دیگر زبان باران بند آمد

و سیاهی از نفس افتاد

 

باران حضورت را می‌نوشت

و صورت رفتن

نهایت هیچ آمدنی از خودم نبود

 

در سکوتی کاغذی

نفس‌ام خشکید

تا ضربان

به زانو درآید و لحظه‌ی آخر

در قلبم مچاله شود

 

باران که ایستاد

صورتم از صراحت رفتن ریخت

 

تلخی از زبانم بند نیامد

و سیاهی از چشم تو نرفت