تبليغاتX
قالپاق
 
جمعه پانزدهم شهریور 1387

اشکال زیستن رو به سادگی بی وقفه ای دارند.فکرها و لبه های پیچیده ی زندگی تراش می خورند و زیستن ساده ای به جا می ماند مثل سنگ های رودخانه که گرد و بی گوشه اند مثل آنچه خارج از هنر اتفاق می افتد.اشکال پیچیده مثل برخورد تصادفی قلمو با بوم خلق می شوند مثل دیدار اسپرمازوتوئیدهای پدر با عقول زن مثل دیداری از پیش برنامه ریزی شده که با تصادف معشوقه ی ماجرا به… می رود. حالا عاشق چطور می تواند ادعا کند مردنش می آید در صورتی که به این مطلب واقف باشد که اگر در آن بعد از ظهر سرد آبان ماه از خانه چند دقیقه دیرتر بیرون می زد تا در خیابان درختی تنها راه برود و سیگار بکشد هیچ وقت به عمرش معشوقه را نمی دید و عاشقش نمی شد(وقتی آدمی با منطقش به ستیز خویشتن برخاست! به قول ویتکنشتاین منطق ساخت و کار خودش را دارد و فقط باید نشست و تماشا کرد).همین تصادف ها است که شکل پیچیده ی زندگی را که در فکر بود به فعل می آورد اما این شکل همیشه در کوه نمی ماند و روزی در رودخانه می غلتد. هر گوشه که می افتد به گوشه ای از شکل که قبلا گوشه نبود می رسد و گوشه ها همین طور به طور فزاینده ای می ریزند و خاک و غبار و باد و یاد. کسی که کارمند بانک می شود مادرش اشک شوق در سجاده اش می ریزد(این اشک ها در مکزیک روی سینه صلیب می شود و در گواتمالا میخ دیگری می شود که مادر در جمجمه اش برای سپاس گذاری از خدای خود فرو می کند ؛ در هر کجا برای خودش شکلی دارد) اما این اشکها( صلیب ها و میخ ها و...) فقط و فقط فرآیند سادگی را تسریع می کنند. تو به عنوان  کارمند بانک نمی توانی شب ها تا دیر وقت خانه ی دوستانت چتر باده شان شوی تا ناگهان در یک لحظه ی خاص چیزی به ذهنت خطور کند! همان لحظه را می گویم که تمام گند عرق را به خاطرش تحمل می کنی همان لحظه  که تکان زبان نشمه ای در سق شیرینش معنا و شکل خاصی برایت پیدا می کند یا شکل بیرون دمیدن دود از پره های سکسی بینی اش برایت الهام بخش روزهای زیادی از عمرت می شود و دنبال آن زبان و آن دود روان می شوی؛ ولی آن نشمه دیگر نه آن زبان است نه آن دود، پره های بینی سکسی اش شبها توی تخت خواب و در کشاکش ماجرا مثل ماتحت مادیان ها گشاد می شود و زبانش هم سر درد می آورد. همان بینی و همان زبان را می گویم که عمری زندگی ات را پایش گذاشتی( در مکزیک و گواتمالا هم شکل های زندگی همین طور رو به سادگی می روند تا مرگ فرا می رسد) مرگ شکل ساده ی نهایی است یعنی همان غبار و باد. وقتی کارمند بانک می شوی وقتی ازدواج می کنی گوشه هایی از زندگی می افتد. (مثلن دیگر تخیل تا زن همسایه، تا بلوند های 40 ساله که توی فیلم های پرنو مثل دختر های 14 ساله مو هایشان را خرگوشی می بافند و هنگام دخول انگشت کوچکشان را گاز می گیرند و بسیار دردشان می آید پر نمی کشد. تخیل چند وقت همان جاها توی اتاق خواب می پلکد و چندی بعد می خشکد.شب ها دیرتر به خانه می روی و زنت را دوست نداری -بسیاری از مردهای ایرانی شب ها جلوی تلوزیون در حال نگاه کردن به برنامه ی عادل فردوسی پور خوابشان می برد و زن هایشان در اتاق خواب نمازهای قضای ایام سهل انگاری شان یا همان دوران نامزدی و ماه عسل را به جا می آورند.این همان نیاز به حمایت از سوی موجود برتر در زندگی زن است موجودی که در چند سال اول زندگی مردش بود و حالا به هیچ قیمتی نمازش ترک نمی شود-). تابلوها ی نقاشی بعد از سال ها همه شبیه هم می شوند صورتی ها و سبز ها دیگر از هم قابل تشخیص نیستند این عدم تشخص زندگی ها و رنگ ها اسم دیگرش مرگ یا همان شکل ساده شده ی نهایی است.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  |