خواب زمستانی

به علت استفاده از نیم فاصله، لطفا از مرورگر اینترنت اکسپلورر برای خواندن متن حاضر استفاده کنید. نیم فاصله در سایر مرورگرها به درستی نمایش داده نمي­شود.

«خواب زمستانی» هفتمین فیلم بلند «نوری بیلگه جیلان» کارگردان اهل کشور ترکیه است. فیلمنامة این اثر سه ساعت و شانزده دقیقه­ای بر اساس برداشت­های آزادی از برخی داستان­های کوتاه چخوف (با تاکید بر آثاری چون "the wife" و "excellent  people") نوشته شده است. این فیلم محصول مشترک کشورهای ترکیه، فرانسه و آلمان است و در سال 2014 میلادی ساخته شده. خواب زمستانی در جشنوارة فیلم کن 2014 (شصت و هفتمین دوره) جایزة نخل طلایی بهترین فیلم را برای سازندگان آن به ارمغان آورد.

خواب زمستانی داستان بازیگر بازنشستة تئاتر به نام آیدین (با بازی "Haluk Bilginer" ) را روایت می­کند. او هتلی کوچک به نام اتللو را، در ناحیة کوهستانی آناتولی مرکزی، اداره می­کند و به همراه همسر جوانش نیهال (با بازی "Melisa Sözen" )، خواهرش نیجلا (با بازی "Demet Akbağ" ) و مباشرش (هدایت) و همسر مباشر (فاطمه) در آنجا زندگی می­کنند. نام آیدین به زبان ترکی به معنای روشن، واضح، شفاف و تلویحا به معنای انسان اهل تفکر و یا روشن فکر نیز هست، و در این فیلم نمایندة طبقة نسبتا مرفه (فرزند یکی از بزرگ مالکان قدیمی منطقه)، تحصیل کرده و روشنفکری است که گویا همانند تیپ روشنفکرانی که از جامعة شهری (استامبول) گریخته­اند و دوران میانسالی خود را در انزوای خود خواسته در سرزمین پدری­شان سپری می­کنند، آشفته و ناراضی است. او زمان خود را با نوشتن مقاله­های هفتگی برای نشریه­ای، به قول خواهرش نیجلا کم مایه و کم خواننده، سپری می­کند. در ابتدای فیلم اشاره­هایی وجود دارد که از گذشتة موفق آیدین حکایت می­کند (بر روی دیوار اتاق کار آیدین پوستری از نمایش «آنتونیوس و کلئوپاترا» دیده می­شود، که در آن آیدین نقش آنتیوس را بازی می­کند. این اجرا در دنیای خارج از فیلم نیز وجود دارد که در آن بازیگر نقش آیدین ایفای نقش نموده و در فستیوال بین­المللی بزرگداشت شکسپیر در سال 2012 میلادی در لندن به روی صحنه رفته است. البته اشاره­های دیگری نیز به شکسپیر در این فیلم به چشم می­خورد، از جمله نام هتل و نیز گفت و شنودهایی که میان آیدن و لونت، معلم مدرسه، برقرار می­شود). اما در ادامه مخاطب متوجه می­شود که آیدین منتقد گذشته نیز هست و برخلاف تیپ بسیاری از روشنفکرانی از این دست که در فیلم­های مختلف به تصویر کشیده می­شوند با روایتی نوستالژیک و به دیدة حسرت به گذشته رجعت نمی­کند (مانند شخصیت نامدار، با ایفای نقش رضا کیانیان، در فیلم خاک آشنا، ساختة بهمن فرمان آرا).

روابط آیدین با همسرش بسیار سرد است، همچنین نیجلا که در آستانة میانسالی به تازگی طلاق را تجربه کرده است از تردید و بدگمانی شدیدی نسبت به اطرافیان خود، رنج می­برد، و به بهانه­های مختلف وارد گفت و شنودهای کنایه آمیز و تلخی با آیدین و نیهال می­شود. او رخوت و بی عملی خود را با اشتغال به کار فکری و نیز طرح گزاره­هایی چون « مقاومت نکردن در برابر شرارت» با اطرافیان، برای خود توجیه می­کند، و اغلب گفت و شنودها در سایة تردید و بدگمانی به کدورت و سرباز زدن کینه­های کهنه ختم می­شود. روابط انسان­ها در این فیلم مانند آب و هوای زمستانی حاکم بر فضای فیلم، سرد، و دائما در حال دگرگونی است، و گویا هتل در دل کوهستان دور افتاده و پوشیده از برف برای شخصت­های اصلی و مسافرانش تبدیل به سرپناهی شده­ که راه گریزی از آن نیست و مصاحبت­های ناخواستة شخصیت­ها تبدیل به محرکی برای برون­ریزی کینه­ها از سر ناچاری­ شده است.

هدف نوشتار حاضر نقد یا توصیة شما به دیدن یا ندیدن این محصول فاخر سینمای ترکیه نیست. با مرور کوتاهی در منابع مختلف متوجه خواهید شد تحسین­ها و انتقادهای مختلفی متوجه این فیلم است. من نیز برای نوشتن سطرهای حاضر همین کار را کردم. برخی آن را بسیار طولانی، کسل کننده و روشنفکر نما توصیف می­کنند (در گفتگویی که چند ماه پیش با یکی از کارگردان­های جوان و موفق ترکیه، به نام "Metin Akdemir "داشتم از انتقادهای مختلفی که در کشور ترکیه متوجه این فیلم است برایم گفت، متین که در کارنامة حرفه­ای خود فیلم­های کوتاه و موفقی چون "ben geldim gidiyorum " به معنای «من آمدم میروم» را ثبت نموده است، اذعان می­کند این فیلم از معدود آثاری است که نتوانسته تا آخر به تماشا بنشیند و در میانة راه رهایش کرده است. او اصرار عجیب جیلان به بازنمایی اندیشه­ها و سبک سینمایی کارگردان­های بزرگی چون تارکوفسکی و بلاتار در سینمای ترکیه را در دو فیلم آخرش، یعنی روزی روزگاری در آناتولی و خواب زمستانی، نمی­پسندد و این جریان را بازتاب نوعی تب روشنفکر نمایی در سینمای ترکیه می­داند). این فیلم از فهرست نامزدهای نهایی بهترین فیلم خارجی اسکار امسال نیز خط خورد. در سوی دیگر ماجرا این فیلم مورد تحسین بسیاری قرار گرفته است. از جمله برخی مجلات معتبر سینمایی که آنرا در فهرست ده فیلم برتر سال 2014 میلادی قرار داده­اند (به جز مجلة کایه دو سینما) و نیز جایزة نخل طلای بهترین فیلم شصت و هفتمین دورة جشنوارة کن شاهدی بر این مدعا است.

در این فیلم مانند بسیاری از آثار چخوف کنش چشمگیری اتفاق نمی­افتد. قهرمان و ضدقهرمان ماجرا همواره خاکستری، در حال جابجا شدن و مردد هستند، و ماجرا به چند بزنگاه درونی در شخصیت­ها ختم می­شود. سرمایی که در مغز استخوان فیلم نفوذ کرده، در روابط میان افراد خانواده، میان خان زاده و مباشرش، میان مردم روستا، میان فرادستان و فرودستان و همه و همه حاکم است. شخصیت­هایی که همه مقصرند ولی هیچ­کدام مقصر نیستند. این تصویر مهلکی است که جیلان از تنهایی و رخوت انسان در این فیلم به شما ارائه می­دهد. هدف نوشتار حاضر بهانه­ای برای طرح قسمتی از گفت و شنودهای این فیلم است که در یک سوم پایانی فیلم در مشاجره­ای بین نیهال و آیدین شکل می­گیرد، و نظر مرا به خود جلب نمود. هر چند این مضمون بارها به انحای مختلف تکرار شده است.

آیدین که تصور می­کند از نیهال با تجربه­تر است و همواره در جای جای فیلم در بوق اخلاق و وجدان می­دمد، به او توصیه می­کند آدم­های صاحب وجدان، درستکار و با اخلاق را در کاری که شروع کرده است دور هم جمع کند و به او تذکر می­دهد که روزی به مفهوم توصیه­های وی پی خواهد برد؛ نیهال در پاسخ می­گوید:

- وجدان، اخلاق، ایده آل، درستکار بودن، هدف داشتن در زندگی.

- هیچ موقع این حرفها از دهانت فرو نمیوفتن.

- وقتي ميخواي به يکي آسيب بزني، خرابش کني و تحقيرش کني، همیشه همین حرفها رو میزنی.

- اما به نظر من...

- وقتی آدمی از این کلمات اینهمه استفاده می­کنه...

- در اصل باید به خود اون آدم شک کرد.

ممنون از همراهی شما در روزهای پایانی خواب زمستانی طبیعت. سال 1394 خورشیدی شاد و سلامتی برای شما عزیزان آرزو دارم.

ما مردمان پر مدعا

ما در آپارتماني زندگي مي­كنيم كه از مجموع 10 واحد، 2 سرپرست خانوار عضو تمام وقت هيات علمي دانشگاه، 1 نفر دانشجوي فوق تخصص پزشكي، 1 نفر مدير داخلي يك شركت سوئدي در ايران،  1 نفر دانشجوي دكتري، 1 نفر كارگردان و نويسندة سريال­هايي پربيننده در رسانة ملي و خلاصه همه قطب­هاي عالم هستي، صاحب چندين مجلد و چند كيلو مقالة علمي هستند و آثاري در سطح سيمرغ فخيمه بلورين دارند. در آخرين جلسة ساختمان نزديك به 3 ساعت با يكديگر مباحثه كرديم، رزومه­ها و تجارب خود را به رخ يكديگر كشيديم، از تاریخ روشنگری و مفاهمة اجتماعی گفتیم، از سير تحول جامعة مدني در ايران و اروپا مثال آورديم، از قانون در قياس با اخلاق جمعي و لزوم اعمال قوة قهريه از هابز، روسو و لاك استدلال كرديم؛ و نهايتا همچنان كفش­هاي خود و فرزاندانمان را در مشاعات رها كرديم، زباله­هاي خود را خارج از وقت مقرر در باغچة كوچه رها كرديم، حق شارژ معوقه را پرداخت نكرديم، در آپارتمان خود با صداي بلند به تماشاي تلوزيون نشستيم، فرزندان خود را مهار نكرديم، پاركينگ يكديگر را اشغال نموديم و خلاصه ما مردمان پرمدعا بسيار گفتيم و اینگونه عمل کردیم.

ما در دانشگاهي درس مي­خوانيم كه فراخور رشتة تحصيلي و فضاي حاکم بر دانشكده، از هر 10 كلمه كه به زبان مي­آوريم، بيش از 5 كلمة آن دربارة مشاركت، جامعة مدني، حقوق شهروندي و مابقي حروف ارتباط ميان اين كلمات و افعال مربوطه است. اين دانشگاه جزو دانشگاههاي سطح يك كشور و ما دانشجويان مقطع دكتري در اين رشته هستيم. اما ما در يك گروه 5 نفري نمي­توانيم مشاركت كنيم، ما ساية يكديگر را با تير زديم، بسيار سخنران و مدعی هستیم، اما اینگونه عمل می کنیم. اساتيد ما، با 30 سال سابقة تدريس در دانشگاه، يكديگر را به هيچ عنوان قبول ندارند، آنها اساتيد اين رشته در ساير دانشگاههاي ايران، و بعضا جهان، را قبول ندارند، آنها بدنبال حذف يكديگر از دانشگاه هستند. آنها كمتر شبيه آنچه ادعا مي­كنند هستند.

ما در دانشگاهي تدريس مي­كنيم كه قسمتي از وقت برخی اساتيد در كلاس­ها، صرف پرس و جو از دانشجويان دربارة ساير اساتيد و اينكه در كلاس چه مي­كنند و چه مي­گويند شده و قسمتي ديگر صرف تخريب و ريشخند آنچه ساير اساتيد مي­كنند و مي­گويند. ما در وقت استراحت در اتاق اساتيد روي يكديگر را مي­بوسيم و رشتة يكديگر را مي­ريسيم، اما اولين استادي كه از در بيرون مي­رود، ريشخندها و تخريب­ها پشت سر او آغاز مي­شود. در جلسات گروه مقصر هميشه كسي است كه در جلسه حضور ندارد. فعاليت كلاسي و برگة نهايي برخي دانشجويان كارشناسي ارشد ما، كمتر از فعاليت حداقلي مورد نياز يك دانش­آموز دوران متوسطه است. دانشجويان ما از زيرساخت­هاي اقتصادي و فضاي حاكم بر جامعة مدني گرفته تا كم سوادي اساتيد دانشكده و نامنظم بودن برنامة درسي انتقاد مي­كنند، اما اكثر آنها بعنوان يك دانشجوي كارشناسي ارشد، يك خط، فقط يك خط، نمي­توانند يك متن تخصصي رشتة خود را به زبان اصلي خوانده و درک كنند. خواندن كتاب­هاي تخصصي رشتة خود را به قرينة معنوي با جزوات كم ماية موجود در انتشارات دانشكده حذف كرده­اند.

ما در جلساتي در محيط كارمان شركت مي­كنيم كه مهندسين مشاور قرار است براي مشكل- گشايي محيط­هاي شهري اين كشور برنامه ارائه دهند. در اين جلسات هر كدام از مدير پروژه­ها سخنان خود را با چنين مطلعي آغاز مي­كنند: با توجه به سابقة چندين دهه فعاليت بنده و همكارانمان در زمينة تهية برنامه­هاي توسعة شهري، فلان بهمان. آنها همچنين تصاويري از مردماني نمايش مي­دهند كه در جريان تهية برنامه به منظور اعتلاي مشاركت تصنعي شهروندان، در فرايند مشكل- يابي و مشكل- گشايي زيستگاههايشان، در مساجد و معابر و شوراهاي محل جمع شده­اند و در حال خِرد جمعي نمودن هستند. در اين تصاوير، همواره عوامل مهندسين مشاور با شوري وصف ناپذير، دستاني گشوده و لبخندي بر لب در حال آموزش و همفكري با ساكنان هستند. اما تجربة چندين دهه كار حرفه­اي آنها به تخريب و تمسخر برنامه­هاي فرادست و فرودست تهيه شده توسط ساير مهندسين مشاور؛ عدم اعتنا به جريان آزاد توزيع اطلاعات و جز آن ختم مي­شود. برنامه­هايي تهيه مي­كنند كه ارتباطي به شهرهاي مورد مطالعه ندارد. تجربة چندين دهه كار حرفه­اي آنها منجر به رعايت اصول اولية مورد انتظار از دانشجويان سال دوم مقطع كارشناسي رشته­هاي مرتبط، نگرديده. تجارب چندين دهه كار حرفه­اي آنها را در زمينة هوچي گري و فرافكني ايرادات متخصص نموده. آنها البته بايد به ما بيايند. ما هم بعنوان كارفرما هوچي­گر و فرافكنيم. همه چيزمان بايد به همه چيزمان بيايد. آن محيط سكونت، آن محيط درس و اين محيط كار، همه و همه بايد به هم بيايند.

اين بندها تا كجا مي­تواند ادامه پيدا كند؟ مطالبات فزايندة مردمان اقتصاد مبتني بر استحصال و فروش نفت چه تناسبي با خدمات ارائه شده توسط آنها دارد؟ ما چه مي­دهيم كه اين همه مي­طلبيم؟ وفور گفت و گوي ما مردمان پرمدعا و كمبود گفت و شنود. پر گفتن و هيچ نكردن.

هویت معشوقه ی جامعه ی اطلاعاتی- قسمت آخر

بخش چهارم؛ تکه چسبانی: روابط تولید، پخشایش و مصرف در جامعة اطلاعاتی از یک سو تحت تاثیر یکپارچگی و از سوی دیگر متاثر از دستکاری اطلاعاتی، شکل خاصی از فعالیت­های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی را رقم می­زنند. هدف جامعة اطلاعاتی برتری جویی رقابتی بین­المللی به کمک استفاده از تکنولوژی اطلاعات در یک مسیر خلاقانه و بارور است. اقتصاد دانش بنیان هم سو با این جامعه معتقد است رفاه به کمک بهره­گیری از دانستن بدست می­آید و مردم(که عموما در جامعة اطلاعاتی شهرنشین شده­اند) بر اساس نوع و میزان ابزاری که برای مشارکت در این فرایند در دست دارند، شهروندان دیجیتال خطاب می­شوند و این یکی از انواع برچسب­هایی است که برای توصیف ورود انسان به بخش جدیدی از زندگی و نوع دگرگونی از جامعه، به او الصاق شده است. علائم این تغییرات سریع، تکنولوژیکی، اقتصادی، مالکیتی، فضایی، فرهنگی و یا ترکیبی از آنها است و جامعة اطلاعاتی بعنوان جانشین جامعة صنعتی مطرح شده است. این جامعه با انگاشت­هایی مانند جامعة پسا- صنعتی، جامعة پسا- فوردی، جامعة پسا- نوباور، جامعة دانش بنیان و تله ماتیک(جامعة مبتنی بر تکنولوژی اطلاعات و ارتباطات)، انقلاب اطلاعاتی، نوباوری سیال و جامعة شبکه­ای همنشین است( به نقل از سه­گانة مانوئل کستلز، نظریة جامعة اطلاعاتی فرانک وبستر و ریشه­های توسعة انگاشت جامعة اطلاعاتی اثر سوزان کرافورد).

تصویر آرمانی در ذهن انسان محصول جامعة اطلاعاتی چگونه شکل می­گیرد؟ و چه مدت با پرجا است؟ این­ها پرسش­های اصلی سلسله نوشتار کنونی بوده­اند. هویت این تصویر را از دریچة کدام فرهنگ، در چه مکان و در کدام بازة زمانی می­توان جستجو نمود؟ وقتی از هویت(این همانی) دلخواه انسان جامعة اطلاعاتی صحبت می­کنیم آنها را به کدام یک از مصالح پیش گفته پیوند می­زنیم و در کدام بازة زمانی می­توان به یقین گفت این هویت را یارای ثبات و پایداری است؟ این ناهمانی محصول فشردگی زمان، رهایی از قیود مکان و فرهنگ است که توسط روابط فضایی جامعة اطلاعاتی برای انسان محصول این جامعه گشوده است.

کالین رو(Colin Rowe) و فرد کوتر (Fred Koetter) در کتاب کلاژ شهر با مثالی از پیکاسو راهی برای پاسخ به این پرسش­ها پیش رو می­گذارند. اثر "سر گاو" پاسخ به این پرسش است. پیکاسو با در کنار هم قرار دادن یک زین و فرمان دوچرخه یک سر گاو را پدید می­آورد(برای دیدن تصویر این اثر و مطالعات بیشتر دربارة آن می­توانید عبارت  Pablo Picasso bull’s head را در گوگل جستجو کنید). با دیدن اثر پیکاسو از خود می­پرسیم که چه چیزی در آن تقلبی و چه چیزی اصل است؟ چه چیزی در آن کهنه و چه چیزی نو است؟ و از ناتوانی به این پرسش­ها، ناگزیر می­شویم به مسالة ترکیب چیزها یا مفهوم کولاژ(تکه چسبانی) بیاندیشیم. کولاژ به مانند روش کار و کولاژ همچون یک رویکرد در برخورد با واقعیت­های موجود پیرامون. تکه چسبانی حاصل ترکیب چیزهای ناهمخوان با هم است که با تمهیداتی با یکدیگر ترکیب شده، تصویری وحدت یافته، پر کشش و حس و حالی تازه را پدید آورده­اند. در کلاژ تکه­های بعضا دور ریختنی در یک کلیت جایگاه یافته و قابل استفاده می­شوند. تکه چسبانی روشی است که به پسماندهای موجود در جهان توجه کرده، تلاش در تلفیق آن­ها را داشته و حرمتی ویژه برای آن­ها قائل است. این تکه­ها می­توانند در خرده فرهنگ­ها، در تصورات شخصی انسان­ها، در هزارتوی پچید­گی­های ذهنی آنها، در ناخود­آگاه یا امر خیالی لاکانی پنهان شده باشند و در تصور امر نمادین معشوقة خیالی او بروز پیدا می­کنند. تکه­هایی که بعضا خود انسان جامعة اطلاعاتی نمی­داند از کجا به تصویر آرمانی معشوقه­اش اضافه شده­اند. تکه چسبانی می­تواند عینت­ها را با ذهنیت­ها پیوند داده، و به صورت یک چیز عادی عمل کند، اما همزمان، گسستی است از امر متعارف عادی(که تا دیروز به آن هویت یا این همانی گفته می­شد) و برای آفرینش یک چیز غیر قابل انتظار( تصویر آرمانی معشوقة جامعة اطلاعاتی). تکه چسبانی روشی ساده است، گونه­ای در هم آمیختن تصاویر ناهمگون یا کشف همانندهای پنهان میان چیزهایی که به نظر مختلف می­رسند.

به این ناهمگونی، فشردگی و فروپاشی پی در پی را نیز اضافه کنید، این تصویر دائما ساخته و ویران می­شود، تکه­های بی شماری در دسترس انسان جامعة اطلاعاتی است، او همچون کودکی در میان انبوه این تکه­ها، خرده کاغذ­ها، پارچه، مداد­های رنگی، چسب، قیچی و سایر وسایل تکه چسبانی نشسته است، و دائما به انبوهی مصالح در اختیار او اضافه می­شود. او دائما می­سازد، پاره می­کند. خرسند می­شود و لحظه­ای بعد برافروخته، او دائما در حال تولید و تغییر این تصویر است و بی شک تنها و ناراضی، زیرا می­داند که هیچ گاه تصویر آرمانی­اش برای لحظه­ای درنگ نخواهد کرد.

هویت معشوقه ی جامعه ی اطلاعاتی- قسمت سوم

بخش سوم؛ فرهنگ(معشوقه­ی سیال): فرهنگ در علوم اجتماعی انگاشت جدیدی است اما ردپای استفاده و تبیین آن را می­توان در روم باستان و در میان سخنوران رومی مانند سیسرو(Cicero) یافت اما به معنای امروزی آن، واژه­ی فرهنگ در قرن­های هجدهم و نوزدهم میلادی در اروپا به کار رفت و اشاره­ی ضمنی به پرورش و بهبود در کشاورزی و باغبانی داشت. در قرن نوزدهم میلادی این انگاشت به پالایش و ترقی افراد از راه آموزش و در نتیجه ارضای آرمان­های ملی بسط یافت. در اواسط قرن نوزدهم میلادی تعدادی از دانشمندان این انگاشت را برای ارجاع به ظرفیت­های جهانی انسان به کار گرفتند(جهت مطالعات بیشتر نگاه کنید به: آشوری، د. (1384)، فرهنگ علوم انسانی، چاپ پنجم، ویراست دوم، نشر مرکز، تهران).

فرهنگ غنی­ترین منبع هویت ساز است و افراد و گروه­ها همواره با توسل به اجزا و عناصر فرهنگی گوناگون هویت می­یابند، زیرا این اجزا و عناصر توانایی چشم­گیری در تامین نیاز انسان­ها به متمایز بودن و ادغام شدن در جمع دارند. به بیان دیگر فرهنگ هم تفاوت آفرین است، هم انسجام بخش. وقتی از فرهنگ سخن می­گوییم به روش­هایی اشاره داریم که انسان­ها به صورت فردی و جمعی از طریق ارتباط با دیگران زندگی خود را معنادار می­کنند. در جوامع سنتی، استحکام بالای مرزها، فضای انحصاری برای فرهنگ­های خاص فراهم می­کرد و فرهنگ­ها می­توانستند با بهره­گیری از مصونیت مبتنی بر چنان انحصاری، جایگاهی مطلق و متمایز پیدا کنند(بهزادفر، 1390).

امروزه پدیده­ی جهانی شدن یا جهانی سازی(توضیح درباره­ی تفاوت این دو مفهوم در این متن نمی­گنجد، جهت مطالعات بیشتر به مصاحبه­ها و مقالات پرویز پیران در این خصوص مراجعه کنید)، مرزهای فضای انحصاری فرهنگ­ها را در هم می­شکند و هندسه­ی جدید جامعه­ی جهانی را پایه­ریزی می­کند. توانایی مکان در مقید کردن روابط اجتماعی کاهش می­یابد. از این رو تفاوت مبتنی بر تمایز خرده فرهنگ­ها در تقابل با شباهت مبتنی بر فرهنگ جهانی قرار می­گیرد و ثبات، خلوص، و جلوه­های منحصر بفرد فرهنگ­ها جای خود را به آمیزگری، نوسان و سیالیت فرهنگی می­دهند.

با فراگیر شدن این فرآیند سازمان­های چند ملیتی راهبردی با تبعیت از عقلانیت و منفعت طلبی، فراسوی تفاوت­ها و تعلق فرهنگی اداره می­شوند و اشکال متفاوتی از هویت را رقم می­زنند(گل محمدی، 1381). از این رو این نوع فرهنگ بیشتر رو به شباهت دارد تا تفاوت.

چندی پیش در حال تماشای مستندی تحت عنوان عکاس جنگ بودم که به تشریح پروژه­های جیمز نچوی(James Nachtway) در بوسنی، سارایوو، فلسطین و... می­پرداخت، تصویری از میان عکس­های این عکاس آمریکایی نظر مرا به خود جلب کرد، جوان فلسطینی در حالی که سنگ در دست دارد و پس زمینه­ی تصویر را دود غلیظ سیاهی فرا گرفته در حال مبارزه است، این جوان فلسطینی لباسی با مارک بلو جین(Blue Jeans) به تن دارد. امروزه این تصویر برای ما چندان غیر طبیعی نیست، معترضین میدان تیان آن من، اسقلال طلبان الجزایر، دانشجویان جنبش 1968 تا شرکت کننده­های جنبش اشغال وال استریت همه و همه در نظام تولید و مصرف جهانی لباس­های یکسان به تن می­کنند و بعضا این لباس­ها و مارک­ها متعلق به کشور یا گروهی است که آماج اعتراض­ و مبارزه­ی آنها است. امروزه از تفاوت لباس­های سربازهای رومی، مبارزین جنگ­های صلیبی و... خبری نیست. امروزه در رستوران­های چینی غرب می­توان با کوایدزه(چوب­های غذاخوری چینی) غذای شرقی خورد؛ کارگران جین پوش در تمام دنیا دیده می­شوند و کالاها و تولیدات انحصاری معنای چندانی ندارند.

تصویر معشوقه­ی لامکان و فشرده­ی محصول  جامعه­ی اطلاعاتی نیز چند فرهنگی، سیال و دائما درحال تغییر است. او رفتار، پوشش و اشکال گوناگون و آمیزگرانه­ای دارد و نمی­توان او را درچارچوب انحصار فرهنگی خاصی مصون و در مدت زمانی طولانی، بدون تغییر نگه داشت. او کالاهای تولید شده در گستره­ی جهان را اختیار می­کند، شیوه­های مختلف آداب و رسوم، رقص­ها و رفتارهای فرهنگ­ها را بر­می­گزیند و محصول تکه چسبانی فرهنگی است. انسان محصول این جامعه لباس­های فرهنگ­های مختلف را تن تصویر معشوقه­ی جامعه­ی اطلاعاتی خویش می­کند، با زبان مادری با او صحبت می­کند، به زبان فرانسه شعرهای او را گوش می­کند، در اجتماع او انگلیسی صحبت می­کند. او گاهی قد و قامت بلوک شرقی، مهربانی شرقی، وجوه اجتماعی و تمدن غربی دارد، گاهی بسیار ترقی­خواه و آزاد اندیش است، گاهی بسیار واپسگرا و این اختیارها دائما از کانال­های ارتباطی انسان محصول جامعه­ی اطلاعاتی به تصویر آرمانی­اش اضافه می­شود.

هویت معشوقه‌ی جامعه‌ی اطلاعاتی- قسمت دوم

بخش دوم؛ زمان(معشوقه‌ی فشرده): استوارت هال می گوید: اگر هویت را نوعی نظام بازنمایی بدانیم، زمان و فضا مختصات اصلی این نظام به شمار می­آیند. همه­ی هویت­ها در فضا و زمان نمادین قرار می­گیرند و به قول ادوارد سعید، جغرافیای خیالی خود را می­طلبند. فرد هنگامی میتواند مدعی داشتن هویت باشد که از تداوم خود اطمینان حاصل کند. این تداوم چیزی نیست مگر احساس ثبات شخصیت در طول زمان. هویت بر بستر تداوم استوار است و تداوم هم در چارچوب زمان معنا می­یابد. تحلیل ماهیت و ابعاد خویشتن(Self) نیز جایگاه محوری زمان را نشان می­دهد. یکی از معانی اصلی خویشتن، فردیت یا جوهر یک شخص یا پدیده و ثبات(همسانی درونی) در طول زمان است. از لحاظ فردی، گذشته­ی مورد نظر همان "خاطره" است و از لحاظ جمعی، "تاریخ". هر فرد و گروه تداوم خود را بر خاطره و تاریخ استوار می­کند.

در جوامع سنتی گذشته، زمان از عهده­ی انجام این کار ویژه­ی هویتی خود برمی­آمد، چون مکان­مند بود. چنان که گیدنز تشریح می­کند، در چنین جوامعی محاسبه و گستره­ی زمان بسیار محدود بود، زیرا با مکان پیوند داشت. در چنین شرایطی انسان­ها به آسانی می­توانستند گذشته­ی خود را بازشناسی کنند و با حال پیوند زنند تا به نوعی احساس تداوم و ثبات فردی و جمعی در طول زمان دست یابند. زمان مکان­مند، زمانی بود خطی که فرد همراه با دیگر اعضای جامعه، گذشت آن را آگاهانه و مشترک تجربه می­کردند. در تجدد و فرآیند جهانی شدن، همان­گونه که فضا به مثابه بستار از بین می­رود، زمان به مثابه تداوم نیز از بین می­رود. تحت تاثیر این فرآیند، زمان چنان فشرده می­شود که دیگر نمی­تواند در خدمت هویت­های خاص قرار گیرد. آنتونی اسمیت معتقد است درون مایه­ی فرهنگ و هویت را خاطره­ی جمعی تشکیل می­دهد و خاطره­ی جمعی بر تداوم زمان استوار است. اگر فرآیند جهانی شدن، یک دنیای "بی زمان" پدید می­آورد، در واقع یکی از ابزارها و منابع اصلی هویت­یابی را از بین می­برد(بهزادفر، 1390).

در جامعه­ی اطلاعاتی زمان اداراکی(توالی اتفاقات) رو به فشردگی دارد، زمان تجریدی کاملن در محاق فشردگی زمان ادارکی فرو رفته. انسان جامعه اطلاعاتی به لحاظ کثرت اتفاقاتی که پیرامون او در شرف وقوع است به ادراک فشرده­ و بی­ثباتی از پیرامون خود می­رسد. پیرامون او، همانطور که در بخش اول نیز اشاره شد به اندازه­ی تمام جریان­های اطلاعاتی و فضاهایی که آن را تجربه می­کند رو به گشودگی دارد. علاوه بر صفت فضایی بودن المان­های تکه چسبانی سازنده­ی هویت معشوقه­ی جامعه­ی اطلاعاتی که در بخش قبل به آن اشاره شد این عناصر سازنده بشدت روبه جایگزینی ناتمام و بی­ثباتی دارند. انسان جامعه­ی اطلاعاتی در طوفان ذهنی و بمباران اطلاعات دائما تکه­های جدیدی را مورد علاقه­ی خود می­یابد و پیوسته در حال جایگزینی این عناصر است. بدن مانکنی آفریقایی در شوی لباسی در بانکوک، در یک آن با بدنی از یک قهرمان شیرجه در مسابقات المپیک جایگزین می­شود. لبخندی از بازیگری در فیلمی از بلوک شرق جای خود را به لب­هایی در عکس پروفایلی در فیس­بوک می­دهد و...این ساختن و ویران کردن و بازهم ساختن و ویران کردن با مصالحی که در تمام گستره­ی فضایی زندگی انسان عصر امروز در اختیار او قرار گرفته است بی وقفه ادامه دارد.

 

هویت معشوقه‌ی جامعه‌ی اطلاعاتی

بخش اول: معشوقه‌ی لامکان.

بخش دوم: معشوقه‌ی فشرده.

بخش سوم: معشوقه‌ی سیال.

بخش چهارم: کلاژ، هویت معشوقه‌ی جامعه‌ی اطلاعاتی.

مقدمه:

عوامل مختلفی در احراز هویت ایفای نقش می‌کنند، تعاریف مختلفی برای هویت می‌توان آورد، هویت برساخته‌ی این همانی یا وضعیت این همان بودن است، گاهی مراد از هویت اوراق و ابزار بازشناسی افراد از یکدیگر است، در حوزه‌ی منطق هویت دلالت ضمنی بر اصل اتحاد دارد. تبعات احراز هویت می‌تواند تبدیل عینیت به قسمتی از خود، صرف انرژی کمتر برای ادراک، الفت و خاطره سازی باشد. در یک دسته‌بندی می‌توان مصالح هویت ساز را در مجموعه‌های مکان و فضا، زمان و فرهنگ از یکدیگر بازشناخت:

بخش اول؛ مکان و فضا(معشوقه‌ی لامکان): فضا دلالت بر کیفیتی انتزاعی‌تر از مکان دارد، فضا عبارت است از همه جا، ولی مکان جایی معین است و بی‌گمان تصور همه‌جایی دشوارتر و دست نیافتنی‌تر از تصور جایی معین است، مکان محتوا و مظروف دارد ولی فضا نوعی خلا است، دیگر اینکه مکان آسان‌تر از فضا مرزپذیر و قابل تحدید است ولی فضا بی‌مرکز است و به نامتناهی بودن گرایش دارد. عده‌ای اندرکنش‌های اجتماعی را در جوامع سنتی در سلطه‌ی حضور می‌دانستند اما امروزه به واسطه‌ی سرزمین زدایی، محل زدایی و جابه‌جایی، رابطه‌ی میان مکان با هویت متحول شده و رابطه‌ی پیچیده و دیالکتیکی میان هویت و فضا رقم خورده. در جوامع سنتی تصور آدمی نسبت به معشوقه‌اش در حیطه‌ی مکان قابل تحدید و بررسی بود، تصور آدمی در حدود امکانات جابه‌جایی محدودش در جامعه‌ی پیشا مدرن به دیوارهای قطور مکان و حوزه‌های زیستی‌اش محدود می‌شد. اما امروزه معشوقه‌ی جامعه‌ی اطلاعاتی در مختصات حوزه‌های زیستی نمی‌گنجد و موجودی لامکان است که در گشودگی نامتناهی فضا ساخته، تبدیل و ویران می‌شود، دوباره ساخته، تبدیل و ویران می‌شود. جامعه‌ی اطلاعاتی امکان جابه‌جایی عظیمی را در هرکجای دنیا در اختیار تخیل قرار می‌دهد تا برای کسی مثل من در خاور میانه المان‌هایی از معشوقه‌ی اطلاعاتی‌ام فعلا(فعلنی بسیار فشرده که در بخش دوم به آن خواهم پرداخت) از بدن مانکنی آفریقایی در شوی لباسی در بانکوک، لبخندی از بازیگری در فیلمی از بلوک شرق، چشم هایی شرقی از عکسی روی مجله‌ای از نیویورک و...عاریت گرفته شوند، المان‌هایی لامکان که دائما در حال تبدیل و تحول هستند. در جوامع سنتی وابسته به حضور، چراگاههای تخیل به حوزه‌های جابه‌جایی فیزیکی و زیستگاههای آدمی محدود میشد، تصور فردی در خاور میانه نسبت به معشوقه‌اش احتمالن به المان‌های منتخب آدم‌هایی که در شهر و حیطه‌های زیستی او زندگی می‌کردند و با او رابطه‌ای مکانمند داشتند خلاصه میشد، اقوام دور و نزدیک، آشنایان، همسایه‌ها و خلاصه آدمهایی مختصات مند، در نتیجه احتمالن کمتر کسی در حوزه ی خاور میانه تصورش نسبت به معشوقه اش آدمی با موهای بلوند بوده، اما مختصات بدن مانکن آفریقایی در بانکوک چیست؟ او کجا زندگی می‌کند؟ هم اکنون کجاست؟ به چه زبانی صحبت می‌کند؟ او یک بدن اطلاعاتی است یک المان که موقتا قسمتی از معشوقه‌ی جامعه‌ی اطلاعاتی مرا می‌سازد.

رپرتوار تجاوزهای روزمره برای رسیتال اسید پاشی

تقدیم به محمد چرمشیر و افشین هاشمی برای نمایش "لارنس راهب مردی که حرف میزند"

موومان اول: مقدمه

چن وقت پیش(یه روز زموستونی معمولی که صبحاش سرد و ابریه و لباس رو هم رو هم میپوشی و ظهراش گرم و کثیف و آفتابی) طبق معمول داشتم در وقت معمول مثل یه کارمند معمولی از اداره برمیگشتم خونه، راننده تاکسی(بعنوان یه تیپ نه کاراکتر) طبق معمول داشت از نوستالژی زمان شاه میگفت(جایی میخوندم زمان برای ایرانیا ۴ حالت داره، گذشته، حال، آینده، زمان شاه)، فلان رستوران زیرزمینی تو آریامهر(خیابون فاطمی) فلان میکده بود، فلان خانم فلان روزا تو هتل کونتیننتال میخوند، با 2 تومن میشد خیلی حال کرد و با باقی موندش می شد پیکان جوانان خرید و از این حرفا(وسطا هم مثل همیشه پاساژایی ایجاد میشد، هووووی، بفرمایین، بعله میگفتم، بیا بالا، پفیوز گاوشو فروخته ماشین خریده و و و). من به عنوان یه آدم اینتلکت(به قول گلستان شبه فکر ایرانی) معمولی که معتقده باید با تمام تیپ های اجتماعی همراه شد گوشهامو به روی تمام این تجاوزها باز کرده بودم، چشمام پشت عینک دودی ام بسته بود و سرم به نشانه ی تایید تکون میخورد؛ در کتاب "در باره ی عکاسی" سوزان سونتاگ میخوندم: "همراهی ساندر با همه، به معنای فاصله ی او از آنها هم هست، این همراهی با سوژه ها بدوی و معصومانه نیست، بلکه نهیلیستی است. به رغم واقع گرایی طبقاتی عکس ها، آنها یکی از انتزاعی ترین مجموعه های تاریخ عکاسی هستند."(ساندر عکاس معاصر آلمانی که یه مجموعه داره به اسم "چهره ی زمانه ی ما" و سونتاگ تو یه فصل کتابش مجموعه رو تحلیل میکنه).

موومان دوم: موخره

اما قسمتی از این تجاوزها برام غیر معمولی بود، البته کمی(شاید امروز که مدتی از اون اتفاق سپری شده میگم کمی، به قول قاسم کشکولی در "رمان نامه" سنگی تو برکه پرت میشه، دوایری تو آب تشکیل میشن، هرچقدر از سنگ دور میشی شعاع موج ها بزرگتر اما تاثیرشون کمتر و کمتر میشه تا جایی که محو میشن).

مجری رادیو(از اون تیپ مجریا که آرش سبحانی(ترانه سرا و خواننده ی گروه کیوسک)نظرشو راجع بهشون سروده و خونده...)، با یه لحن خسته و صدای دوده بخاری خورده و یه نگاه از بیرون اووووه من چه خفنم و با اندکی چاشنی افسوس لرزان در ته مایه های صداش، داشت از پدیده ی اسید پاشی میگفت و غصه دار بود خیلی، در آخر به رسم روایت های آرمان شهری هپی اِند یه حرفی زد با این مضمون، اما درسته چهره و صورت آدما نقاشی شاهکار خداس و اسید پاشی این نقاشی زیبا رو خط خطی میکنه(سانتی مینی مانتال تریپ مریم حیدر زاده) اما بعضی وقتا شاید صورت نقابی باشه که نمیذاره ما سیرتو ببینیم، شاید سیرت زیبای قربانیان بیگناه این حوادث فرصت بیشتری برای نمایان شدن و عرضه داشته باشه...دیگه نمیشنیدم چی میگفت، تمام بعد از ظهر عصبانی بودم، سرم درد میکرد.

موومان سوم: قطعه ی هدیه

نویسنده، مجری، تهیه کننده و سایر عوامل عزیز رادیو نمیدونم چی، امیدوارم هیچ وقت مادر، خواهر، زن و دخترت و تموم کسایی که بهشون عشق میورزی به این شکل فرصت پیدا نکنن زیبایی سیرتشونو به عرضه بذارن، پسر آخه چی گفتی، الان که دارم این قسمت مینویسم دیگه نمیبینم مانیتورو، نوشته ها پشت پرده ی اشک میلرزه، برام کف بزنین و ضمن حفظ نظم سالن ترک کنین، شب آروم و معمولی براتون آرزو میکنم.

مسابقه عکاسی شهر در قاب عکس

 

 پوستر مسابقه

جهت اطلاعات بیشتر میتونید به سایت هسته علمی شهرسازی مراجعه کنید.

از حالم اگر می‌پرسید

گربه ای می شناسم شاعر است از روی دیوار می گذرد
فقط پا روی برگها می گذارد.

1-      پاییز پر از کج بار سرد و برگ برگ براتون آرزو میکنم رفقا، از اون پاییزا که یقه ی پالتوی بارونیتونو بالا بدین، تو خودتون فرو برین و از بیخ دیوار پا تند کنین سمت خونه، از اون پاییزا با خوشه های ابر و قله های در همش...من و وبلاگم متولد آبان هستیم، به زعم من آبان، ماه خیلی خوبی برای متولد شدنه، مخصوصن که آبانش از اون آبانا باشه که توش پاییز خیلی پاییز باشه، مثل این روزا باشه که چند روز پشت هم هوا بباره، و رود مه از شکاف تو کوهها سرازیر بشه، از اون پاییزا که وقتی داری تو جاده‌‌ی مه و بارون رانندگی میکنی برف پاکن خوابت میکنه در حالی که داری با  تام یورک هم صدایی میکنی:

 

Her green plastic watering can
For her fake Chinese rubber plant
In the fake plastic earth
That she bought from a rubber man
In a town full of rubber plans
To get rid of itself

It wears her out, it wears her out
It wears her out, it wears her out

She lives with a broken man
A cracked polystyrene man...

 

2-      هیچ وقت اثر هیچ فعل ما در دنیا نابود نمیشه. خاطرم هست سال دوم راهنمایی یه معلم انشای کُرد داشتیم که خیلی مرد بود(از جنس مردای کیمیایی)، یعنی خیلی سیبیل داشت، پَهلوان بود(با لهجه کردی خوانده شود)، و یه هوا گنده. موضوع انشا قرار بود راجع به 13 آبان بنویسم، پای تخته داشتم میخوندم که بعله این روز برا همه 3 تا مناسبت داره، برای من 4 تا، بعد از اینکه راجع به هر کدوم یه کم صحبت کردم سر آخر نوشتم اما این 3 تا مناسبت برای من اهمیتی نداره، من این روز به خاطر تولدم خیلی دوس دا...یه پس گردنی محکم بهم زد تا به اینجاهاش رسیدم، دفتر از دستم پرت شد، توفان خندهها...حالا بعد از گذشت خیلی سال هنوز پس گردن خاطرهی اون روز درد میکنه و تو گوشم صدای خندس. اما معلم عزیز Go F Your Self یا به قول پینک فلوید:

I don't need no arms around me
And I don’t need no drugs to calm me
I have seen the writing on the wall
Don't think I need anything at all
No! Don't think I'll need anything at all
All in all it was all just bricks in the wall
All in all you were all just bricks in the wall

3-      رفیق پژمان نمیدونم این مطلب میخونی یا نه، اما میخوام بگم کم کم سن بالا که میره دیگه تعداد کانتکت لیست موبایلت برات اهمیتی نداره، دلت میخواد یه نفر تو کانتکت داشته باشی اما اون یه نفر کسی باشه که بتونی روش حساب کنی، روزی خیلی بار تلفن زنگ میخوره، خیلی اصوات دارن چاکرم نوکرم میکنن، اما...پژمان به نشست و برخاست با آدمایی مثل تو افتخار میکنم، آدمایی که فقط حرف مفت نیستن.

ری-بوت

تقدیم به خاطره تقاتق بوت های تو در راه پله که نبض مرا فالش فالش می کند:


چکر که می­روی / سرکها به آرامش می­رسند/ و نبض عابران پریشان / با تقاتق بوتهای تو / تنظیم می­شود.
(رحیمی، مجموعه شعر، ص 82)

از حنجره های شرقی، مروری بر دگرگونیهای شعر مهاجرت افغانستان/ رضا چهرقانی برچلویی/ مجله شعر، شماره 43

روزهای خوش کارمندی

چند روز پیش داشتم فکر می کردم "چی شد که اینجوری شد"، شعری از اکبر اکسیر اومد تو ذهنم:

صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم

 از شما چه پنهان ما از درون زنگ زدیم.

بوسه های بیهوده

 

پس هوا را از او بگیر، خنده ات را نه

پس هوا را از او بگیر، گریه ات را نه

که موی گندیده ی به چشم نا مده ات هم، مازاد مصرف من است…

 

قسمتی از ترانه ی تانگو، آلبوم بوسه های بیهوده،محسن نامجو، فوریه ۲۰۱۱، لینک دانلود آلبوم

 

شهر من کو؟

بالاخره بعد از کلی Single Track گروه The Ways آلبوم جدیدشُ به نام Stress ارائه کرد. یه کار در این آلبوم هست به نام " شهر من کو؟ " خیلی دوسش دارم.

          ...

     کی میتـونه که بگـه، اینجا روزی شهر من بود؟

     خونه و سقف کجاست، کنج و ایوونش کـو؟

     میدون شهر کجاست، برج و تندیـسش کو؟

     تـقدیر مرگ این بود، دست بی شرم بلا بود.

     سینما رویا(ل) کجاست؟ پـپسی سردش کو؟

     کوچه خاطره هام، بوسه گرمت کو؟

           ...

شهر من، حس هویت، حس مکان، حس تعلق، تندیس، سینما، کوچه‌ها و کنج‌های خاطره انگیز، وقتی در ادبیات شهر و شهرسازی مطالعه می‌کنی یه خیلی از این واژه‌های قشنگ می‌بینی و بالای سرت از این هاله‌های ابرهای سپید تشکیل می‌شه، شبیه نقاشی بچه‌ها، یه دختر با گیسای بافته که داره طناب بازی می‌کنه، یه خونه با دودکشی که ازش دود خارج میشه و چراغی که تو خونه روشنه(نشانه شناسی نقاشی کودکان). اما این توده‌های ضخیم ابرهای سیاه در شهر من مدت‌هاست نمی‌بارند(متری مانتالیسم یا همون مکش مرگ من)، شهر من تبدیل به Lost Space شده(تریپ مخ زنی در دانشکده‌ی شهرسازی)، فضاهای مکث و کنج‌ها مانند پیرنشین‌های دم خانه‌ها در طراحی شهری ما بدست فراموشی سپرده شده‌اند( اساتید فسیل و سیمپل مایند که مسائل کلان شهری مثل تهران ُبا زنده کردن پیرنشین‌ها حل می‌کنن، البته خوب اسامی دهان پرکنی هم دارن و یه قشون واسه خودشون مرید و چاکر جمع کردن. گاهی از سر معده در خانه هنرمندان همایشی برگزار می‌کنن و مسائل شهرهای امروز حل میشه)؛ اما یه سوال؟ شهر من در کجای تاریخ ایران وجود داشته که حالا گم شده؟ اصلا شهروند که لازمه ی بوجود اومدن شهر کجای تاریخ ایران میزیسته؟

 حالا سخت نگیر :  لینک دانلود آهنگ "شهر من کو؟"

 

یاروم بیا

تلفن در حالت بی‌وزنی، در فضای خالی اتاق معلق مونده و منتظر زنگ خوردنه، هر روز خیلی از تلفن‌ها زنگ می‌خورن، خیلی صداها پشت خط هستن اما این تلفن خاص زنگ نمیخوره، اصلا همیشه اونی که باید زنگ نمیزنه.

تمام دیشب این تلفن در خواب من بود و اون بیرون خیلی از تلفن‌ها در سراسر جهان به مناسبت اولین دقایق سال نو زنگ می‌خوردن.

پیشنهاد سر آشپز : لینک دانلود آهنگ یاروم بیا. کار مشترک کیوسک و محسن نامجو

در جستجوی زمان از دست رفته

۱

باران را از اینرو دوست میدارم :

چتری باشد برای دو نفر و کوچه ای بی انتها و خلوت.

آه اگر آن زمان از دست رفته را باز جویم :

دستان تو پی دستی و دست من به دسته ی چتر.

باد دیوانه به پاییز بپیچد و هاشور باران روی دیوار بلند کوچه       نوشته باشی :

باران          را             از                 اینرو                     دوست میدارم.

 

۲

از تولد یک ستاره

در استوای زمان و همه جای جهان

ایماژهایی برایت می فرستم هدیه ی سالهایت که نیامده اند

هدیه ی سالهایم که گذشت.

حرفی که امروز از من به تو می رسد

سالهاست از آن پشیمانم.

 

 

طهران - تهران

اپیزود اول

موزیک متن اپیزود اول

ضدقهرمان حدود ساعت 10 شب یک سه‌‌شنبه‌ بهاری با تی‌شرت سفید بال نو و شلوار جین جیوردانو و کفش‌های‌ اسپرت پارچه‌ای در خیابان تخت طاووس در تقاطع مدرس ایستاده است و منتظر یکی از دوستان خود است که در کافه‌ای در خیابان قائم مقام کار می‌کند.

ضد قهرمان زمان خود را با انداختن تف از بالای پل مدرس روی ماشینهایی که باسرعت از اتوبان می‌گذرند سپری می‌کند، از دور ماشین‌ها را نشان می‌کند و لحظاتی قبل از این که ماشین زیر پل برسد آب دهانش را رها می‌کند، با احتساب  اختلاف ارتفاع اتوبان مدرس و خیابان تخت طاووس، باد خنکی که بعد از بند آمدن باران  عصر  وزیدن گرفته بود و سرعت ماشین‌ها ضد قهرمان با تمام مهارتی که داشت کمتر موفق می‌شد به هدف خود برسد. پس سیگاری روشن می‌کند و به نرده‌های پل تکیه می‌دهد به تماشای نایت لایف خیابان.

بعد از چند دقیقه دیالوگی به شرح زیر بین ضد قهرمان و زنی برقرار می‌شود :

   - بابا سکه دادیم بهت گفتی برو پول بگیر، وقت منم نگیر.

   - آها، خونتون امیر آباد بود؟

   - آره، شناختی؟

   - آره آره.

   - گفتی اگه زنگ زدی بگو سعید سکه هستم.

   - آره.سعید سکه.

   - دختر کوچولوت چیکار می‌کنه؟

   - دخترم از کجا می‌شناسی؟

   - همون شب می‌رسوندیمت امام حسین، تو ماشین زنگ زدی به خواهرت، از دخترت پرسیدی...گفتی شام نخوردم وایسا با هم بخوریم.

    - خوبه حالش. وایسا یه لحظه.

مرد میان سالی با پراید هاچ بک مشکی کنار زده بود و قیمت می‌پرسید :

    - برنامه‌ی 70 تومن

    - اووووووووه چه خبره! بیا بالا صحبت کنیم.

    - خبری نیس، نصفشم بشمر تو ماشین می‌گیرم!

    - بیا بالا دیگه!

    - وقت من نگیر.

زن معامله را نیمه کاره رها کرده به موقعیت دیالوگ با ضد قهرمان بازمی‌گردد :

    - چرا پیاده‌ای؟ دوستت کجاس؟

    - با یکی از دوستام قرار دارم. کار و بار چطوره ؟

زن لبخندی می‌زند؛ نگاهی به خیابان می‌اندازد؛ چند قدم به سمت خیابان بر می‌دارد و دوباره به موقیعت دیالوگ باز می‌گردد :

    - تو جیب مردم پول نیس. نمی‌دونم چرا اینجوری شده.

    - اوضا که خرابه.

     - شاید سنم رفته بالا.

     - به نظر نمیاد.

زن چند قدم به سمت خیابان بر‌می‌دارد؛ چراغ تقاطع بخارست- تخت طاووس سبز می‌شود، سیل ماشین‌ها از هم سبقت می‌گیرند. زن در حاشیه‌ی خیابان می‌ایستد و در همان وضعیت که پشتش به ضد قهرمان است دیالوگ برقرار می‌شود:

     -  اگه کار داشتی زنگ بزن.

     - باشه خوشگله.

خیل ماشین‌ها روی پل می‌رسند. ضدقهرمان در حالی که شماره می‌گیرد با خودش تکرار می‌کند باشه خوشگله و لبخند می‌زند. گوشی را روی گوشش می‌گذارد و می‌گوید :

     - الو! بگو کیو دیدم...

 

اپیزود دوم

موزیک متن اپیزد دوم

دبستان دخترانه‌ی تعطیل می‌شود. دختر بچه‌ها با لباس‌های فرم و مقنعه‌های آبی فیروزه‌ای دنبال هم گذاشته‌اند. ضد قهرمان در آفتاب سوزان تابستان ایستاده است و به آسمان نگاه می‌کند، پشته‌های سپید ابرها از روی عینک دودی ضد قهرمان در حال گذر هستند.

 

 

 

برای حمید با عشق و نکبت

شاید این مطلب بیش از حد شخصی شده. به قول فروید "هوا در دنیای غرایز سرد است "و این سرمای توتالیتر در مغز استخوان متافورها نفوذ کرده...می خواهم بگویم در جمع امضا کننده های نامه ی فوق اسم هایی هست که دوستشان دارم اما وقتی در آن پنج شنبه حمید سر به نیست شد من و مهدی و برادر حمید توافق بین الاذهانی ناگفته ای داشتیم که هیچ کس نفهمد حمید سر به نیست شده...کسی هم امضایی نامه ی چیزی ننوشت آشناهایی که بنظرمان کاری از دستشان برمی آمد گفتند انشا الله پیدا می شه و قطع  کردن ...وقتی ساعت 2 بامداد در خیابان معلم از سربازی کوچک جثه پرسیدیم امروز کسایی که دستگیر شدن آوردن اینجا؟با لهجه ی ترکی گفت : من نمیدونم گفتم : سن نواخدان بوردیان؟(از کی اینجایی؟) گفت : نچدنه ماشین گلده اما بیلمرم کمیدیلر(چن تا ماشین اومدن اما نمی دونم کی بودن) گفتم : آدلارن هاردا یازپلار؟(اسماشون کجا نوشتن؟) گفت : من هیچ بیلمیرم! (من نمی دونم!) گفتم : بیرزات لازمندا؟(چیزی لازم داری؟) گفت : ساقول (سلامت باشی)...دور گرفته خیابان خلوت یکطرفه را در بامدادی که سرد بود و رفتیم 10 جا دیگه سر زدیم سربازها با چشم های خواب گرفته هیچی نمی دونستن...حمید هیج جا نبود...مادر سربازا تو شهرستان از این جریان ها چی می دونستن؟مادر حمید چطور؟مادرایی که جلو در پلیس امنیت و منکرات وزرا جمع شده بودن چی؟کی برای اینا نامه می نویسه؟کی برای اینا امضا جمع می کنه؟


برای اردوان تراکمه فرزند یونس تراکمه

حدود هفتاد نویسنده، شاعر، مترجم و روزنامه‌نگار فرهنگی برای آزادی اردوان تراکمه به رئیس قوه‌ی قضاییه نامه نوشته‌اند. در بخشی از این نامه چنین آمده است:

 

به استحضار می‌رساند «اردوان تراکمه» فرزند «یونس تراکمه» (داستان‌نویس و منتقد ادبی پیش‌کسوت) شب یک‌شنبه ۶ دی‌ماه ۱۳۸۸ در منزل یکی از دوستانش بازداشت شده و پیگیری خانواده برای آگاهی از دلیل دستگیری او که در راهپیمایی عاشورا نیز شرکت نداشته، تا کنون به نتیجه نرسیده است. اردوان تراکمه دانشجوی سال دوم رشته‌ی کارگردانی سینماست و مقاله‌های او در حوزه‌ی نقد سینما در مطبوعات رسمی کشور منتشر شده است.

با توجه به سابقه‌ی فعالیت فرهنگی و حوزه‌ی تحصیلی این جوان، ما امضاکنندگان این نامه و اهالی فرهنگ و هنر تقاضا داریم مسئولان، استعدادهای جوان فرهنگی و هنری را که امیدهای آینده این سرزمین هستند به دیده‌ی دقت بنگرند؛ چرا که حضور جوان‌هایی از این دست در حبس در اذهان عمومی نیز تاثیر خوبی نخواهد داشت. ما خواستار آن‌ایم که با توجه به حقوق قانونی وی، زمینه‌ی آزادی او را فراهم آورید.

 

امضاکنندگان:
شبنم آذر، حمید احمدی، مسعود احمدی، آرش اخوت، احمد اخوت، محمدرحیم اخوت، پیمان اسماعیلی، محمدرضا اصلانی، امیرحسین افراسیابی، میترا الیاتی، ماهزاده امیری، علی بابا چاهی، فرهاد بابایی، پونه بریرانی، کامران بزرگ‌نیا، شاپور بهیان، منیرالدین بیروتی، فتح الله بی‌نیاز، وحید پاک‌طینت، سپیده جدیری، زهرا حاج‌محمدی، حامد حبیبی، برهان‌الدین حسینی، محمد حسینی، علی خدایی، محمدحسین خسروپناه، ابوتراب خسروی، نسیم خسروی مقدم، علی‌اشرف درویشیان، پدرام رضایی‌زاده، قاسم روبین، محمدعلی سپانلو، علی‌اصغر سید‌آبادی، منصوره شریف‌زاده، سیدرضا شکراللهی، محمدحسن شهسواری، پوران طاهباز، فرزانه طاهری، میلاد ظریف، احسان عابدی، جواد عاطفه، سکینه عرب‌نژاد، مهدی فاتحی، رضا فرخ‌فال، محسن فرجی، بهرام فرهنگ، محمد قاسم‌زاده، زاون قوکاسیان، بهزاد کشمیری‌پور، محمد کلباسی، یونس لطفی، جواد مجابی، عباس مخبر، هیوا مسیح، محمدعلی موسوی فریدنی، مریم منصوری، مریم مهتدی، کیوان مهجور، جمال میرصادقی، سپینود ناجیان، فریاد ناصری، حسام‌الدین نبوی‌نژاد، حمیدرضا نجفی، فرشته نوبخت، یاسر نوروزی، فریبا وفی، جهانگیر هدایت، امیرحسین یزدان‌‌بد

بداهه ی آهو

من از تمام نیل

به سیب های خراسان پناه بردم

به سیب های خراسان

دلی که با گنبد طلا  قهر است

معجزه هایت کجاست

اُتاق خیس کبوتر ؟

                                                                                        " پگاه احمدی "

این شعر در ویژه نامه مجله ی پیاده رو که به احترام علی مسعود هزارجریبی منتشر شده چاپ شد...هشت هشت هشتاد و هشت!! به قول عزت الله انتظامی در آقای هالو : عجب عجب...می دونی چیه احساس می کنم خیلی...ولش کن...هوای بارانی به وقت اداره نشستم پشت میز و احساس می کنم که احساس می کنم.وقتی زن های محل در دیگ شعله زرد باز می کنن و به تاویل و تفسیر ابر و بادهای روی غذای نزری اهتمام می فلسفن! کانسپتوئل آرت میره روی قله ی گاو چر می شینه به گریه. مخصوصا اگر امام غریب هم موضوعیت پیدا کنه.می خواستم کمی از فروید و دلیل این جور اجتماعات شعله زرد پزون بگم، گریه(عریضه نویسی های بی پایان دولت فخیمه...) مجال نداد.فقط می تونم بگم ما خیلی کم گریه می کنیم.خیلی کم. چند روز دیگه تولدمه ای مرد بی اساس.

دیروز از صبح چشم انتظار تو بودم
می گفتند نمی آید چنین می پنداشتند
چه روز زیبایی بود یادت هست
روز فراغت ومن ،بی نیاز به تن پوش

امروز آمدی پایان روزی عبوس
روزی به رنگ سرب
باران می آمد
شاخه ها وچشم انداز در انجماد قطره ها

واژه که تسکین نمی دهد
دستمال که اشک را نمی زداید

                                                                                    " آرسنی تارکوفسکی"

این شعر رو قبلا از آرسنی تارکوفسکی ترجمه کرده بودم و در والس منتشر شده بود اما وقتی ترجمه ی بابک احمدی رو خوندم تصمیم گرفتم کاش ترجمه نمی کردم.کاش می شد وبلاگا ، مجله ها ،  اوراق هویت ، دست نوشته ها رو ریخت تو آتیش و کت انداخت رو دوش و نشست به تماشا.باران هم بیاید کمی بد نیست.کنیاک قوی هم کمی...

 

 

 

برای دوستانم که این روزها کمترند

این Lyric آهنگ XYZ را از آلبوم Bad Blood and Blasphemey گروه Tiger lillies که در سال 1999 ساخته شده انتخاب کردم آخر سر هم لینک دانلود آهنگ گذاشتم.


A is for the Anger
B is for the Bile
C is for the Caustic nature of my smile
D, E and F are Dread, Envy and Fear
G and H - the Greed and Hatred I feel through the years
I is for my Ignorance
J- my jaundiced views
K is for the Knowledge that I refuse to use
L is for the Loathing
And M for Maliciousness
And N is for the Nihilistic views that I do express
And O is for Opportunities
That P - I Pissed away
And Q is for the Questions from which I've run away
And R is for, R is for, R is for my Rage
And S is for the Sarcasm that I use from day to day
T and U are Treachery and Underhandedness
And V is for the Violent nature that I do express
And W, W, X, Y and Z - I'm very, very, very, very nasty

لینک دانلود آهنگ

 

هایکوها سایکوها

شروع رمان سرزمین گوجه های سبز اثر هرتا مولر : "ادگار گفت : وقتی لب فرو می بندیم و سخنی نمی گوییم غیر قابل تحمل می شویم و آنگاه که زبان می گشاییم از خود دلقکی می سازیم"

از من پرسیده بودید چرا وبلاگ به روز نمی شود یاد ادگار افتادم و تصمیم گرفتم از خود دلقکی بسازم.

این شعر را تقدیم کرده بودم به حسین محمدی که در گذار یا بهتر بگویم گزار از استرالیا به اگر اشتباه نکنم فرانسه در هواپیما از خلبان شنیده بود: لیدیز اند جنتلمن اند نا وی آر گوئینگ تو از بالای دریاچه ی ارومیه عبور کنیم...پس بسیار اشک در چشم هایش دویده بود.این شعر را برایش کامنت گذاشتم که گریه زیاد نکند. ولی هر چه بگوییم دچار بلاهتیم و نگوییم هم دچار بلاهتیم مثل مهدی حیدری که فکر می کند سازمان مدیریت احیا می شود روزی پس اگر بشود دچار بلاهت است و نشود هم دچار بلاهت است مگر آن روزها می دانست که سازمان مدیریت منحل می شود؟ما اساسا نوستالژی بلاهت داریم. مثل حالا که داستانی برای قالپاق تمام کردم ولی خوشم نیامد ازش چون می دانستم که در آینده بهترش را می نویسم و ترسیدم به داستانی که حالا تمامش کردم پوزخندم بیاید در آن آینده که نمی دانم می نویسم آن بهتر را یا نه. مثل سیامک مهاجری که همیشه فکر می کند روزی داستانهایش را آتش خواهد زد ولی هر روز بیشتر دنبال داکیومنترایز کردن دست نوشته هایش است. به قول خودش کارگاه مجازی پوپولیستی راه انداخته و روزی می خواهد کارگاهش را آتش بزند.کاش می شد در وبلاگها آه آپلود کرد.

 

سرزمین را نمی شود مثل بنفشه ها با خود به هر سو برد!

کدام سرزمین؟

چشم تنهایی شهر را می گویم؛

 عصر ها که پسر ها را گرد می آورد با نشئه های هشیش تابستان،

و دختر هایی که دیگر یاد گرفته اند فارسی را مثل غربتی ها اطوار کنند

کدام بنفشه...

 

نمی دانم پدر حسین محمدی که بازنشسته ی سازمان مدیریت است یا مادرش چیزی مثل این شعر را نصیحتش کرده اند یا نه، ولی چون ما دهه ی شصتی ها از نصیحت بدمان می آید :

"هر کسی در هر چنگه ابر، دوستی داشت

هم از آن روست جهان،در جوار دوستان،آکنده از هول و پلشت

مادرم نیز می گفت چنین

دل به دوستان مسپار

و در اندیشه چیزهایی جدی تر باش " 

                                                                          گلو نائوم

 

و در حسن خطام این ژانگولری ها هم سه هایکو  از امی لاول می آورم که مدتی نپرسند چرا چنین شده است :

 

 ۱

در گرگ و میش

کلماتی جدید می نگارم برای گوش های تو

حتا حالا هم خوابیده ای

 

۲

دیشب باران بارید

حالا در سپیده دم

زاغچه ها غمگین می خوانند

 

۳

حتا لبخند که می زنی

اندوه پشت چشمان توست

پس، بیچاره من

 

یک روز موز برای خوش ماهی- تقدیم به جی.دی

 

سپیده که در افق دریا دوید هنوز از تو می نوشتم.

بیدار که شدی روی ماسه ها دراز کشیده ام،

از پشت پنجره دست تکان بده تا مرغ دریایی شوم.

 

ادامه نوشته

به همین سادگی

رود سرما از میان شکاف تپه ها به سوی شهر جاری شده بود.یقه ی پالتوی بارانی اش را روی گردنش فشرد.پشت سر ش انبوه ابرها ی درهم، تپه ها را در بر گرفته بودند. روبرویش خیابان درختی کشدار و ساکت بود. دم پر شالگردنش از روی شانه اش لغزید و به آرامی در باد تاب برداشت.درخت های  پای   تپه ها در مه روان ناپیدا می شدند. از تپه ها روگرداند و در سراشیب خیابان پا تند کرد.

ادامه نوشته

اشکال ناتمامی

اشکال زیستن رو به سادگی بی وقفه ای دارند.فکرها و لبه های پیچیده ی زندگی تراش می خورند و زیستن ساده ای به جا می ماند مثل سنگ های رودخانه که گرد و بی گوشه اند مثل آنچه خارج از هنر اتفاق می افتد.اشکال پیچیده مثل برخورد تصادفی قلمو با بوم خلق می شوند مثل دیدار اسپرمازوتوئیدهای پدر با عقول زن مثل دیداری از پیش برنامه ریزی شده که با تصادف معشوقه ی ماجرا به… می رود.

ادامه نوشته

خشکسالی

دسته ی طبل ها به آرامی پیشاپیش سیاه پوش ها حرکت می کردند.حوله ی حمام روی شانه های مهتابی هما لغزید؛ روبروی آینه نشست.عبدالله مانند جانوری در تاریکی گلوگاه چاه فرو رفت...

هما روی پوست برفی باسنش احساس سرما می کرد.رعشه ی آرامی در تنش جاری شده بود.دور نرمای قهوه ای پستانهایش دانه های کوچکی برآمده شد. در کوچه های گور آب صدایی نبود،گرما ی ساکتِ معلق در میان دیوار و درخت ها  مانده بود. کوچه ها و درخت ها رنگ خاک گرفته بودند.زبان آویزان سگ ها رنگ خاک گرفته بود.

صدای کلنگ در بیابان می آمد. عبدالله در عوالم هما در تاریکی چاه کلنگ می زد و آواز می خواند.

ادامه نوشته

خزینه

نمی دانم می شناسیدم یا نه

در روزگاری که سگ صاحبش را نمی شناسد

روزگاری که خزینه ها کافه شدند

حرمت حرم ما هم...

بوی پیاز اجنه را حشری(کلافه)می کند

گرد می گرداند هوا که چرخ دوران ها که نچرخیده بود لزگی می شود حالا:

ژولیده منم روییده منم رقص منم جا منم حول مکان را که منم :

در دالان های تاریک سخت تلاش می کندم

تا با ثم هایم خود را راحت کند

به هر جان کندنی

ای

خوابمان

 آشفته

 

 

هی در تاس ها کافه می آوردند...به جان خودم.

جان جلال الدین با دوست دختر هایتان به حمام(کافه سنتی)نروید.

رفرمیه قالپاقیه

اخیرا مشاهده شده است که ده روز به روزانه ی قالپاق الکترونیک(این هم از آن قمپز های پست پست مدرنی ؛ که یعنی ما هم کتاب "موج سوم" تافلر را خوانده ایم و در فرا پست مدرن می چریم و قالپاق الکترونی را به جهت بی نصیب نماندن این نهاد از  گهه خوری های جهان سومی راه انداختیم...)اضمحلال تاریخی خودش را آغاز کرده(البته لیوتار علیه قرائت تاریخی از این پست پست پست ها که دنبال هم می آیند استدلال کرده و تجدد را همیشه در بر گیرنده ی لحظات پسا مدرن می دانند).

حالا این اضمحلال چه در قالب عدم توجه اعضا به قالپاق(به هر دلیل) و چه در قالب افول تب الکترونیک گوزیدن(به خیل غم کده های کرکره کشیده در سرویس های وبلاگهای ایرانی نگاه کنید) علت شکایاتی در جهت عدم باروری(جزم اندیشی در مقوله ی لذت قبل از اختراع البسه ی پیشگیری) و عدم پویایی(نیازی به گفتن نمی بینم که چرخیدن چرخ به چرخیدن قالپاق می انجامد اما چرخیدن چرخ هم سببی است لامصب ؛ ما خیلی بدانیم تا دیفراسیل و میل گاردان می فهمیم اما یک چیزی آن بالا ها نمی چرخد پس ما نمی چرخیم هر چند که از نچرخیدن او به ما یا حتی ما به او نمی شود استدلال کرد...خطای نظام مند یا مرقوم بفرمایید همون منفی در منفی مثبت خودمون...جهان را همچون متنی دیدم که شاید معنایی داشته باشد و نه حقیقت...به جان فاطی 2000 یک بار دیگر بیایید جلوی تارانتاش بگویید مدرن غسل به دهانتان واجب است خیلی در اخیرا دنبال اندیشه ی نهادینه  می گردید تا سبک اصفهان صفویه بلغور کنید نه حتی طهران قدیم!)شده است.

هر چند هیچ چیز دلیل هیچ چیز نمی شود اما یاد آوری نکاتی خالی از لطف نیست : این سیامک خان مهاجری در پریود چرا نمی نویسم است و قرار است فعلن نقش ابی گلستان را در این نهاد ایفا کند(به شباهت نام زیستگاه ها توجه کنید : همپشایر ؛ شاهرود).مهران خان مرتضایی(جمال میرصادقی) سوار بر سرسره ی بورژوازی(تعبیر مهاجری) در سیدنی اردو کرده اند و مثل این که دارند حقوق اولیه خودشان را که سی سال آزگار از آن ها محروم بودند را احقاق می کنند(به کتابخانه می روند و به سینما و از آنجا به خانه و لاغیر).جباری(احسان طبری) هم که مجبور در بند پرولتاریا در روزنامه های اصلاح طلب فخیم این خراب آباد قلم فرسایی(درد دردمندان را می فرسایند مثل رنده کیشدن رخت چرک ها) می کنند(آخه فلان فلان شده تو کجات به پرولتاریا می خوره سه تا ماشین تو حیاط زدن تنگ هم اونوقت واسه ماهی 200 هزار تومن؟برو ، برو ما خودمون علی خر رنگ کنیم) خامه پرست اما این وسط تخمه ی تخم دار این ماجراست(آرنولد).پس از گذشت دومین فروپاشی داستان شهر(دوره ی گود بای مهرانیسم) خامه پرست هنوز جلسه را سر پا نگاه داشته.ما هم که حمل بر خودستایی نباشد 2 بار در این مدت خیر اموتمان سر زدیم.اما قالپاق با تمام آدم هایش خوب می چرخید.

رفرمیه اولیه در الکترون کلون قالپاق مبنی بر به روز کردن در پانزدهم هر ماه به جای هر ده روز یکبار است تا اجالتا هم از کرکره کشیدن اجتناب شود و هم از قاقا لی لی فروشی و نوار چسب دارا و سارا در ویترین نمایش دادن اجتناب شود.تا بعد ببینیم چگونه گهی خوردن مد می شود تا با هم بخوریم.

وارتان سخن نگفت

 

وارتان! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجۀ مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است!

پست آخر

 صبحست و ژاله میچکد از ابر بهمنی                             برگ صبوح ساز و بده جام یک منی

 در بحر مایی و منی افتاده ام ، بیار                               می تا خلاص بخشدم از مایی و منی

 خون پیاله خور که حلالست خون او                              در کار یار باش که کاریست کردنی

 

امروز باید وبلاگم را به روز کنم.قالپاق،بچه ی ناقص الخلقه ی بی دست و پایم را.کاش می شد وبلاگ را مثل تل کتاب ها و دست نوشته ها و چرک نویس ها وسط حیاط ریخت و سوزاند.کاغذ نیم سوخته ها در هوا بچرخد، کتت را روی دوش بیاندازی و سوختن را تماشا کنی.باران هم بیاید کم کم ، ای بد نیست.گریه کنی های های.

ادامه نوشته

معرفی و ترجمه ی 2 شعر از آثار آرسنی تارکوفسکی

چه کسی دوباره خواهد رقصید

جایی که کسی نمی رقصد...؟

ادامه نوشته

پل

من    پل    هستم.

پلی که کفش های تردیدش را کنده است.

ادامه نوشته

"کدام بند مرا به گذشته می بندد"(1)

(تقدیم به مهدی حیدری به اردیبهشت ملال انگیزش)

 

گنجشک مثل لکه ی سیاهی در میان سبز تیره ی برگ های باران خورده بود.زوم کردم ، گنجشک نزدیکتر آمد ، اما خطوط محیطی اش میان برگ ها به صورت پیکسل های چهار خانه محو شدند. دست چپم را چتر لنز دوربین گوشی گرفتم و دست راستم را باز کردم تا دوربین را به گنجشک نزدیکتر بگیرم. گوشی زیر باران خیس شد.دستم را پس کشیدم و چند قدم عقب رفتم ، تا زیر طاق سردر اورژانش بیاستم. قطره های روی صفحه ی گوشی را با سر آستین پیراهنم خشک کردم. به تصویر گنجشک میان برگ ها ، دیوارهای باران خورده ی حیاط بیمارستان و قسمتی از آسمان خاکستری بعد از ظهر که روی صفحه ثابت مانده بود ، نگاه کردم. گنجشک توده ی بی شکلی بود . واضح نبود آن طور که می دیدمش.

ادامه نوشته

ساعت دیدار تو نزدیک است

نه باران می بارد

نه کتم را پوشیده ام.

ادامه نوشته

هنرمندی دردمندی

"هنگام آهنگسازی شور و احساس چنان مرا می گدازد و در ذهنم شعله می کشد که تمام کسانی که موسیقی ام را می شنوند بازتابی از آنچه بر من گذشته است را تجربه خواهند کرد"

چایکوفسکی 

 

پیتر ایلیچ چایکوفسکی در 7 مه 1840 در شهر کامسکو وتسک متولد شد.زمانی که فقط 6 سال داشت قادر به خواندن زبان های فرانسه و آلمانی بود و در هفت سالگی علاوه بر سرودن شعرهایی به زبان فرانسه تعلیمات پیانوی خود را آغاز کرد. این هشت سال دلپذیر از زندگی چایکوفسکی بود که بارها در خاطراتش از آن به نیکی یاد می کند : "در جنگل های دور افتاده بزرگ شده ام و از همان کودکی درونم را از زیبایی توصیف ناپذیر و خاص موسیقی بومی روسیه می انباشتم".

ادامه نوشته

لباس هایت را بپوش دارم می آیم

نمی دانم بیرون برف می بارد یا نه. نمی دانم کدام فصل از سال است.حتی نمی دانم روز است یا شب. آن شب که مرا آوردی اینجا برف می بارید.برای خودم چای ریخته بودم.لیوان چای را روی دسته ی کاغذ های سفید گذاشته بودم.دراز کشیده بودم وسط اتاقم و بالش را زیر سینه ام گذاشته بودم و فصل آخر داستان تو را می نوشتم. یک سلول برایت می ساختم یک شکنجه گاه برای همیشه.

ادامه نوشته

آینه

این جا سه روز است که با کسی حرف نزده ام. خاموش بودن در واقع چیز خوبی است. کلمات نمی توانند احساسات آدم را بیان کنند...

 

 

چندی پیش در جلسه ی پخش و نقد فیلم قالپاق فیلم "آینه" اثر به یاد ماندنی "آندره تارکوفسکی" محصول سال 1974 به نمایش در آمد. این جلسه بعد از ظهر دوشنبه در تاریخ 9/11/85 برگزار شد. دیدن دوباره ی این فیلم برایم لذت بخش بود.حسادت هایم سر بر آورند و از طرفی وقتی به حدود ادراک هنری انسان می اندیشیدم برایم بسیار خوشایند بود.این جریان باعث شد تا تصمیم گرفتم  راجع به آینه فکر کنم و مطالبی برای وبلاگ جمع آوری و ترجمه کنم شاید کمی از کرختی این شاهکار در رگ هایم بکاهد نمی دانم چرا این روزها حتی در آینه هم صورتی ندارم(باید راهی بیابم تا بتوانم اصلاح کنم)

 

پلات:   کارگردان (آندره تارکوفسکی) با در هم آمیختن فلاش بک ها و رویداد هایی تاریخی ( نمایه هایی حقیقی ) و اشعاری در خلال روایت (اشعار فوق متعلق به آرسنی تارکوفسکی-پدر آندره-می باشند) سعی در نمایش باز آفرینی تصاویری از زندگی مردی که در حال مرگ است دارد. این تصاویر روایت هایی از دوران کودکی او که مقارن با جنگ جهانی دوم است و دوران نو جوانی و  روشن گری هایی دردناک در باب خانواده و گذشته ی اوست. داستان افکار ی در هم تنیده و بازتابی از تاریخ اجتماعی روسیه است.

ادامه نوشته

اینجا خیلی سرد است ... خیلی سرد

غروب ها که در خیابان های شهر قدم میزنم اگر تنها باشم معمولا هد ست موبایلم را در گوش هایم می چپانم و موزیک گوش می کنم . اکثر آهنگ ها روایت هایی اکالیپتیکی و گاهی گروتسک از دنیای امروز و وضعیت آدم های امروز است که مفاهیمی مانند درد مشترک ؛ تنهایی ؛ جدایی و پارانویا  پیکره ی اصلی بسیاری از این روایت ها را تشکیل می دهند.توجه به اسامی بعضی از این آهنگ ها مثالی راه گشا در اثبات این مدعا است : Divided (به معنای تکه تکه شده یا جدا افتاده)  ؛ Devision Bell ( به معنای ناقوس های جدایی) ؛ Motion Sickness ( به معنای بیماری آهستگی)  و بسیاری مثال های دیگر از این دست. شعری که ترجمه ی آن را در این پست قرار داده ام کاری از Tom York است که نام او را با گروه Radiohead به خاطر می آوریم ، اما نکته ی قابل توجه این که او شاعر کما بیش شناخته شده ای هم هست و حتی نامزد جایزه ی نهاد الیوت شده... شعر فوق را Tom York به عنوان مؤخره ای برای اورتور های رمئو و ژولیت سروده و یاد آور صحنه ای است که رمئو ، ژولیت را در آغوش گرفته و می پندارد که او مرده است و در حقیقت منولوگی از زبان رمئو است.اگر نارسایی در ترجمه وجود دارد با نظرات خود یا پیشنهاد جایگزین های بهتر به صراحت و رسایی ترجمه کمک کنید. از این رو متن اصلی شعر را نیز در این پست قرار می دهم...

 

 

 

اما قسمت عمده ای از لذت های من در این جریان (موزیک ؛ تنهایی ؛ غروب گردی) مربوط به سرمای سگ کش هوا ی زنجان (There's such a chill )  و اشک هایی که از چشم هایم جاری می شود(احتمالا به خاطر سرما و نه تراژدی رمئو و ژولیت) و لذت های اپیکوری که از تصاویر می برم ، است که نمی توانم آن ها را بازگو کنم در انتها  لینک دانلود Exit Music را قرار دادم تا حداقل در درک شنیداری روایت با هم شریک باشیم ولی ای کاش می توانستم لینک باقالا فروش میدانگاهی مقدم  و دکه ی روزنامه فروشی بلوار آزادی با شیشه های عرق کرده را در این پست برای دانلود بگذارم.    

 

ادامه نوشته

جیمز جویس

از آن جا که صحبت در مورد جویس و ادعای جویس شناسی در بین داستان نویس ها یک تم روشن فکری و شیک می باشد و از جهتی ما خود را روشن فکری جهان دیده می دانیم و بارها یک نفس و در حالت  یک لنگه پا ایستاده ؛ اولیس را خوانده ایم (البته به زبان اصلی به استثنای فصل هفدهم که خانم طاهری زحمتش را...)خالی از فایده نیست که پستی را به ایشان اختصاص دهیم...باشد که روحش شاد شود. اگر می دانست به چنین افتخاری نائل شده اشک پشت شیشه های گرد عینکش حلقه می زد و می گفت : شما را هرگز چنین زیبا تصور نمی کردم(مردگان-ص ۳۸ - نشر اشاره)

Image and video hosting by TinyPic 

بعد از نیم قرن جر و بحث که جیمز جویس را گاه هرزه ‌دهان می‌خواندند و گاه مغلق‌گو ، وی اکنون یکی از غولهای ادبیات عصر جدید به شمار می‌رود. کمیت کار وی اندک بود : دو دفتر شعر ، یک نمایشنامه ، پانزده داستان کوتاه ، سه رمان ، چند نقد . ولی دستاورد وی بی‌مانند است و از نظر تأثیر در تکامل داستان نویسی امروز شاید بی همتاست.

 

ادامه نوشته

جستاری پیرامون مرگ

 چندی قبل مقاله ای تحت عنوان "خودکشی  اقدامی هنری ست که منشا آن نوعی نارضایتی زیبایی شناسانه است" در یکی از روزنامه های محلی چاپ کردم و این مقاله بهانه ای شد که در یک نشست دوستانه بحث در باب خودکشی و مرگ بالا بگیرد . نهایتا کار به  بحث پیرامون ریخت شناسی و ماهیت مرگ انجامید در راستای گفتمان آن شب قرار دادن مقاله فوق را در وبلاگ خالی از لطف نمی بینم .    کارل اس گوتک پرفسور آلمانی رشته ی هنر و ادبیات دانشگاه هاروارد می گوید :" تصویر ساختن از چیزی  که وجود ندارد چه سودی دارد ؟ ما هرگز نمی توانیم تصویری از مرگ بدهیم و درست به همین خاطر باید به تصویرپردازی بپردازیم . ما با نام بخشیدن به بی نام ها و فرم دادن به بی فرم ها – یعنی آنچه که فنای ".ماست – بی نام ها و بی فرم ها را ملموس و حس شدنی می کنیم  .در فرهنگ ها و تمدن های مختلف مرگ به صورت های مختلف و با مفاهیم متضاد با هم آشکار می شود در بعضی از کشورها مرگ زن است و در کشورهای دیگر و ادبیاتی دیگر مرد می شود . به این معنی که با توجه به جغرافیای خاص هر منطقه و منطقی که  آن ملت دارد مرگ جنسیت متفاوتی از خود نشان می دهد . مثلا مرگ در حواشی مدیترانه  و یا ایتالیای قدیم چهره ای زنانه داردو در برخی زبان ها ، فاقد جنسیت می شود . از دلایل متفاوت بودن جنسیت مرگ در فرهنگ های مختل می توان به شکل و ساخت هر جامعه اشاره کرد . در بعضی از اساطیر مرگ با تن و بدن و گاه با عریانی کامل نشان داده می شود . اتورنک در این باره می گوید : فرهنگ بشر در ارتباط با ترس از مرگ به وجود می آید . یعنی او بر پایه ی این ترس تلاش می کند چیزهایی را به وجود بیاورد که در طبیعت نیست و آن چیزها .اور را در برابر نیستی حفاظت می کنند 

ادامه نوشته

شعری از ناظم حکمت  با ترجمه مهران مرتضایی

دوستم مهران مرتضایی  از راه لطف ،ترجمه ای  را که از یکی از شعرهای ناظم حکمت انجام داده ، به یکی از دوستانش به نام محسن فرجی تقدیم کرده. این توضیح را هم درمورد شعر نوشته است :این شعر را ناظم حکمت در سال 1932 سروده است. دلتنگی عجیبی دارد.

خوش آمدی

خوش آمدی!
چون دست بریده شده
جای خالی ات بر شانه هایمان بود...

خوش آمدی!
فراق دیر زمانی پایید.
دلتنگ شدیم.
چشم به راه ماندیم...

خوش آمدی!
ما
همانطوریم که ترکمان کردی
فقط کمی ماهرتر شده ایم
در خرد کردن سنگ ها،
در تمیز دادن دوست از دشمن...

خوش آمدی!
جایت حاضر است.

خوش آمدی.
گفتنی ها و شنیدنی ها بسیارند.
فقط زمانی برای حرف های طولانی نداریم.
برویم ...


GET YOUR GUN

(مقدمه و مؤخره)

تکه های سوخته اعلان ها را             باد

با        خود              به                هر               سو              می برد

دردایره های بزرگ

دردایره های کوچک

 

این جا خیابانی است که صدای هیچ رئیس جمهوری در آن به گوش نمی رسد

و برق کفش هیچ سیاستمداری گربه ها را به اشتباه نمی اندازد

 

خیابانی خالی از آدم

خالی از هر چیز که مرا به یاد:               دریدن هم نوع

                                                          برادر بزرگتر

                                                          برادر کوچکتر

                                                          نفت

و هر فکر انسانی می اندازد.

 

 

ادامه نوشته

اطلاعیه

جلسات پخش و نقد فیلم قالپاق چندی است تشکیل شده تا کنون فیلم‌های Underground   اثر Emir Kusturica  (برنده جایزه بهترین فیلم در فستیوال کن سال 1995) و فیلمMulholland Drive  اثر David Lynch (برنده جایزه بهترین کارگردانی در فستیوال کن سال 2001) پخش و نقد شده‌اند.

این هفته پنجشنبه در تاریخ 28/9/85 فیلم The Sacrifice  اثر Andrei Tarkovsky  پخش خواهد شد.

 بدینوسیله قالپاق از دوستانی که تمایل به شرکت در این جلسات دارند دعوت به عمل می‌آورد باشد که مورد توجه دوستان قرار گیرد.

MULHOLLAND DRIVE

چندی قبل در یک گفتگو راجع به سینما با دو تن از دوستانم بحث به فیلم

"بولوار مولهلند" کشید ؛ مطالب فوق در راستای حرف های آن روز و بررسی روانشناختی در مورد فیلم "بولوار مولهلند" است.امید است مقاله ی مذکور بتواند پاسخ گوی سوالات دوستان در مورد این فیلم باشد.

 

نقد و بررسی کلی

فیلم "بولوار مولهلند" آخرین اثر کارگردان مشهور "دیوید لینچ" است که به قول منتقدین و طرفداران وی بهترین کار او تلقی می شود ، لینچ جایزه بهترین کارگردان را برای این فیلم در جشنواره فیلم کن را به صورت مشارکتی دریافت کرد ، در جشنواره آکادمی سال 2001 نامزد جایزه اسکار برای بهترین کارگردان بود ، در جشنواره منتقدین لس آنجلس جایزه بهترین کارگردان و بهترین فیلم را برد و همچنین بسیاری از جشنواره های معتبر دیگر نامزد یا برنده بود.

فیلم برگرفته از افکار سورئالیسم ، به پردازش سرکوب عذاب وجدان در بشر می پردازد و کما اینکه در طرف دیگر داستان فساد موجود در هالیوود را نشانه می رود و وضع بازیگر و کارگردان و کلا هنرمندان در ستیز با سرمایه داران و صاحبان کمپانی های بزرگ و بی عدالتی موجود را نیز نمایان می کند.

ادامه نوشته

زن ها

 

در تاریکی کوچه

پاکت پرتقال ها

دهان گشادش را باز کرد

پرتقال ها زمین ریختند.

یعنی مردی زمین خورده است؟!

چون زمستان بود!

                                     و زنی در خانه حالش خوب نیست.

 

چرا که مرد

بی اختیار البته

به مادر زمستان فحش داد

اما

از شکل سر خوردنش

                                    خنده اش گرفت.

 

 

پرتقال درشتی

در انحنای کوچکی غلتید

و در تاریکی شامگاه

                                    گم شد.

آلیس در سرزمین عجایب

- خانم محترم لطفن جایِ دیگری برای نشستن انتخاب کنید.

زن وانمود کرد صدایِ پیشخدمت را نشنیده است.

- خانم این صندلی با بقیه فرق دارد.

زن در حالی که از کیف دستی اش پاکتِ سیگار را در می آورد گفت :

- می دانم فرق می کند ، در بهترین جایِ کافه ، پشت تنها میزی که گل های تَر و تازه دارد.

پیشخدمت گلویش را صاف کرد و با دستی که قوری قهوه جوش را گرفته بود به میز کنار پنجره اشاره کرد.

- خانم عزیز من می توانم جای بهتری را به شما پیشنهاد بدهم، کنار پنجره دیدِ زیبایی از خیابانِ پر درخت دارد.

مشتری های کافه به مناظره ی پیشخدمت و زن نگاه می کردند. پیرمردی که پشت پیشخوان ایستاده بود دست هایش را به صورت 8 روی پیشخوان ستون بدنش کرد و به آرامی گفت :

- خانم احساساتشان را تحریک نکنید ؛ این ها منتظر هستند.

پیشخدمتِ جوان قوری قهوه جوش را روی میز کوفت و تقریبا فریاد کشید :

- خانم این صندلی جایِ خالیِ کسِ دیگری است.

با چشمانِ خواب آلود به خیابانِ پر درخت خیره شد و آرام تر ادامه داد:

- این صندلی متعلق به اوست.

زن دیگر نمی توانست لحن آمرانه اش را حفظ کند ، کمی صدایش می لرزید :

- چه کسی ؛ این صندلی مالِ کیست ؛ یک آدم مهم ؟

پیشخدمت بدون این که چشم از خیابان بر دارد گفت :

- کدام آدم مهم در این کافه میز رزو می کند؟!

لبخند کوچکی زد و ادامه داد :

- علاوه بر این شما می توانید سر همین میز بنشینید اما روی این صندلی هرگز!

مردی که در میز مجاور نشسته بود سرش را از روزنامه بلند کرد و رو به زن فریاد کشید :

- برو بیرون!

دیگران دنبال حرف او را گرفتند :

- گمشو بیرون!

- صندلی او ؟!

اشک در چشم های زن حلقه زد و با صدای لرزانی در گلو گفت :

- متوجه منظورتان نمی شوم آقا.

پیشخدمت دستش را روی دست زن گذاشت و به آرامی فشار داد . زن سعی کرد لرزش دستش را مهار کند.

- منظور آقا واضح است خانم ؛ این صندلی مالِ شخص دیگری است و شما نمی توانید روی این صندلی بنشینید.

پیر مردی که پشت پیشخوان ایستاده بود ساتورِ آشپزخانه ی دسته مشکی را از کارد دان ها بیرون کشید و به طرف زن راه افتاد. مشتری ها از صندلی ها بر خواستند. پیشخدمت با چشم های خواب آلود به خیابانِ پر درخت که در تاریکی شامگاه فرو می رفت نگاه

می کرد. روی شیشه لامپ نئونی کلمه COFFEE   روشن و خاموش می شد و نور قرمز کف خیابان پهن می کرد.

... A Streetcar Named Desire

 

دانه ها اتوبوس مي شوند       

   در باز شدن دکمه هاي تن تو

  این همه :

  نشانه هايي ممکن است

  در خطوط بین من و تو

جاده هايي خلوت              نيم روز

 

کویر مسی شکم تو

و ممکن ترين بارانه هاي ريز روي گردن تو (روی جم و جور دهنت   روی قشنگ پیراهنت )

 

خورشيد خيس تو را     ابرها        پوشيده اند

و من که حالا اتوبوسم به سمت تن تو:      

  با مسافران       تنم

 

  (با دکمه هایی شورشی )

ابري شديم که مي بارد ، من و تو

هزار   

تا

 شبيه

 من

هزار

 تا

 شبيه تو

 

ابري از تن من...

ابري !

 در تن تو...؟                                                    

زمستونِ هوا سردِ دَمش گرم

1

ببخشید احتمالا صدای من شبیه کسی نیست

که پشت پیغام گیرتان سکوت می کند

 

این روزها        شعر      تازه ای ندارم

 

قدرت نشستن رو به روی تو را

 نمی خواهم

قرار است بیافتد از سر و کولم           بالا

می پرد

دستم نمی رسد.

اصرار می می رد شدم.

 

 

2

فیلتر قرار را برای سرفه ی آخر هجی می کند:

زیرِ

لبِ

کف

شه

آدم ها ها ها ها

 قرص ها در جیبش جا می ماند

سر قرار کسی این را نمی داند         دستش یخ می کند.

 

                                                 Exaybachay

" این واژه در زبان سرخ پوست ها به کسی گفته می شود که بلند سخن می گوید اما چیزی نمی گوید"


- فندک
مکزیکی فندک گرفت؛ بوی بنزینِ زیپو در بینی ام پیچید، پک اول را رها کردم،دود بی شکل پیچید رفت در آفتاب،بویِ خوش آیند بنزین رقیق شد.مکزیکی فندک را در جیب شلوار جینِ سیاهش فرو کرد.فندکِ مکزیکی اصل بود، اِل کلاسِ 1990 ، در زمینه ی چهار خانه یِ نقره ای فندک دو ردیفِ موازیِ سیم خاردار بر جسته بودند.گاهی که روی خنکایِ سطحِ فلزیِ فندک دست می کشیدم طرحِ برجسته ی سیم خاردار ها را با لامسه یِ نوک انگشتانم دنبال می کردم ، دوست داشتم ساعت ها روی سیم خاردار ها اضلاعِ فندک را دور بزنم. به برجستگی فندک در جیبِ تنگِ شلوارِ مکزیکی نگاه می کردم

گفته بود" از یک کلکسیونرِ فندک خریدم"

ادامه نوشته