویسند تا چون به هم رسند، بینایان بینند و نابینایان هم گمان برند.

«آن ها که محققان و رهبینانند احوال تورا یکان یکان می دانند

لیکن به کرم پرده ی کس ندرانند زان سان که زمانه می رود می رانند»

پادشاه و آن غلام خاص در پیشانی امیران و در چشم ایشان و در گفت ایشان، بداندیشی و بدگویی ایشان می دیدند. لابد اثر غیبت در پیشانی و در چشم ایشان و گفت پیداست. چنان که خدای –تعالی- می فرماید مر رسول را از بهر غیبت منافقان که :«ولتعرفنهم فی لحن القول» . اما می دانستند و نادانسته می کردند.

«می دان و می گو تا نشود رسوایی زیبایی مرد هست در گنجایی»

روز رسوایی خود در پیش است. «یوم تبلی السرائر» باشد که پیش از آن روز توبه کند، حالی او را رسوا نکنیم. آن امیران با یکدیگر می جوشیدند که چه کنیم پادشاه است. حاکم است. دست، دست اوست. اگر بی انصاف است که گوید که مگو؟ و اگر روز را شب گوید، که گوید که خطاست؟

گر قامت سرو را دو تا می گویی  ور ماه دو هفته را جفا می گویی

اندر همه عالم این دل و زهره که راست؟  تا با تو بگوید که چرا می گویی؟

٭٭٭

جننّا بلیلی و هی جنّت بغیرنا و اخری بنا مجنونه لا نریدها

٭٭٭

ما عاشقیم بر تو تو عاشق بر آینه ما را نگاه بر تو تو را اندر آینه

از دود آه خویش جهان را سیه کنم تا هیچ صیقلی نکند دیگر آینه

روزی از آن امیران یکی که گرم دماغ تر بود و بی صبر تر بود، گفت: ای امیران، و ای برادران اگر شما را صبر هست، مرا باری نیست. امروز بروم، زانو زنم به خدمت سلطان و خاک بر سر کنم، اگر بگوید که چیست؟ بگویم:

گفتی که سرشک تو چرا گلگون شد؟ چون پرسیدی راست بگویم چون شد

خونابه ی سودای تو می ریخت دلم چون جوش برآورد ز سر بیرون شد

٭٭٭

کارم چو زغم به جان رسانیدی بس   دودم به همه جهان رسانیدی بس

از پوست برون رفت مکن بی رحمی چون کارد به استخوان رسانیدی بس

گفتند: ای برادر راست می گویی، الا از بهر خاطر ما روزی چند صبر کن که «الصبر مفتاح الفرج». گفت: صبر کنم تا چه شود؟ گفتند: تا فرصت نگاه داریم.

مرغ را بینی که بی هنگام آوازی دهد سر بریدن واجب آمد مرغ بی هنگام را

گفت: وقت کدام باشد؟ گفتند: روزی که پادشاه، خوش طبع و گشاده باشد و با ما خندان باشد آن ساعت رحمت در جوش باشد. «اغتنموا الدعاء عند الرّقه» رسول (ص) می فرماید که : آن ساعت که دل های شما تنگ شود و دیده های شما پر آب شود، سوزی و نیازی پیدا شود، آن ساعت وقت حاجت خواستن است، غنیمت دارید که آن ساعت در رحمت باز است، حاجت ها بخواهید.

ای باد سحر به کوی آن سلسله موی احوال دلم بگو اگر باشد روی

ور زانکه بر آب خود نباشد مه روی زنهار مرا ندیده ای هیچ مگوی

تا روزی پادشاه شکارهای عجیب کرده بود و سخت شادمان و خندان بود. پادشاه ازل و ابد را شکار عزیز، دل عاشقان است که «إن الله یفرح بتوبه عبده المؤمن». زهی تقاضای رحمت که بندگان را بگریزاند به غیرت و بیگانه کند و باز شکار کند به رحمت.

ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی  هر لحظه در او صنعت دیگر بازی

گه مات کنی گهی بداری قایم احسنت زهی صنعت با خود بازی

امیران چون شاه را شادمان دیدند و در های رحمت را باز یافتند، جمله به خدمتش زانو زدند و گفتند: ای شاه عالم! چند و چند؟ آخر ما را کشی، عادت کرم تو نبود این، مدتهاست که ریسمان دل ما گره بر گره است چون رشته ی تب بترس از شب دودآلود و از شفق خون آلود.

از زلف بیاموز کنون بنده خریدن کز چشم بیاموخته ای پرده دریدن

فریادرس آن را که به دام تو درافتاد یا نیست تو را مذهب فریاد رسیدن؟

ما صبر گزیدیم به دام تو که در دام بیچاره شکاری خفه گردد ز طپیدن

زین رو که رضای تو به اندوه تو جفت است اندوه تو ما را چو شکر شد به چشیدن

زین روی نیاریم غمت خورد به یکبار زیرا که شکر هیچ نماند ز مزیدن

بشنو سخن بنده سنایی و مکن جور کارزد سخن بنده سنایی به شنیدن

پادشاه گفت: چه کرده ام در حق شما؟ گفتند ما بندگان توایم، از جان عزیز تر چه بود؟ از رضای تو دریغ نمی داریم، در صف تو جنگ، جنگ وقت نفسی نفسی جانبازی های ما را دیده ای چگونه است فلان را بر سر ما بدین حد برگزیده ای؟ به چه هنر؟ به چه نیک بندگی؟ از ما چه تقصیر آمد، حاکمی و فرمانداری. اما:

آن کس که به بندگیت اقرار دهد با او تو چنین کنی دلت بار دهد؟

آخر او چه بندگی می کند که آن بندگی لطیف است و در نظر ما در نمی آید؟ پادشاهی کن و ما را اندکی خبر کن که آن کدام بندگی است؟ تا ما هم بکوشیم و هنر خود بنماییم. گفت: چه گویم؟ آن چه او می کند، شما نتوانید کردن.

گر سخن بر وفق عقل هر سخنور گویمی  شک نبودی کان سخن بر خلق کمتر گویمی

و کسی کاسرار چون بشنود دریا به که من  پیش او هر ساعتی اسرار دیگر گویمی

کو کسی کز وهم پای عقل برتر می نهد  تا سخن با او بسی از عرش برتر گویمی

کو کسی کز سینه کرسی کرد و از دل عرش ساخت  تا مثال عالم صغریش در بر گویمی

کو کسی کز قعر ظلمت پا نهد یک گام پیش  تا ز نور فیض دریای منوّر گویمی

کو یکی جوهرشناسی گوهری دریای علم  تا ز سرّ هفت درّ و چار گوهر گویمی

کو یکی صاحب مشامی کز یمن بویی کشد  تا زمشک تبت و عود معنبر گویمی

کو کسی کاو عبره خواهد کرد از این دوزخ سرا  تا من از صد نوع با او شرح معبر گویمی

گر دل عطار پست خاک نقشین نیستی  از بلندی شعر فوق هفت اختر گویمی

گفتند: ای شاه عالم! آخر ما را امتحان کن، اگر از عهده بیرون نیاییم، خود را بشناسیم و فضیلت او را بدانیم و از حسد وسوسه فارغ شویم، بعد از آن با خود جنگ کنیم نه با خیال شاه. گر دل دهی ام از سر جان بر خیزم  جان بازم و از هر دو جهان بر خیزم

من بنده به خوی تو نمی دانم زیست مقصود تو چیست؟ تا از آن بر خیزم

که هر که رنج و بلا از گناه خود گیرد، مستغفر باشد، پادشاه را عادل گفته باشد، روشنایی یابد و زود خلاص بیند. «قل لمن فی ایدیکم من الاسری ان یعلم الله فی قلوبکم خیر یؤتکم خیراً ممّا أخذ منکمً»: ای محمد! اسیران و وابستگان غم را بگو که از من در این رنج و اسیری، اگر آن کس که شما به تقدیر نافذ او اسیرید، در این حالت در دل شما اندیشه ی نیک بیند، هر چه از شما یاوه شد، پیش از آن و به از آن دهد.

پادشاه فرمود: یک هنر غلام من آن است که دائماً مرا می نگرد و چشم از روی من بر نمی دارد. گفتند: ای شاه عالم! پس زودتر بگو، این سهل کاری است. ما همه روز و شب بعد از این، تو را نگریم. خاک بر سر کارهای دیگر، از این خوش تر کار چه باشد!

آن کس که تو را بیند و شادی نکند  سر زیر و سیه کاسه و سرگردان باد

جمله امیران از این شادی سجده کردند و سلاح ها از خود گشادند و انداختند و گفتند: بعد از این سلاح ما روی تو، صلاح ما کوی تو، حجّی به در خانه و فضلی بسیار. صف کشیدند و بر روی پادشاه نظر می کردند. با خود می گفت:

«مسی از زر بیالودی و می لافی چه سود اینجا؟ که رسوا گردی ای لافی چو سنگ امتحان بینی»

٭٭٭

دعوی عشق کردن آسان است لیک آن را دلیل و برهان است

در گوش حاجب خاص گفت که: برو به طبل خانه، هر چه آن جاست از کوس و دهل بگو تا همه را بر بام قصر آرند و از این روزن به یک بار در اندازند. رفتند و چنان کردند. به یک بار بانگ های با هیبت و زلزله برخاست. همه چپ و راست نگریستند که بارگاه چه می شود! و چشم او در رخ شاه ماند که سیمای شاه چه می شود: «ما زاغ البصر و ما طغی»

 

مقدمه 

پيش از آنكه بخواهم به بررسي ساختار روايت در حكايات فيه ما فيه بپردازم لازم مي دانم روي گفتي داشته باشم جهت معرفي و آشنايي با ساختار روايت و بلاخص تاثير ساختارگرايي بر نظريه روايت مدرن تا گشايشي باشد هرچه موشكافانه تر بر گشادگي متن حكايات فيه ما فيه كه خاصيت هر متن بزرگي است كه گشاده است بسوي جان وجهان ما

 روايت يكي از اشكال چهارگانه خلق نوشتار است(سه نوع ديگر بحث كردن.توصيف نمودن. وتفسير كردن هستند) منتقدان بسياري از گذشته تا اكنون در مورد جنبه هاي گوناگون روايت به بررسي پرداخته اند . پس از ظهور عصر نو از زواياي جديدي به روايت نگريسته شده است. دو شكل عمده روايت گفتن ونشان دادن هستند .(1) كه شكل دوم آن يكي از درونمايه هاي اصلي روايت شرقي است كه چه در هزارو يك شب و چه در گلستان سعدي و چه در فيه ما فيه و حتي در نقاشي ها و مينياتورهاي ايراني اين شكل روايت كاملا واضح است با اين تفاوت كه در هنر شرقي تركيب اين شكل روايت با صور خيال متن را از تصوير صرف تبديل به ايماژي مي كند كه به گرافيكي كردن وسيال كردن متن كمك مي كند كه در ادامه و در تشريح حكايات فيه ما فيه به آن باز خواهيم گشت .

پس از نويسندگاني چون فلوبر و به بويژه هنري جيمز .عقيده غالب منتقدان تين بود كه اشكال نمايشي وعيني روايت بر گفتن صرف برتري دارند و حتي روش بازگويي وقايع. غير هنرمندانه تلقي مي شدالبته اين ديدگاه به تدريج تعديل يافت ومنتقد نامداري همچون "وين بوث" اظهار داشته است كه در قضاوت نبايد به دام افراط و تفريط افتاد و هر يك از اين اشكال در جاي مناسب خود ضروري هستند(2)كه شايد اوج اين تركيب را ما تنها بتوانيم در حكايات مولانا ببينيم كه گفتن ونشان دادن در راستاي هم در متن حركت مي كنند.هم خطابه وآيه و حديث است وهم تصوير

حتي در ادبيات نو . به جز در موارد معدود.نمي توان شعر يا داستاني را يافت كه كاملا نمايشي و عيني باشد .منتقدان پسا ساختارگرا به ويژه باختين. به اقتضاي ظهور روش هاي نوين داستان نويسي در مورد جنبه هاي ژرفتر روايت به كند و كاو پرداختند .باختين ادبيات داستاني را در يك تقسيم بندي كلي به سه دوره كلاسيك.مدرن و پسانو تقسيم كرده است. مشخصه هاي دوره نخست حفظ انسجام و رابطه علي ومعلولي در متن است . دوره مدرن شاهد ظهور پيچيدگي و در هم ريختگي كلام استو دوره پسا مدرن به معنا باختگي نظر دارد بر اين اساس دو شكل كلي روايت نقل واقعيت"1" و محاكات"2" نام گرفته اند.به اين ترتيب.نمايشنامه عمدتا از محاكات شكل گرفته است و حماسه.تلفيقي از هردو روش را بكار مي گيرد . از نظر باختين سه گونه كلام ادبي قابل تشخيص هستند 1-گفتار مستقيم نويسنده.كه در واقع همان واقعيت است2-گفتار بازنموده شده.كه محاكات را شامل مي شود3-گفتار دو وجهي. كه خود شامل انواع گوناگون تقليد هزلآلود.سبك پردازي.اسكاز. يا شكل محاوره اي روايت ومكالمه است. (3)از اين رو مي توان يك شباهت را بين آثار پسا مدرن و متون كهن يافت كه از نظر شكل روايت بر خلاف راوي مدرن حضور نويسنده و اهميت به نقل روايت مشهود است.

در اين قسمت لازم مي دانم با بررسي بخشي از نظريا متفكرين ساختارگرا كه تاثير بسزايي در نظريه روايت داشتند به روشن شدن روشي كه قصد بررسي حكايات را با آن داريم نزديك شويم

مي دانيم كه ساختارگرايان رابطه نزديكي بين ادبيات و زبان برقرار مي كنند .نظريهروايتي ساختارگرا از پاره اي قياس هاي زباني مقدماتي آغاز مي كنند .نحو(قوانين ساختمان جمله) مدل اساسي قوانين روايتي است. تودورف وديگران از نحو روايتي "3" صحبت مي كنند.نخستين تقسيم نحوي واحد جمله.تقسيم ان به نهاد وگزاره است:شواليه(نهاد)اژدها را با شمشير خود كشت(گزاره)بديهي است كه اين جمله مي تواند هسته يك قطعه يا حتي يك قصه كامل باشد.ولاديمير پراپ با دنبال كردن اين قياس ميان ساخت جمله و روايت .نظريه خود را درباره افسانه جن وپري روسي تدوين كرد.

اگر نهاد را يك جمله را با شخصيت هاي بارز (قهرمان.تبه كار.وغيره)وگزاره با اعمال بارز در اين قبيل افسانه ها مقايسه كنيم . مي توانيم رهيافت پراپ را درك كنيم گرچه در اين افسانه ها جزئيات بسيار زيادي وجود دارد . اما پيكره كلي آنها بر مجموعه اساسي "كاركردهاي"سي و يك گانه بنا شده است .كاركرد. واحد پايه اي زبان روايتي است و به اعمال مهمي كه روايت را تشكيل مي دهد مربوط مي شود.اين كاركردها از نوعي توالي منطقي تبعيت مي كنند وهر چند هيچ افسانه اي شامل همه انه نيست . اما هر افسانه همواره توالي خود را حفظ مي كنند اخرين گروه اين كاركردها به شرح زير است:

25.انجام يك كار دشوار به قهرمان پيشنهاد مي شود

26.اين كار انجام مي شود

27.قهرمان شناخته مي شود

28.قهرمان دوروغين يا تبه كار شناخته مي شود

29.هيات ظاهري قهرمان دورغين تغيير مي كند

30 تبه كار مجازات مي شود

.

.

مشاهده اين كاركردها نه تنها در افسانه هاي جن وپري روسي يا حتي غير روسي.بلكه در كمدي ها.اسطوره ها.حماسه ه. داستان هاي عاشقانه و قصه ها بطور كلي دشوار نيست. تودورف پس از تعين واحد كمينه(قضيه). دو سطحعاليتر آرايش را نيز توصيف مي كند :سلسله"4"ومتن.گروهي قضايا سلسلهرا به وجود مي اورند .سلسله پايه اي از پنج قضيه را تشكيل مي دهدكه ناظر بر توصيف وضعيت معيني است كه در هم ريخته. ودوباره به شكل تغيير يافته سامان گرفته است لذا اين پنج قضيه را مي توان به شرح زير مشخص كرد:

تعادل(مثلا صلح)

قهر(دشمن هجوم مي آورد)

از ميان رفتن تعادل(جنگ)

قهر(دشمن شكست مي خورد)

تعادل(صلح و شرايط جديد)

سرانجام توالي سلسله ها. متن را تشكيل مي دهد.سلسله ها به شيوه هاي گوناگون سازمان پيدا مي كنند كه از جمله مي توان از ادغام (قصه اي در قصه ي ديگر. انحراف موضوع....)پيوند(يك رشته از سلسله ها)تناوب(در هم آميختن سلسله ها) يا تركيبي از اين روشها نام برد(4)

كه اگر بخواهيم به زنده ترين مثال از اين شكل روايت در ادبيات خودمان اشاره كنيم بايد به هزارويك شب اشاره كنيم.

تودورف در كتاب بوطيقاي ساختارگرا نخستين شكل از اشكال بي شمار روابط درون متن را به دو دسته بزرگ تقسيم مي كند:روابط ميان عناصر حاضر يا روابط مبتني بر حضور"5"و روابط ميان عناصر حاضروغايب يا روابط مبتني بر غياب"6"اين روابط هم در سرشت خود با يكديگر تفاوت دارند وهم در كاركردشان .عناصر غايب متن.در حافظه جمعي خوانندگان يك دوران حضور دارند.

اما روابط مبتني بر غياب روابطي معنايي ونمادين اند :يك دال بر يك مدلول دلالت مي كند .يك پديده پديده ديگر را به ذهن فرا مي خواند .يك قطعه داستان نمادگر انديشه اي مي گردد وقطعه ديگر آن يك حالت رواني را به تصوير مي كشد . در مقابل روابط مبتني بر حضور . به ارايش و ساختمان اثر مربوط مي شود . در زبانشناسي از روابط هم نشيني مبتني بر حضور و روابط جانشيني روابط مبتني بر غياب سخن مي رود(5)

از اين مبحث تودورف مي. خواهيم به نكته مهمي برسيم كه در تحليل روايت حكايات تاثير بسزايي دارد .وآن اين است كه آيا نمادپردازي درون متني است يا برون متني هرگاه نماد پردازي درون متني باشد .بخشي از متن اشارتي خواهد بود بر بخشي ديگر همچون برخي از حكايت ها كه نخستين جمله به گونه اي فشرده بقيه حكايت را در خود دارد در حالت دوم. يعني هنگامي كه نماد پردازي برون متني است .ما با تفسير در معناي رايج آن يعني با گزرگاه ميان متن ادبي و متن انتقادي روبروييم(واين همان است كه معمولا عمل تاويل بدان مي انجامد)(6)

در اينجا مشخص كردن ساختمان تفسير روايت نيز اهميت زيادي دارد زيرا قبل از بررسي ساختار روايت بايد تكليفمان را با چگونه خواندن مشخص كنيم.

تودورف در جستار "چگونه بخوانيم ؟" ابتدا به ما ياد آور مي شود كه سه رويكرد سنتي داريم كه آنها را فرافكني"7". تفسير"8" و بوطيقا"9" مي نامد. فرافكني قرائتي است كه از طريق متون ادبي مي خواهد به مولف. يا اجتماع يا موضوع ديگري است كه مورد علاقه منتقد است.

تفسير مكمل نقد فرافكني است تفسير مصر به ماندن در درون متن است حد افراط تفسير نقل به معني است .رويكرد سوم به ادبيات بوطيقاست كه به جستجوي اصول عامي كه در آثار خاص متجلي مي شود بر مي آيد . نكته مهمي كه در بوطيق نهفته است و آن را در مظان اتهام قرار مي دهد اين است كه نوعي فرافكني است كه حق اثر منفرد را ادا نمي كند .بنابر اين بايد فعاليتي در كنار آن باشد كه با بوطيقا مرتبط است اما با اثر منفرد به عنوان غايتي في نفسه سرو كار دارد تودورف اين رويكرد انتقادي را خيلي ساده قرائت مي نامد(7)

اين نكته بسيار حائز اهميت است كه در تحليل روايت نگارنده از حكايات فيه ما فيه جهت ايجا گشايش هاي جديد در اين متن بخش نيز به قرائت متن اختصاص خواهد داشت تا ساختار منفرد حكايت ها و تمايز آنها با حكاياتي از اين دست بهتر شناخته و شكافته شود.از اين رو نظريه ژرارا ژنت نيز مي تواند به ياري ما بشتابد

وي با تقسيم روايت به سه سطح مختلف.تمايزي را كه فرماليست هاي روسي ميان قصه و طرح قائل مي شوند پرداخته تر مي كند . اين سه سطح عبارتند از :قصه.سخن"10" و گزارش"11" به عنوان مثال در آنه ئيد .آنه گوينده قصه به مخاطبا خويش است (گزارش)وي نوعي سخن كلامي را عرضه مي كند و گزارشش بيانگر رويدادهايي است كه او در آنها در هيات يك شخصيت ظاهر مي شود(قصه) .رساله زنت درباره "مرزهاي روايت" (1966) اجمالي از مسائل مربوط به روايت را مطرح مي كند كه هنوز كاملترين پژوهش در اين زمينه است.وي با طرح سه جفت تقابل دوتايي به بررسي مسئله نظريه روايت مي پردازد.تقابل اول ميان "روايت وتقليد " است كه در فن شعر ارسطو مطرح مي شود و مبتني بر پيش فرض فرق گذاريميان روايت ساده(هنگامي كه مولف با صداي خود و در مقام مولف قصه اي را روايت مي كند) وتقليد مستقيم (هنگامي كه مولف در نقش يك شخصيت صحبت مي كند)است.ژنت نشان مي دهد كه اين تمايز نمي تواند برقرار بماند .زيرا اگر كسي بتواندچنان تقليد مستقيمي را داشته باشد كه آنچه را ديگري گفته است بي كم و كاست به نمايش بگذارد .مانند آن است كه در يك تابلوي نقاشي هلندي.اشيا واقعي روي بوم قرار گرفته باشد(8) دوجفت ديگر يعني تقابل "روايت و توصيف" و تقابل "روايت وسخن"كه خود بحثي مفصل است چندان بكار ما نمي آيد از اين رو ما نيز از آن مي گذريم و با توجه به روشهاي فوق به تحليل روايت در حكايات فيه ما فيه مي پردازيم

 

 

Digesis.1

2.mimesis

3.narrative syntax

4.sequence

5.in praesentia

6.in absentia

7.projection

8.commentary

9.paraphrase

10.recit

11.narration

 

 

 

منابع:

 1.فرهنگ اصطلاحات نقد ادبي (از افلاطون تا عصر حاضر) دكتر بهرام مقدادي نشر فكر روز چاپ اول 1378

2.همان ص278

3.همان ص278

4. راهنماي نظريه ادبي معاصر –رامان سلدون.پيتر ويدسون-ترجمه عباس مخبر –طرح نو-چاپ دوم1377-ص 141و142

 5.بوطيقاي ساختارگرا-تزوتان تودوروف-ترجمه محمد نبوي-نشرآگه-چاپ دوم1382 - ص31و32

6.همان ص37

7.درآمدي بر ساختار گرايي-رابرت اسكولز-ترجمه فرزانه طاهري-نشرآگه-چاپ اول 1379-ص203

8. راهنماي نظريه ادبي معاصر –رامان سلدون.پيتر ويدسون-ترجمه عباس مخبر –طرح نو-چاپ دوم1377- ص147

 

لينک ثابت
   نوشته شده توسط سیامک مهاجری  |