"کدام بند مرا به گذشته می بندد"(1)
(تقدیم به مهدی حیدری به اردیبهشت ملال انگیزش)
گنجشک مثل لکه ی سیاهی در میان سبز تیره ی برگ های باران خورده بود.زوم کردم ، گنجشک نزدیکتر آمد ، اما خطوط محیطی اش میان برگ ها به صورت پیکسل های چهار خانه محو شدند. دست چپم را چتر لنز دوربین گوشی گرفتم و دست راستم را باز کردم تا دوربین را به گنجشک نزدیکتر بگیرم. گوشی زیر باران خیس شد.دستم را پس کشیدم و چند قدم عقب رفتم ، تا زیر طاق سردر اورژانش بیاستم. قطره های روی صفحه ی گوشی را با سر آستین پیراهنم خشک کردم. به تصویر گنجشک میان برگ ها ، دیوارهای باران خورده ی حیاط بیمارستان و قسمتی از آسمان خاکستری بعد از ظهر که روی صفحه ثابت مانده بود ، نگاه کردم. گنجشک توده ی بی شکلی بود . واضح نبود آن طور که می دیدمش.
نگهبان شیفت بعد از ظهر اسمش عظیم آقاست ، نظافت چی اورژانش او را کربلایی عظیم خطاب می کند ، خانم بدخلق میانسالی که قبل از وقت ملاقات ملافه های کثیف را جمع می کند ، به او می گوید آقای کلانتر. عظیم آقا پیراهن فرم آبی به تن می کند ، همیشه همینطوری است ، روی سرشانه هایش مثل نظامی ها نشان دوخته اند و اسمش روی تکه فلز براقی نوشته شده که سمت چپ سینه اش سنجاق می کند.عظیم آقا مرا می شناسد. غیر از ساعت های ملاقات هم می توانم بدون داشتن کارت همراه پیش مادر بزرگم بروم . عظیم آقا چرت می رفت. آرنج دست راستش را روی میز گذاشته بود. کف دستش روی گونه و قسمتی از سبیل جوگندمی اش بود. آرنجش روی سطح شیشه ای میز سر می خورد.
دکتر کشیک کنار کیوسک های تلفن ایستاده بود.نزدیک مرز نامنظم باران خورده ی آسفالت و سیگار دود می کرد. چند قطره باران روی عینکش چکیده بود.گوشی معاینه اش را روی رگ های سبز گردنش گذاشته بود. او بعد از ظهرِ روز های فرد دکتر کشیک بود. روپوش سفیدش را هیچ وقت دکمه نمی کرد. وقتی نامش را پیج می کردند در راهروها با آرامش قدم بر می داشت.پاهایش شکل هفت از هم باز بود.کفش هایش روی کف پوش ها جیر جیر صدا می کرد. از نیم رخ تماشایش می کردم. خط ریشش را بالا برداشته بود ، صورت پر خون و گونه های گوشتالویش در پرتو های ناپیدای بعد از ظهر خاکستری می درخشید. سه تیغ و مرتب اصلاح کرده بود.همیشه صورتش را سه تیغ می کرد.شکم بر آمده اش از نیم رخ پیدا بود. صورت دکتر را با خمیر ریش تصور کردم.
گوشی زنگ زد.انگشتان دست چپم را روی ته ریش چند روزه ام کشیدم صورتم به خارش افتاده بود. تصویر محو خودم را در شیشه سکوریت در دو لنگه ی ورودی اورژانش دیدم. با دست راستم گوشی را از جیبم بیرون کشیدم :
- سلام. چطوری مهندس؟
- مرسی.تو خوبی؟
- ای.نیستی!کجایی؟
- بیمارستان.
- بهتره؟
- نه همون طوریه، کما.
- تو یه وبلاگ می خوندم "مرگ مفهوم ساده ایه"(2) اینجا برات یادداشت کردم، گوش می کنی؟
- آره
- "تنی که جون نداره ، موجودی که زنده بودنُ ترک می کنه اما همین سادگی مرگُ اینطوری مبهم و سنگین می کنه"(2)
به تصویر مبهم خودم و انعکاس طرح شطرنجی کف پوش راهرو در شیشه خیره شده بودم.
- شاید. اما مشکل اینجاست که نمی تونم کسیُ بدون مادر بزرگ تصور کنم. داره واسه موندن تلاش می کنه.
- من.من تصور مجسمم. ولی انگار نداشتن چیزی بهتر از ، ازدست دادنشِ. اما آخرش مرگه، مگه نیست؟
- نه نیست.این از مرگ بدتره. نمی دونم درکی از اطرافش داره یا نه.نمی دونم حرفامو میشنوه؟
- پس شاید تو نگهش داشتی ، شاید تو نمی ذاری بره. امروز میای دفتر؟
نیم رخ کنار شیشه ایستادم. خانم میانسال ، سبد چرخ دار ملافه های کثیف را در راهرو هل می داد، انعکاسش را در شیشه دیدم. انعکاسی از رنگ آبی روشن لباس کارمند های بیمارستان.صورتی در انعکاسش نداشت اما می دانستم که اخم کرده است.
- الو ؟ مهندس.
- جونم.
- میای دفتر؟
- آره.
- پس می بینمت.بای.
- چاکریم.بای.
عظیم آقا داخل آکواریوم کوچک شیشه ای اش نشسته بود و با چشم های خواب زده به حیاط نگاه می کرد.دکتر ته سیگارش را روی آسفالت خیس انداخت.سرش را بالا گرفت و دود حبس شده توی سینه اش را هل داد در هوا.گنجشک پرهایش را پوش داده بود. قطره های باران نوک برگ های درخت معلق بودند. کاج های سوزنی "سبز،سبز تیره"(3). بچه که بودم در حمام خودم را گربه شور می کردم تا از زیر دست مادر بزرگم فرار کنم. صورتم را لیف می کشید. چشم هایم را محکم می بستم و عضلات گردن و بازوهایم را منقبض می کردم.مچاله می شدم و سعی می کردم خودم را از دستش خلاص کنم. زیر فشار آب گرم احساس خفگی می کردم.
تا مرز نامنظم باران خورده ی آسفالت پیش رفتم ، به گنجشک نگاه کردم.جلوتر رفتم ، زیر باران ، نزدیک پرچین های باغچه ی حیاط بیمارستان ، زیر شاخه های آبچکان درخت. گوشی را از جیبم بیرون کشیدم. دست چپم را چتر لنزش کردم.گنجشک را در میان کادر قرار دادم.گوشی زنگ خورد.دستم را پایین آوردم.بعد از چند ثانیه دکمه ی Reject را فشار دادم. سرم را بلند کردم ، گنجشک میان برگ ها نبود.
گوشی را در جیبم فرو کردم.به پنجره ی اتاق مادر بزرگم در طبقه ی دوم نگاه کردم.باران ریز ریز روی صورتم بارید. چترم را در اتاق جا گذاشته بودم.کنار تخت مادر بزرگم. به طرف در خروجی حیاط بیمارستان راه افتادم.تاکسی های زرد جلوی در ایستاده بودند.گوشی در جیبم زنگ می خورد.دوست داشتم زیر باران تا دفتر پیاده راه بروم.
(1) نام داستان برگرفته از قسمتی از داستان "ایستگاه زرد" اثر خانم فرشته مولوی است.
(2) برگرفته از وبلاگ http://paskoolasitto.blogspot.com/ پست 7 آوریل 2007 با اندکی تغییر.
(3) برگرفته از "شعر نا تمام کافه ی شوکا" اثر آقای کامران بزرگ نیا.