نمی دانم می شناسیدم یا نه

در روزگاری که سگ صاحبش را نمی شناسد

روزگاری که خزینه ها کافه شدند

حرمت حرم ما هم...

بوی پیاز اجنه را حشری(کلافه)می کند

گرد می گرداند هوا که چرخ دوران ها که نچرخیده بود لزگی می شود حالا:

ژولیده منم روییده منم رقص منم جا منم حول مکان را که منم :

در دالان های تاریک سخت تلاش می کندم

تا با ثم هایم خود را راحت کند

به هر جان کندنی

ای

خوابمان

 آشفته

 

 

هی در تاس ها کافه می آوردند...به جان خودم.

جان جلال الدین با دوست دختر هایتان به حمام(کافه سنتی)نروید.