خشکسالی
دسته ی طبل ها به آرامی پیشاپیش سیاه پوش ها حرکت می کردند.حوله ی حمام روی شانه های مهتابی هما لغزید؛ روبروی آینه نشست.عبدالله مانند جانوری در تاریکی گلوگاه چاه فرو رفت...
هما روی پوست برفی باسنش احساس سرما می کرد.رعشه ی آرامی در تنش جاری شده بود.دور نرمای قهوه ای پستانهایش دانه های کوچکی برآمده شد. در کوچه های گور آب صدایی نبود،گرما ی ساکتِ معلق در میان دیوار و درخت ها مانده بود. کوچه ها و درخت ها رنگ خاک گرفته بودند.زبان آویزان سگ ها رنگ خاک گرفته بود.
صدای کلنگ در بیابان می آمد. عبدالله در عوالم هما در تاریکی چاه کلنگ می زد و آواز می خواند.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت توسط مسعود تارانتاش
|