دندانپزشک

وقتی کمکش کرد تا به پشتی صندلی تکیه دهد، شناختش. خود خودش بود: غلامی!

وارد مطب که می‌شد دستش روی لپ چپش بود و از دندان درد به خود می‌پیچید. اما زیر نورافکن صورتش واضح و بی‌گناه بود.

یکی دو ثانیه خشکش زد.

همان پسرک تـُخصی بود که پشت دبیرستان امیرکبیر، باهاش دست به یقه می‌شد. بهش می‌گفتند غلومی مخ گچ؛ یکی از معلم‌ها این لقب را بهش داده بود از بس خنگ بود.

گذر سی سال، قیافه‌ی کودکانه و ابله‌اش را تغییر نداده بود. بار آخر که گلاویز شده بودند با ضربه‌ی سر مخ گچ، دو تا از دندان‌هاش شکسته بود. همان روز وحشتناک، باعث شد تا بعد در دانشگاه رشته‌ی دندان‌پزشکی را دنبال کند.

بیمار از درد ناله‌ای کرد.

عینکش را بالاتر برد و روی صندلی متحرک، خودش را جلوتر کشید:

- دهنتو باز کن! ...بیشتر باز کن!

وضع دندان‌هایش خراب بود:

-          این دوتا رو که باید بکشی!

-          آخ آخ آقای دکتر یواش‌تر!

-          دهنتو باز نیگردار بزار کارمو بکنم.

دو دستی صندلی را محکم گرفت. انبرک که توی سیاهی دندان فشرده شد، اشک از گوشه‌ی چشم‌هاش سرازیر شد.

-          این یکی هم کشیدنی یه!

صدای نامفهومی از گلویش خارج شد. دهان بازش نگذاشت کلماتش را ادا کند. انگار می‌خواست بگوید: همه‌شو نکش دکتر، بی‌دندون می‌شم!

انبر نازکتر را برداشت و با آینه، دو مشتی توی دهن غلومی رفت. زیر لب لندید و توی دلش گفت: یک دهنی از تو سرویس کنم، حظ کنی!

سراسر این سی و چند سال هیچ وقت آن روزی را که در شونزده سالگی با پیرهن خونی و جای خالی دو دندان به خانه رفت، فراموش نکرده بود: بالاخره با پای خودت اومدی!

دوز بی‌حس کننده را کمتر کرد. هوای سرنگ را گرفت.

-          سوزن برای چی دکتر جون؟

-          دهنت رو باز کن! بی‌حس کننده‌ست.

انبرک را که قفل کرد و چرخاند، داد غلومی بلند شد.

-          این اولیش، حالا دو تای دیگه‌اش مونده.

-          مُردم دکتر!

-          یه بی‌حس کننده‌ی دیگه می‌زنم.

دوز دومی را بیشتر گرفت. کل دهانش بی‌حس شد. زبانش را توی دهان چرخاند؛ انگار با دسته‌ی آتاری می‌خواست چیزی را توی مانیتور جا به جا کند. خواست چیزی بگوید اما حرف‌هایش مفهوم نبود.

دکتر دوباره با انبرک، دو مشتی رفت توی دهانش.

از لابه‌لای اشک‌هایش دندان‌های سفید و نقره‌ای دکتر را ‌دید که بالای سرش داشتند برق می‌زدند.

دکتر، دندان‌های سیاه و کرم خورده را یکی یکی روی سینی کنار صندلی انداخت. از این که غلومی داشت زیر دست‌هایش به خود می‌پیچید احساس لذت و رهایی می‌کرد. انبرک را دور یکی از دندان‌های سالم قفل کرد. دندان‌هایش را روی هم فشار داد. توی دلش گفت: دوست داری این یکی را هم بکشم؟ آره؟ همه‌ی دندان‌هایت را بکشم؟ بکشم؟

یک لحظه حس کرد انگار انبرک و دست‌هایش دارند از اختیارش خارج می‌شوند. صندلی متحرکش را عقب کشید و انبرک را روی سینی پرت کرد.

بیمار به سرفه افتاد. آب دهان به گلویش پرید بود. خم شد دهانش را توی چاهک کنار دستش، تف کرد. دور چاهک از خون قرمز شد.

دستکش‌هایش را کند و دفترچه‌ی بیمار را برداشت:

-          مثل این که اشتباهی شده.

بیمار، در حالی که هنوز داشت با دست، جای خالی دندان‌هایش را لمس می‌کرد از کنار آینه برگشت:

-          چه اشتباهی!

-          دفترچه مال خودتون نیست؟ روش نوشته احمدی!

هاج و واج دو قدم جلوتر آمد.

-          من احمدی هستم. چه طور مگه؟

-          آخه، خیلی شبیه یکی از همکلاسی‌های قدیمی من...آه!

-          پیش می‌آد!

سرش گیج رفت و دفترچه از دستش افتاد.

نوازنده

پسرک خیلی خوب تار نمی‌زد. هی! یک صدایی درمی‌‌آورد؛ اما حرکات اغراق‌آمیز سر و بدنش، کارش را تماشایی کرده بود. یکی از پشت سری‌ها با صدای دورگه و کلفتی، زیر لب گفت: عین انتر ورجه وورجه می‌کنه!

آخرهای کار زیادی کش‌دار شده بود و خم و راست شدن پسرک و تاب دادن به سر، دیگر تکراری و توی ذوق می‌زد. پنجه‌ی پای راستش راهم با خشونت روی سن می‌کوبید. مثل این بود که پشت فرمان ماشینی خیالی نشسته، سرش را روی فرمان گذاشته و چپ و راست تی‌ک‌آف می‌کشد، پدال گاز را هم همین‌طور عشقی فشار می‌دهد و ول می‌کند. شاید اگر سرش را بالا می‌گرفت و کمی به جمعیتی که تو گوش هم پچ‌پچ می‌کردند و با کاغذ تاشده‌ی بروشور، خودشان را باد می‌زدند، نگاه می‌کرد تغییر رویه‌ای می‌داد.

حال ِ پیدا کردن نام نوازنده از توی بروشور و مدت زمان اجرا را نداشتم؛ هر چه بود مجری جشنواره حساب وقت را داشت و موقع اعلام نفر بعدی، نام پسرک را برای تشکر، دوباره تکرار می‌کرد. می‌خواستم اسمش را به یاد داشته باشم چون کارش متفاوت بود. مخاطبین عوام عاشق جنگولک بازی‌های این طوری‌اند.

سر و صدای حاضران کم‌کم بالا گرفت. پشت‌سری‌ام با صدای دورگه‌اش که مثل بـِمُل تار ناکوک بود حسابی شاکی بود و از نوازنده گرفته تا برگزارکننده و داوران جشنواره را به فحش بسته بود.

دو نفر روی سن رفتند. یکی‌شان نزدیک پسرک رفت و دست روی شانه‌اش گذاشت و تو گوشش چیزی گفت. صدای تار قطع شد. پسرک خودش را جمع و جور کرد. سرش را به طرف جمعیت بالا گرفت. با چشم‌های آبی و معصومش طوری متعجب و گیج نگاه می‌کرد انگار تازه از خواب بیدار شده. از گوشه و کنار بین هیاهو و پچ‌پچ سالن، صدای خنده، روشن و خاموش می‌شد.

مجری برنامه نام نفر بعدی را اعلام کرد. پشت‌سری ِ صدا کلفت‌ام قاب سه تارش را به بغل‌دستی‌اش سپرد و راهی سن شد.

ترحیم

دوست هاش يكي يكي بيرون مي رفتند.

- خدا بيامرزه... آخرين غمتون باشه... .

سرش را بالا و پايين تكان مي داد. آدم ها كه از روبروش رد مي شدند، سايه مي انداختند روش. دوست داشت يكي همين طور ثابت بايستد روبروش تا شايد از شر اين آفتاب لعنتي... سعي كرد لرزش صورتش را ثابت نگه دارد. به برادرش نگاه كرد. هنوز شبيه مادرشان بود. سرش را پايين انداخت. جوراب پاي راستش سوراخ بود. آن يكي پاش را گذاشت روي سوراخ.

علی جباری

شطح شبانه‌ی روزگار پسامدرن

مهران مرتضایی

 (یادداشتی بر ژئوسئانس من، ساخته‌ی محمد رمضانی فرخانی)

اثر از جلد نامتعارفش آغاز می‌شود و از نام عجیبش. و تمام کتاب در کل یکی است.حتا نام شاعر را هم باید به اثر افزود. پانوشت‌ها هم همین طور جز بدنه‌ی شعر هستند و نه توضیحی که در میانه‌ی خوانش نگاهی بیاندازیم و دوباره با فهمیدنی خواندن را از سربگیریم.

ادامه نوشته

تو را مثل یک استخر پُر از سوسمار دوست دارم

چشم‌های تو دختر یک جفت مداد است سوسمار نشان

تراش نیم صورتم پُلی است لـَنگ

و حلقه‌های صدایت بر دهان بوسه پیاله‌ای‌ست آب خنک

برنامه‌ای که پُست می‌شود به ساعت کودک

پلنگ صورتی! هنوز هم دی‌ریم؟

دی‌ریم، دی‌ریم دی‌ریم دی‌ری‌ی‌ی‌یم، دی‌ری ری ریم ری‌ی‌ی‌م

ادامه نوشته

زبان انسان و امر نا متناهی(1)

در یک داستان علمی ـ تخیلی جذاب، یک روحانی عالی مقام بودایی برای ‏معبدش در تبت کامپیوتری خودکار از نوع v ‏خریداری می‌کند. اما این روحانی درخواست می‌کند که کامپیوتر را به گونه‌ای تغییر دهند که به جای اعداد، حروف را چاپ کند. هدف عجیب او از همه‌ی این کارها، بنا به اظهار خودش این است که راهبان بتوانند هر چه سریعتر فهرستی را که از همه‌ی نام‌های خداوند تهیه کرده‌اند، تکمیل کنند. انجام این وظیفه که ممکن بود پانزده قرن دیگر طول بکشد، اکنون می‌توانست تنها در طی صد روز میسر شود.
ادامه نوشته

طعم مرگ

روزی همه خواهند دوید

و خواهند پرسید

او کجاست او کجاست

و جواب خواهد شد

او مرده است او مرده است

ادامه نوشته

سنگ

stoneپیرمرد گفت: این پشت یک اتاق هست، یک تخت فنری هم داره. می‌تونی راحت بخوابی!

گفت: تو اتوبوس خیالم راحت‌تره.

پیرمرد چایی ریخت: توی اتوبوس گرمه!

پشت پیشخوان را نگاه کرد، لبه‌ی یک تخت زوار در رفته از بین توری پرده، که پر از مگس بود، دیده می‌شد. گفت: گرم‌تر از اتاق خواب شما که نیست. من چایی نمی‌خورم!

پیرمرد گفت: چه جوری اون‌جا خوابت می‌بره؟ چایی بخور! بخور!

ادامه نوشته

وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چه کوفتی حرف می‌زنیم

وقتی از عشقالبته عشق همچنان مقوله‌ای احساسی است و فرد زمانی عاشق می‌شود که احساس کند معشوق وی توانایی آن را دارد که پروسه لذت‌جویی او را که از ذهنش آغاز شده تکمیل کند؛ این احساس الزاماً عقلانی نیست و همیشه درست از آب در نمی‌آید. این احساس از توهم فرد ناشی می‌شود، توهمی‌که از تحلیل نشانه‌های بیرونی (درست یا غلط) و خیال‌پردازی درباره‌ی آن‌ها ناشی می‌شود. تخیل در این کار نقش بسیار زیادی بازی می‌کند و به همین دلیل می‌شود گفت کسانی که از تخیل قوی‌تری برخوردارند نسبت به آدم‌های معمولی بیشتر دچار چنین توهم و احساسی می‌شوند. هنرمندان هم به همین جهت استعداد بیشتری در عاشقی از خود نشان می‌دهند.

ادامه نوشته

چراغ‌قرمز

پشتِ هيچ چراغ‌قرمزی نايستاده بود. آن روز هوا سرد بود و هاله‌ی مه دور چراغ راهنمايی را گرفته بود. به سرعت به تقاطع نزديک شد. هيکل زرد ماشين زباله از دوردست، در سمت مقابل ديده می‌شد. پيکان قرمز رنگی، اريب، گوشه‌ی آينه‌ی بالای سرش می‌لرزيد.

هر روز صبح زود، زمانی که هنوز خيابان‌ها از رفت وآمد کارمندان و کارگران و بچه مدرسه‌ای‌ها شلوغ نشده بود و حتی سوپرمارکت سرِ نبش تقاطع هم کرکره‌اش را بالا نزده بود، از خانه خارج می‌شد. شب‌ها هم دير وقت برمی‌گشت؛ خيلی دير، درست زمانی که دوباره خيابان، سوت و کور می‌شد.

عبور پرچ‌های کنار خطوط عابررو را از زير چرخ‌های اتومبيل حس کرد. کمتر از دو سه متر به تقاطع مانده بود. هيچ وقت پشت چراغ‌قرمز نايستاده بود و حتا نيازی نديده بود تا اندکی از سرعتش کم کند.

صدای سوت مانندی که کم‌کم بدل به نعره و غرش هيولايی می‌شد، تنها اتفاق تازه‌ای بود که باعث شد سرش را به طرف راست تقاطع بچرخاند. ابتدا فکر کرد چيزی مانند يک زمين لرزه است يا شايد عبور يک هواپيما از ارتفاعِ کم. سايه‌ی دراز و سياه يک تريلی افکار او را قطع کرد.

 

قطعات تکه‌تکه شده‌ی اتومبيل هم‌چنان تا دير وقت همان روز که سر و کله‌ی ماشين زباله‌کشِ زرد پيدا شد، در اطرف تقاطع پخش بود.

مثل چه گوارا

سیامک مهاجری

 

پرنده‌های غروب روی بال‌شان آن‌قدر سرخی دارند که گلوله ندارند. آدم‌ها غروب‌ها بیشتر انقلابی می‌شوند. وقتی پرنده‌هایی را می‌بینند که توی خونی غروب همین‌طور پرواز می‌کنند و بعد روی لبه دیوار یا سیاهی سیمهای بلند برق ردیف صف می‌کشند و نگاهشان را از کفترهای چاهی روی گنبد امامزاده می‌دزدند.

حالا غروب‌ها همیشه خودم را در هیئت یک چریک انقلابی فرض می‌کنم که ریش‌های انبوه‌اش را به باد سپرده ، نگاهش توی افق مانده و سیگار برگش لای انگشتانش در حال سوختن است مثل چه گوارا!

ادامه نوشته

چراغ قرمز

چراغپشتِ هيچ چراغ‌قرمزی نايستاده بود. آن روز هوا سرد بود و هاله‌ی مه دور چراغ راهنمايی را گرفته بود. به سرعت به تقاطع نزديک شد. هيکل زرد ماشين زباله از دوردست، در سمت مقابل ديده می‌شد. پيکان قرمز رنگی هم اريب در گوشه‌ی آينه‌ی بالای سرش می‌لرزيد.

هر روز صبح زود، زمانی که هنوز خيابان‌ها از رفت وآمد کارمندان و کارگران و بچه مدرسه‌ای‌ها شلوغ نشده بود و حتی سوپرمارکت سرِ نبش تقاطع هم کرکره‌اش را بالا نزده بود، از خانه خارج می‌شد. شب‌ها هم دير وقت برمی‌گشت؛ خيلی دير، درست زمانی که دوباره خيابان، سوت و کور می‌شد.

عبور پرچ‌های کنار خطوط عابررو را از زير چرخ‌های اتومبيل حس کرد. کمتر از دو سه متر به تقاطع مانده بود. هيچ وقت پشت چراغ‌قرمز نايستاده بود و حتا نيازی نديده بود تا اندکی از سرعتش کم کند.

صدای سوت مانندی که کم‌کم بدل به نعره و غرش هيولايی می‌شد، تنها اتفاق تازه‌ای بود که باعث شد سرش را به طرف راست تقاطع بچرخاند. ابتدا فکر کرد چيزی مانند يک زمين لرزه است يا شايد عبور يک هواپيما از ارتفاعِ کم. سايه‌ی دراز و سياه يک تريلی افکار او را قطع کرد.

 

قطعات تکه‌تکه شده‌ی اتومبيل هم‌چنان تا دير وقت همان روز که سر و کله‌ی ماشين زباله‌کشِ زرد پيدا شد، در اطرف تقاطع پخش بود.

باران

دیگر زبان باران بند آمد

و سیاهی از نفس افتاد

 

باران حضورت را می‌نوشت

و صورت رفتن

نهایت هیچ آمدنی از خودم نبود

 

در سکوتی کاغذی

نفس‌ام خشکید

تا ضربان

به زانو درآید و لحظه‌ی آخر

در قلبم مچاله شود

 

باران که ایستاد

صورتم از صراحت رفتن ریخت

 

تلخی از زبانم بند نیامد

و سیاهی از چشم تو نرفت

شبيه قبل از مرگ

 جای خالی سیامک مثل دهان مرگ بود. جلسات هفتگی‌مان تازه داشت روبه راه می‌شد و نظم و ترتیبی پيدا می‌كرد كه يكی از ما خواست اين قدر دور تر برود.

سیامک مثل خارپشتی كه تازه از خواب بيدار شده نگاه سریعی به من كرد و بعد چشمان شفافش را رو به علی گرداند: جلسات ما كجا داشت رو به راه می‌شد. من دو روز رفتم شاهرود برگشتم ديدم جلسات تعطيل شده.

علی گفت: تقصير خودمونه خداييش ديگه. يه هفته قبلش...

احسان دويد تو حرفش كه : تازه اون كه دورتر رفته بود تو اون داستان دونالد بارتلمي بود فكر كنم آ...

علي گفت: دارم حرف مي‌زنم آ...

ادامه نوشته

قالپاق

«قـالـپـاق» انجمنی است مستقل و صرفا ادبی، هنری، فرهنگی. هسته‌ی اولیه‌ی قالپال تابستان 83 خورشیدی در اتاق کوچکی (شرکت افق‌رایانه) در شهر زنجان، با کارگاه داستان‌نویسی، هستی یافت. اعضای اولیه‌ی آن مسعود تارانتاش و علی جباری بودند که بعد سیامک مهاجری و بعدترمحمدعلی خامه‌پرست نیز به آن پیوستند. جلسات اولیه در قهوه‌خانه و منزل و پارک تشکیل می‌شد تا این که با الحاق محمود مرادی و سلمان کریمی، جلسات منظم در دفتر شرکت افق برگزار شد و سپس احسان مبینی و محمد خلخالی به قـالـپـاق پیوستند. جدیدترین عضو قـالـپـاق مهران مرتضایی است که به دلیل مشغولیت درسی کمی دیر به گرد قـالـپـاق رسیده و به آن پیوسته است. چندین ماه از تشکیل قـالـپـاق نگذشته بود که مهاجری، و بعد مرادی، به سربازی رفتند و کریمی، عروسی کرد و شرکت افق تعطیل شد و جلسات قـالـپـاق در منزل تارانتاش و مبینی و قهوه‌خانه و پارک ادامه یافت.

فلسفه‌ی نام‌گذاری قـالـپـاق و خط مشی آن که ریشه در عصیان اعضایش نسبت به ادبیات کلیشه‌ای و ذهنیت عوام‌زده و مبتذل محیط، نسبت به فرهنگ و هنر و ادبیات پویای دوران و نگرشی جدّی به شوخیّت ادبیات بود، در مقاطع مختلف، موجب پرهیز متولیان فرهنگی از حمایت از این گروه کوچک اما تأثیرگذار شد. اکنون با فراگیر شدن وبلاگ‌نویسی و با توجه به پخش و پلا شدن اعضای قـالـپـاق به نظر می‌رسد وبلاگ قـالـپـاق، بتواند دوباره بهانه‌ای باشد برای به حرکت در آمدن مجدد قـالـپـاق و ارائه‌ی آثار و نوشته‌ها و اشعار و داستان‌های اعضا، که به صورت فردی یا کارگاهی پدید آمده‌اند. قـالـپـاق، با تجربه‌ی جدید خود در قالب یک مجله‌ی الکترونیکی، قصد دارد تا کمی دورتر و عمیق‌تر به غلتیدن خود ادامه دهد؛ در حالی که مبدا حرکت خود را فراموش نمی‌کند.

خانه‌ی امن

درست لحظه‌اي كه پا گذاشتم توي خيابان فهميدم كه يك جاي كار خراب است . اول فقط يك حس بود؛ حسي كه مي‌گفت : به طرف اتومبيل نرو. سوئيچ را بگذار توي جيبت. پياده‌رو را بگير و تا چهار‌راه برو! آن‌جا بود كه در شيشه‌هاي عينكِ‌ دستفروشِ‌ سر چهارراه ديدمش. توي پياده رويِ مقابل از همه بلند‌قدّتر بود و كلاهِ تيره‌اي داشت. به راهم ادامه دادم.

 

نمي‌خواستم صدمه‌اي بهش بزنم. نمي‌خواستم كار از اين خراب‌تر شود. نقشه‌ام اين بود كه تا كوچه‌ي بغلِ بانك بروم و از آن‌جا بپيچم و توي كوچه پس‌كوچه‌هاي محله‌ي قديمي قالش بگذارم. ولي اون زرنگ‌تر از اين حرف‌ها بود. بعضي وقت‌ها زرنگي زياد كار دست آدم مي‌دهد. و بعضي چيزها اصلا ً شوخي بردار نيست. يك كارد بلند نقره‌اي تيز با شيارهاي خون، مي‌تواند غير از اصلاحِ صورت، قاچ كردن هندوانه و پنچركردن تايرِ اتومبيل، كارايي ديگري هم داشته باشد، به خصوص در كوچه پسكوچه‌هاي خلوتِ قديمي.

ادامه نوشته

نوستالژی دُم

از ميمون مانده لای يک کتاب چيز عجيبی است

آينه‌ای باز کند رو به چيزهای عجيبی 

که نه تا می‌شود، نه دُم دارد.

 

نگاه قلم‌خورده چيزی را گم کرده‌است

کتاب بسته، دُم درآورده

و آينه، حتما،ً کاری از پيکاسوست.

:«چشم از نگاه حوصله سر رفته

خط از بغل زانو شکسته

تا ا ا ا ا ا ا رسيده زير چانه‌ی خواب

تا ا ا ا ا ا ا ا چشم‌های پُف کرده‌ی جنگل.»

 

دو جلد چشم گم شده با قاب جنگلی

با دو قلم‌‌خوردگی‌

که يکی، حتماً، کاری از پيکاسوست

باز می‌شود

رو به چيزهای عجيبی

که فقط آينه ‌می‌داند.

 

از ميمون مانده لای يک کتاب چيز عجيبی است

در چيزهای عجيبی گم شود

که نه تا می‌شود، نه دُم دارد.