تبليغاتX
قالپاق
 
شنبه پانزدهم تیر 1387

دسته ی طبل ها به آرامی پیشاپیش سیاه پوش ها حرکت می کردند.حوله ی حمام روی شانه های مهتابی هما لغزید؛ روبروی آینه نشست.عبدالله مانند جانوری در تاریکی گلوگاه چاه فرو رفت...

هما روی پوست برفی باسنش احساس سرما می کرد.رعشه ی آرامی در تنش جاری شده بود.دور نرمای قهوه ای پستانهایش دانه های کوچکی برآمده شد. در کوچه های گور آب صدایی نبود،گرما ی ساکتِ معلق در میان دیوار و درخت ها  مانده بود. کوچه ها و درخت ها رنگ خاک گرفته بودند.زبان آویزان سگ ها رنگ خاک گرفته بود.

صدای کلنگ در بیابان می آمد. عبدالله در عوالم هما در تاریکی چاه کلنگ می زد و آواز می خواند.

هما به سمت صدا برگشت،شقیقه هایش می تپید. دهانش خشک شده بود. به  آشپزخانه رفت؛ موهای آبچکانش روی شانه های کوچکش چسبیده بود.سر کوزه را روی کاسه ی سفالی فیروزه خم کرد، آب درون کاسه چرخ خورد، کاسه را به طرف سید دراز کرد. طبل زن ها در سایه ی بی جان درخت های میدانچه نشسته بودند سید گفت : "یا سقای کربلا".کاسه  را دست هما داد. دست های گچی اش را در هوا به هم زد و به دایره ی میان میدانچه اشاره کرد.قطره ای روی تیره ی پشت هما شره کرد.دانه ها ی عرق روی پیشانی اش نشست.هزار جفت چشم به تن لخت او خیره ماندند.لیوان روی کف آشپزخانه تکه تکه شد. پا تند کرد. کف پایش روی ریگ های داغ بیابان می سوخت.

حلقه ی جماعت دور میدانچه تنگتر می شدند. زنی پیچیده در چادری  مشکی میان  دایره ی گچی زانو زده بود.دسته ی طبل ها با اشاره سید می کوفتند. هما کف دست هایش را روی گوش هایش محکم فشار می داد.

بوی نای زمین بالا زده بود. عبدالله پاهایش را در تاریکی گلوگاه چاه تکان می داد در تهی خانه ی چشم هایش زردی ماسیده بود. عرق روی صورتش  شوره گرفته بود. به هما می گفت یا به قاسم که دورتر در سایه ی دیوار کاهگل خزیده بود یا با خودش حرف می زد و دود را در هوا ول می کرد، خاک روی موهای خاکستری اش نشسته بود. باد گرم می وزید. کلنگ را برداشت و در تاریکی چاه فرو رفت. کف دست هایش را روی شقیقه هایش فشرده بود. شکل های افیون دودها در هوای اتاق پر شده بود. سر سنگینش را تاب نمی آورد. حوله را از کنار آینه برداشت، چشم هایش سیاهی می رفت. تن هما در آینه نبود تن سید بود و صورت ها و سیاه پوش ها.به حمام رفت.

زن آواز عجیبی سر داده بود؛ ذره های کاه را باد می داد.جماعت زمزمه می کردند.سید دهل را حمایل کرده بود.شانه های استخوانی اش می لرزید و محکم می کوفت.پارچه ی سبزی دور ساعد لاغرش سفت پیچیده بود.ریش های انبوهش با رقص سرش در باد تکان می خورد.زن در میان دایره ی گچی نشسته در رقص بود. ذره های کاه را در باد پراکنده می کرد.کاه دورترک روی سیاه پوش ها می ریخت.سید با اشاره های سر دسته ی طبل ها را تهییج می کرد. عبدالله آواز سر داده بود : "شومِ تاریک و روزم تیره تر بی".دسته ی کلنگ توی دست هایش داغ شده بود."بخت آشفته ام زیر و زبر بی". سرش را بلند کرد به روشنای مدخل چاه خیره شد فریاد کشید : "هوی قاسم.کجایی پدر مرده".

هما در آب گرم وان  از کرختی خواب پرید.یادش نمی آمد خوابش برده باشد با چشم های نیمه باز به سقف سیمانی حمام نگاه کرد. سید تندتر و تندتر می کوفت.وردهای زن شبیه ضجه های جانوری در حال جان دادن بود.جماعت زمزمه های نامعلومی را بی نهایت تکرار می کردند.قاسم دلو را به طناب بست و پایین فرستاد.دلو به دیواره چاه گرفت، خاک روی صورت عبدالله ریخت.زیر لب فحش داد. چشم های هما سوخت.دلو را را از خاک پر کرد.فریاد زد: "بکش".صدایش در تاریکی خالی چاه پیچید، انگار کسی در حمام بزند زیر آواز"تو که نوشم نئی نیشم چرایی".فریاد زد: "هوی توله سگ،بکش".

هما توی آب جابجا شد. آب از لبه ی وان سریز کرد.ساق های کشیده ی گلبرگی اش روی  لبه ی وان فشرده شد، بالا تنه اش بیشتر در آب فرو رفت.چشم ها و بینی اش کم کم رفت زیر آب.آب بیشتر سرریز کرد.صداهای سنگین در گوش هایش فرو می شد.صدای تکان های موج ها.صدای دسته ی طبل ها.آوازهای عبدالله: "ته که یارم نئی، پیشم چرایی".

پشته ی کوچک ابر در آسمان پیدا بود.کوچک و سفید.باد بوی مردار حیوانات را به میدانچه می آورد. حلقه ی جماعت پراکنده بود.سید به طبل زن ها خشم گرفت. سیاه پوش ها از گرد و خاک منتشر در هوا چشم می گرفتند.زن از رقصش افتاده بود.صدا ها در گوش هما آرام می گرفتند.چشم هایش را زیر آب گشود.تمام عوالمش می لرزید.سقف سیمانی و کاشی ها ی فیروزه. قاسم در باد می دوید.آفتاب سرخی غروب به خودش می گرفت. هما ته مانده ی هوای سینه اش را در  آب ول کرد. قاسم فریاد می کشید...

 

□□□

 

سید گفت : " فردا جماعتُ خبر کن سر نمازش". دهانی از میان سیاه پوش ها تکان می خورد.تاریکی شامگاه بود. صدا گفت :"جنازه چی؟" سید به جایی خالی در تاریکی نگاه کرد فانوس را روی چاه فرو ریخته نگه داشت : "ما چه کاره ایم، حتمی توی سهمش نوشته این طوری".

زنی در تاریکی اشک می ریخت و صورت متحیر قاسم را روی سینه ش می فشرد.هما در تاریکی عصر بارانی  زانو هایش را بغل کرده بود و ناخنش را سوهان می کشید. چیزی روی سینه اش فشرده می شد.قطره های باران روی شیشه به هم می پیوست و جاری می شد.صدای باران.آوازهای عبدالله و تنهایی هما تمامی نداشت.چراغ های آبادی هم کم کم روشن می شدند.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  |