بررسي ساختار روايت 80:
با توجه به آنچه در مقدمه آورده شد اگر بخواهيم حكايت فوق را با نگاهي ساختارگرايانه مورد تحليل قرار دهيم علاوه بر توجه به ساختار زبان مي بايست جز نگرانه تر در اجزاي حكايت مداقه كنيم.
آغاز حكايت همچون اغلب حكايت هاي زبان فارسي با فعل "آوردند"آغاز مي شود.اين از آن روست كه ساختار روايت در حكايات ادبيات پارسي ميتني است بر خطابه وروايت شفاهي از اين رو لحن روايات لحني است مبتني بر منطق گفتارو به نوعي درحال ديالوگ با تاريخ شفاهي فرهنگ.سنت وآيين ايراني واسلامي.به عقيده نگارنده لحن حكايت در ادبيات فارسي بسيار شفاهي است و شايد اوج اين شفاهي بودگي را ما به وضوح بتوانيم در مقامات نويسي ببينيم.همين كه اغلب حكايات با "آورده اند" گفته اند" "نقل كرده اند " آغاز مي شود. دو نكته بسيار مهم را در ساختارروايت اين نوع حكايات به ذهن متبادر مي كند:
1-حكايت يك سنت شفاهي است.كه دهان به دهان چرخيده تا به ما رسيده است
2-ريشه در سنت.فرهنگ و آيين هاي گذشته دارد
اين نشان مي دهد كه فرديت ونقطه نظر راوي اهميت چنداني ندارد.بلكه توجه اي كه به سنت و سخنان گذشتگان مي شود خود به اعتبار آنچه گفته مي شود مي افزايد .از اين روست كه اغلب اين حكايات بيش از آنكه يك متن ادبي باشند يك متن مقدس اند.اين سنت شفاهي و استناد به گذشتگان بيش از انكه يك سنت ايراني باشد يك سنت اسلامي است .و اگر بخواهيم ريشه هاي اين نوع نگاه به حكايت را ادامه دهيم بايد تا سنت حديث نويسي به عقب باز گرديم .
پس از منظر برون متني حكايت ها رابطه بينامتني با ساختار روايت احاديث دارند. در احاديث هم آغاز حديث با فعل آورده اند آغاز مي شود.اين آورندگان غايب همان نمايندگان سنت اند كه براي راست نمايي"1" حكايت كلاسيك اهميت بسزايي دارند.
در واقع راست نمايي در حكايت عنصري دروني نيست بلكه عنصري كاملا بيروني است.
اما نكته ي بسيار مهمي كه در حكايات مولوي ودر شكل روايت آن موجود است نگاه چند ارزشي"2" حاكم بر آن است.باختين در كتاب بوطيقاي ساختارگرا با تمايزي كه ميان متون تك ارزشي"3" و چندارزشي قائل مي شود.متذكر مي شود تاريخ ادبيات كلاسيك با بدگماني با اين نوع دوم نوشتار روبرو بوده است. اما برخلاف تاريخ ادبيات كلاسيك غرب در ادبيات كهن پارسي و در حكايت هاي مولوي ما با سخن چند ارزشي روبرو هستيم. از منظر باختين سخن تك ارزشي هيچ گونه توجهي به شيوه هاي گفتار پيشين ندارد.اما سخن چند ارزشي در گفتگويي مداوم با شيوه هاي گفتار پيشين و متون گذشته است نمونه بارز اين نوع نگاه چند ارزشي را در حكايت فوق مي بينيم جايي كه مولوي مي آورد
"چنان که در قصه ی یوسف و برادران، عنایت پدر با یوسف بود. و برادران پنهان دست می خاییدند از غضب و حمیّت که «إذ قال لیوسف و اخوه احب إلی أبینا منا». با هم به خلوت می گفتند: آخر به چه هنر، به چه خدمت، به چه صورت او را بر ما چندین فضیلت نماید؟ "
ديالوگي كه در اينجا متن حكايت با قصه حضرت يوسف انجام مي دهد ديالوگ حائز اهميتي است كه متن را از تك بعدي بودن به سمت چن ارزشي شدن و پيوند عميق تر با سنت گذشته فرا مي خواند . در واقع قصه يوسف به روند پيشبرد روايت نيز كمك مي كند زيرا ديالوگ يكي ا عناصر پيشبرنده روايت است و از طرفي به راست نمايي و مستند كردن حكايت ياري مي رساند.
يا در جاي جاي حكايت كه استناد به احاديث و قرآن مي كند مويد اين مطلب است:
گفت: وقت کدام باشد؟ گفتند: روزی که پادشاه، خوش طبع و گشاده باشد و با ما خندان باشد آن ساعت رحمت در جوش باشد. «اغتنموا الدعاء عند الرّقه» رسول (ص) می فرماید که : آن ساعت که دل های شما تنگ شود و دیده های شما پر آب شود، سوزی و نیازی پیدا شود، آن ساعت وقت حاجت خواستن است، غنیمت دارید که آن ساعت در رحمت باز است، حاجت ها بخواهید
اين شيوه روايت را مي توان نوعي برخورد بينامتني نيز پنداشت جايي كه روايت اصلي يك رابطه مستقيم بينا متني با متون پيشين خود دارد و در حال ديالوگ كردن با متون گذشته است .چيزي كه"ژرارا ژنت" آن را در تقسيم بندي جزئي تر با زبر متن"4" و زير متن "5"نام گذاري مي كند:
از نظر زنت زير متن و زبر متن به آن نوع نگاهي گفته مي شود كه متن ب زبر متن را با متن پيشين الف زير متن متحد كند. وشيوه پيوند اين دو چنان نيست كه متن ب تفسير متن الف باشد.(1) مثلا در اغلب حكايات مولوي تاريخ اسلام و زندگي پيامبر يك رابطه زير متني با حكايات-كه زبر متني اند-داردو با توجه به بحثي كه در ابتداي اين نوشته شد اين نوع نگاه درونمايه ثابت اغلب حكايات است .نمونه بارزتر اين نوع نگاه را مي توانيم در حكايت 34 از مجالس سبعه ببينيم كه حكايتي است كه قهرمان اصلي آن حضرت رسول است. در حكايت فوق نيز با استناد به احاديث و كلام خداوند اين رابطه بينامتني با تاريخ وفرهنگ اسلامي حفظ مي شود
گفتند: ای شاه عالم! آخر ما را امتحان کن، اگر از عهده بیرون نیاییم، خود را بشناسیم و فضیلت او را بدانیم و از حسد وسوسه فارغ شویم، بعد از آن با خود جنگ کنیم نه با خیال شاه. گر دل دهی ام از سر جان بر خیزم جان بازم و از هر دو جهان بر خیزم
من بنده به خوی تو نمی دانم زیست مقصود تو چیست؟ تا از آن بر خیزم
که هر که رنج و بلا از گناه خود گیرد، مستغفر باشد، پادشاه را عادل گفته باشد، روشنایی یابد و زود خلاص بیند. «قل لمن فی ایدیکم من الاسری ان یعلم الله فی قلوبکم خیر یؤتکم خیراً ممّا أخذ منکمً»: ای محمد! اسیران و وابستگان غم را بگو که از من در این رنج و اسیری، اگر آن کس که شما به تقدیر نافذ او اسیرید، در این حالت در دل شما اندیشه ی نیک بیند، هر چه از شما یاوه شد، پیش از آن و به از آن دهد.
درون اين زير متن غني ووسيع البته زير متن هاي كوچكتري جز اين زبر متن كلي اند مانند قصه حضرت يوسف و برادران كه وارد اين حكايت مي شود يا در حكايت....
درد است كه آدمى را راهبراست، در هركارى كه هست، تا او را درد آن كار و هوس و عشق آن كار در درون نخيزد، او قصد آن كار نكند و آن كار بى درد او ميسر نشود، خواه دنيا، خواه آخرت، خواه بازرگانى، خواه پادشاهى، خواه علم، خواه نجوم و غيره
وچند سطر بعد مي آورد:
تن آدمى همچون مريم(ع) است و هر يك عيسى(ع) داريم، اگر مارا «درد» پيدا شود عيساى ما بزايد و اگر «درد» نباشد، عيسى(ع) هم از آن راه نهايى كه آمده باز به اصل خود پيوندند، الا ما محروم مى مانيم و از او بى بهره».
در اين تشبيه بي نظير و به غايت زيبا تم درد در حكايت تبديل به زبر متني مي شود كه داستان زندگي حضرت عيسي(ع) يك رابطه بينامتني و حتي ديالوگي را با فلسفه درد آغاز مي كند كه بسيار شگفت انگيز است وهمين نكته است كه متن مولوي را برخلاف نظر تودورف به عنوان يك متن كهن به سخني چند ارزشي نيز تبديل مي كند.باختين در ادامه مبحث خود در برشمردن ويزگي هاي متون چند ارزشي مي آورد:
"تاريخ ادبيات كلاسيك با بدگماني به اين نوع دوم_سخن چند ارزش_ روبرو شده است.تنها صورت پذيرفته اين نوشتار نقيضه است كه عبارت است از سخني كه خصوصيت هاي سخن پيشين را مضحك جلوه مي دهد و آن را خوارو خفيف مي گرداند . هرگاه تنوع انتقادي از يك سخن دوم غايب باشد.تاريخ نگاران ادبيات از سرقت ادبي سخن مي گويند.اشتباه عمده در آنجاست كه متن تقليد كننده همچون متني قلمداد مي شود كه مي تواند جايگزين متن مورد تقليد گردد.و فراموش مي شود كه رابطه ميان دو متن . نه رابطه مبتني بر هم ارزي ساده. بلكه رابطه اي است كه تنوع فراواني را به نمايش مي گذارد.واز ياد مي رود كه رابطه يك متن با متن ديگر به هيچ وجه نبايد محو و زايل شود واژگان يك سخن چند ارزشي در دو راستا پيش مي روند . وسخن را از اين يا آن راستا محروم داشتن به معمناي نفهميدن آن است"(2)
مسئله مهم در رابطه اين متون با يكديگر مسئله فهم است يعني اين متون در رابطه اي كه باهم دارند در اين بده بستان سنت فهم خود را ساده تر مي كنند به طوري كه:
"كار بازشناسي اهميت اين ويژگي زباني به همت فرماليست هاي روسي آغاز شد. اشكلوفسكي مي نويسد:اثر هنري در ارتباط با آثار هنري ديگر و از رهگذر تداعي با آن آثار فهميده مي شود...نه تنها اثر تقليدي. بلكه هر اثر ديگري در توازي وتقابل با يك الگو .هر الگويي كه مي خواهد باشد آفريده مي شود"(3)
با توجه به آنچه در مقدمه آمد دو شكل عمده روايت گفتن ونشان دادن است در مقدمه ذكر شد كه:
روايت يكي از اشكال چهارگانه خلق نوشتار است(سه نوع ديگر بحث كردن.توصيف نمودن. وتفسير كردن هستند) منتقدان بسياري از گذشته تا اكنون در مورد جنبه هاي گوناگون روايت به بررسي پرداخته اند . پس از ظهور عصر نو از زواياي جديدي به روايت نگريسته شده است. دو شكل عمده روايت گفتن ونشان دادن هستند. كه شكل دوم آن يكي از درونمايه هاي اصلي روايت شرقي است كه چه در هزارو يك شب و چه در گلستان سعدي و چه در فيه ما فيه و حتي در نقاشي ها و مينياتورهاي ايراني اين شكل روايت كاملا واضح است با اين تفاوت كه در هنر شرقي تركيب اين شكل روايت با صور خيال متن را از تصوير صرف تبديل به ايماژي مي كند كه به گرافيكي كردن وسيال كردن متن كمك مي كند
اين بعد گرافيكي وايماژيستي ريشه در نقاشي و مينياتور ايراني دارد درست در زماني كه در نقاشي غربي ما با تصوير كاملا مسطح و ساده اي روبرو بوديم در مينياتور ايراني با يك بعد و پرسپكتيو روبرو مي شويم در مينياتور ايراني پرسپكتيو اهميت شاياني دارد. از اين روست كه اساسا هنر شرقي هنري تصويري است و در الگوهاي خلق نوشتار توجه به نشان دادن ومتعاقب آن تصويري كردن و به تصوير درآوردن صور خيال وانديشه و احساسات آدمي نقش بسزايي دارد ودر كنار سنت شفاهي وروايت از نوع گفتن تركيب دلچسبي را به وجود آورده است و اساسا سنت نقالي و پرده خواني كه تا همين 40.50سال پيش موجود بوده است مويد اين نكته واين تركيب است جايي كه به تصوير درآوردن (پرده)بابيان كردن(نقالي) در هم مي آميزد در حكايت فوق نمونه اي از اين تصوير كردن ونشان دادن را مي بينيم:
یک غلامی بود بی دست و پا تر از همه. در قلم او را هنری نی، در علم او را قدرتی نی. پادشاه او را از همه دوست تر داشتی و مقرب تر از ایشان بود و راز ایشان با او گفتی و راز او با ایشان نگفتی و خلعت ها و جامگی های او از ایشان افزون بودی، وسوسه سرمه ی حسد در دیده ی ایشان می کشید
در جمله وسوسه سرمه ي حسد در ديده ي ايشان مي كشيد.ما با سطحي از روايت رودر رو هستيم كه كاملا نمايشي وتصويري است نمونه اين برخورد بينامتني را در كليه و دمنه نيز مشاهده مي كنيم:
"چون دمنه بديد كه شير در تقريب گاو چه ترحيب مي نمايد و هر ساعت در اصطفا واجتبا وي مي افزايد دست حسد سرمه بيداري در چشم وي كشيد"(4)
اين كه در اين جنس از حكايات كه در ادب پارسي كم از آن نيست احساسات جنبه تصويري به خود مي گيرندنشان از نوعي پرسپكتيو صور خيال انديشه ايراني دارد.وسوسه چون انساني در هيات آرايشگري حسد را بعنوان سرمه اي در ديده ايشان مي كشد.يا در كليله ودمنه گويي حسد دستي دارد كه سرمه بيئاري در چشم مي كشد به عقيده نگارنده اين خود نوعي نگاه وتصوير سورئاليستي است از احساسات آدمي كه به نمايش و تصويري كردن متن كمك مي كند يا در جاي ديگر از همين حكايت مي خوانيم:
و چون کسی بد کسی گوید در غیبت، بر دل و رخ او داغ عداوت بنویسند تا چون به هم رسند، بینایان بینند و نابینایان هم گمان برند.
نكته مهم اين تصوير سازي پيوند آن با انديشه ودرونمايه كلي حكايت است اين تصاوير هرگز در سطحي از انتزاع و آرايش متن قرار نمي گيرند بلكه اين تصوير نتيجه آن تصور و انديشه است داغ زدن دشمني بر دل ورخ يك استعاره تصويري است از يك جهان بيني وسيع كه اثر گذاري آن در انديشه شرقي تنه با چنين تصويري محقق مي شود
از آنچه گفته شد بي شك مي توان نتيجه گرفت كه همگي عناصر روايت در حكايات مولوي ارتباط تنگاتگي باهم دارند و تمام اجزاي اين ساختمان بي انحرافي بر يك انديشه استواراند.از اين رو اجزاي روايت در ادبيات ايراني پيون ناگسستني باهم دارند همه آنها يك چيز را مي خواهند بگويند بقول هانر كربن:
"ايران كهن تنها يك امپراطوري نيست. يك علم معنوي است..."(5)
1.verisimilitude
2.polyvalent
3.monovalent
4.hypertext
5.hypotext
6.parodie
منابع:
1.بينامتنيت – گراهام آلن-ترجمه پيام يزدانجو-نشر مركز-ص157
2.بوطيقاي ساختارگرا-تزوتان تودوروف-ترجمه محمد نبوي-نشرآگه-چاپ دوم1382 – ص47
3.همان-ص48
4.كليله ودمنه-نصراله منشي-تصيح مجتبي مينوي-انتشارات اميركبير –چاپ بيست وهشتم-ص74
5.گامها و آرمانها-دكتر مصطفي رحيمي-نشر گفتار-چاپ اول-ص65
