دوست هاش يكي يكي بيرون مي رفتند.

- خدا بيامرزه... آخرين غمتون باشه... .

سرش را بالا و پايين تكان مي داد. آدم ها كه از روبروش رد مي شدند، سايه مي انداختند روش. دوست داشت يكي همين طور ثابت بايستد روبروش تا شايد از شر اين آفتاب لعنتي... سعي كرد لرزش صورتش را ثابت نگه دارد. به برادرش نگاه كرد. هنوز شبيه مادرشان بود. سرش را پايين انداخت. جوراب پاي راستش سوراخ بود. آن يكي پاش را گذاشت روي سوراخ.

علی جباری