شطح شبانه‌ی روزگار پسامدرن

مهران مرتضایی

 (یادداشتی بر ژئوسئانس من، ساخته‌ی محمد رمضانی فرخانی)

اثر از جلد نامتعارفش آغاز می‌شود و از نام عجیبش. و تمام کتاب در کل یکی است.حتا نام شاعر را هم باید به اثر افزود. پانوشت‌ها هم همین طور جز بدنه‌ی شعر هستند و نه توضیحی که در میانه‌ی خوانش نگاهی بیاندازیم و دوباره با فهمیدنی خواندن را از سربگیریم.

ادامه نوشته

وارتان سخن نگفت

 

وارتان! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجۀ مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است!

يك روز عالي براي موزماهي‌ها

به ياد گلشيري و مردي با كراوات سرخش

 

« سي‌دي, عكس, پاسور. سي‌دي, عكس, پاسور» اين‌ها را پسر جواني كه  باد صورتش را سرخ كرده بود, آرام توي گوش آدم‌هايي كه پشت چراغ قرمز ايستاده بودند , گفت و از كنارشان رد شد. كسي توجه نكرد. مرد كيف چرمي سياه‌ش را دست چپش داد و با انگشت‌هاي سرمازده‌اش ته‌ريش چانه‌اش را به آهستگي خاراند و گفت:« اين احمقانه‌ترين چراغ دنياست. يك ساعت بايد وايستي بعد هنوز سبز نشده قرمز ميشه. خيال كردن مردم قهرمان دو هستن. تازه بن‌جانسون هم كه باشي تا وسط خيابون بيشتر نمي‌رسي. » و سرش را به سمت زن كناردستي‌اش چرخاند. زن نيم‌نگاهي انداخت و همان‌طور كه  ني شيرموزش بين لب‌هايش بود, لبخند زد و  بعد دوباره رو كرد به آدمك قرمز توي چراغ كه دستش را زده بود به كمرش ايستاده بود بالاي سر چراغي كه يكي ژست راه رفتن تويش گرفته بود.

ادامه نوشته